<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[تالار میدوری - واژه های گوناگون پارسی]]></title>
		<link>http://www.midorinco.ir/</link>
		<description><![CDATA[تالار میدوری - http://www.midorinco.ir]]></description>
		<pubDate>Mon, 01 Jun 2026 19:14:44 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[ریشه و معنای واژه ی «کورش» (بخش پنجم)]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521</link>
			<pubDate>Tue, 13 Jan 2015 21:48:33 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه و معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورش» (بخش پنجم)</span></span></span></span></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">بخش پنجم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a><br />
<br />
آیا «ذوالقرنین» پیشنام کورش بوده است؟!<br />
 یا پیشنام اسکندر یا پیشنام موسا؟! </span><br />
<br />
<br />
در جنگی که میان این دو نیرو در گرفت ، پسر ‌«تومیریس» به نام «سپارگاپیس‌» اسیر شد و ‌«تومیریس‌» از کورش خواست که وی را آزاد کند . <br />
کورش جوانمرد ، با اینکه با ماساژت ها در جنگ بود ، ‌«سپارگاپیس‌» را آزاد کرد ولی سپارگاپیس نتوانست ننگ دستگیر شدن در جنگ را بر دوش کشد پس از آزادی خودکشی کرد . <br />
‌«تومیریس» که از مرگ فرزند سخت خشمگین شده بود ، همه ی نیروهای خود را گردآورد و به رو در رویی با کورش فرستاد . <br />
به نوشته ی بیشتر تاریخ نویسان درکشتاری که میان بربرها (غیریونانی ها) و نیروهای کورش درگرفت هرگز تا آن روز پیشینه نداشت . <br />
شیوه نبرد نیز بدین گونه بودکه نخست دو سوی نبرد از دور با کمان بسوی یکدیگر تیراندازی می کردند . سپس زمانی که پیکان های آنان پایان گرفت، با نیزه و شمشیر به رو در رویی با یکدیگر می پرداختند و کاملاً بهم نزدیک می شدند . <br />
با اینکه در درازای این جنگ هراس آور ، هیچ یک از دو سوی نبرد نگریختند ، در پایان پیکار ، ماساژت ها پیروز شدند و بخش بزرگی از سپاه ایرانیان نابود شد و در همین جنگ بود که کورش ، زخی کشنده برداشت . <br />
از اینجای تاریخ ، دوگانه نویسی شده است . <br />
برخی از تاریخ نویسان نوشته اند: کورش با همان زخم ساعتی بعد درگذشت ‌ «تومیریس‌» مُشکی پر از خون سربازان کرد و از میان پیکرهای کشته شدگان پیکر کورش را یافت و سر او را در مُشک فرو برد و با سخنانی سرزنش آمیز گفت : <br />
تو پسر مرا از من گرفتی ، از من که هنوز زنده ام و بر تو پیروز شدم . من دستور دادم تا تو را با خون ، سیراب کنند . <br />
اما گروه چشمگیر دیگری برآنند که اگر کووش بی درنگ پس از زخمی شدن (یا اندکی پس از آن) درگذشته و پیکرش در دست «تومیریس» بود ، هرگز پروانه نمی داد که این پیکر را تا پاسارگاد بیاورند و در همانجا به خاک می سپرد . <br />
وانگهی هرگز سر یک آدمی درون یک مَشک فرو نمی رود . <br />
این دسته از تاریخ نویسان: ضمن اینکه زخمی شدن او را در جنگ با ماساژت ها پذیرفته اند رویداد مرگ وی را چنین نوشته اند <br />
... کورش را به چادرش بردند ، زخم بسیار ژرف و کُشنده بود . بی درنگ وی را بسوی پاسارگاد بردند و وی دوازده ساعت پس از رسیدن به پاسارگاد ، درگذشت . <br />
همان گونه که آمد ، کورش به هنگام مرگ پسر بزرگش «کامبیز‌» را به تخت نشاند و به دیگر فرزندان خود گفت: در همه ی کارها به خواست مادرتان رفتارکنید . آنگاه گفت: <br />
دست یکدیگر را بفشارید و سوگند یاد کنید که با یکدیگر مهربان باشید . <br />
مرگ کورش بر پایه برگه های استوار تاریخی در 529 پیش از زایش مسیح رخ داد . تلاش و هوشیاری و پایداری کورش در درازای فرمانروایی سی ساله اش ، پایه های فرمانروایی ای را ریخت که تا آن زمان جز یکی - دو کشور ، هرگز پیشینه نداشت و رفتار نرم و مهربانانه ی او با مردم شکست خورده اش ، وی را یکی از چهره های افسانه ای تاریخ درآورده است . <br />
تاریخ نویسان که آرامشگاه وی را به هنگام آبادانی دیده اند (و یاکسانی که آن را دیده بودند و نوشته اند) می گویند بر روی سنگی که بر روی گور او بود ، این سخن نوشته شده است: <br />
‌«در اینجا من آرمیده ام ، من ،کورش ، شاه شاهان.» <br />
چنانکه در پیش نوشتم ، «استرابو» جغرافیدان جهان کهن از زبان‌ «آریستوبول‌» که خود ، آن آرامشگاه را به هنگام آبادانی دیده بود ، می نویسد: بر روی سنگی که بر آرامشگاه کورش بود ، این گونه نوشته شده:‌ <br />
ای رهگذر ، من کورش هستم . من شاهنشاهی جهان را به پارسیان دادم ، من بر آسیا فرمان راندم . بر این گور ، رشک مَبَر . <br />
‌«آرین» می نویسد: <br />
اسکندر پس از بازگشت از هند دانست که دزدان آرامشگاه کورش را غارت کرده اند . این آرامشگاه در میان باغ های پادشاهی پاسارگاد بود و آن را انبوه درختان در برگرفته بودند . در ورودی آن کوچک بود و پیکر کورش در تابوتی از زر جای داشت . تابوت روی میز ، بر پایه های زرین گذارده شده بود و درون آرامشگاه پارچه های <br />
گرانبهای بابلی و گستره های ارغوانی و ردای پادشاهی و پوشش های ماد و گردن آویزها و زیورهایی از زر ناب و جام هایی برای آب ورجاوند و تشتی زرین برای شستشو و سنگ های گرانبهای بسیار بود . <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>گروهی از مُغان با خانواده های خود در پیرامون آن می زیستند ، همه روز یک گوسفند و اندکی آرد جیره داشتند و هر ماه ، یک اسب را برای آرامشگاه قربانی می کردند . <br />
سنگ نبشته ای بر روی تابوت کورش بود که بر آن کنده شده بود: <br />
«ای مرد میرا . من کورش پسرکمبوجیه هستم . من شاهنشاهی پارس را بنیاد گذاردم و فرمانروای آسیا بودم . به این آرامشگاه من رشک مَبَر . <br />
هنگامی که اسکندر به آرامشگاه کورش می رسد می خواهد درون آن را ببیند و زمانی که به درون اتاقک می رود . می بیند که همه چیز جز میز و تابوت سنگی را برده اند . به‌ «اریستوبول» تاریخ نویس یونانی که همراهش بود ، دستور می دهد که آرامشگاه را سروسامان دهد . <br />
دستورش انجام می شود ، سپس در آرامشگاه را با دیواره ای مسدود می کنند و مهر اسکندر را بر آن می زنند . <br />
تاریخ نویس دیگری به نام ‌«کنت کورس‌» دراین باره نکته های دیگری را می نویسد و می گوید: <br />
... اسکندر خواست برای کورش قربانی پیشکش کند و فرمان داد تا در آرامشگاه را بازکردند . <br />
او گمان می کرد که درون آرامشگاه پراز زر و سیم و سنگ های گرانبما است زیرا در «پارس‌» همه این گونه می پنداشتند . <br />
ولی اسکندر در آنجا چیزی جز یک سپرکه خاک شده بود و دو کمان سکایی و یک شمشیر چیز دیگری نیافت . <br />
او ، تاجی از زر ، بر روی گور گذاشت . شنل خود را گرداگرد تابوت که بازمانده پیکر کورش را در برگرفته بود انداخت و به آن پیچید و در شگفت شد که چگونه می شود که گور پادشاهی بدین ناموری و سرزمینی بدین توانگری مانند گور یک آدم معمولی باشد . اسکندر با همه ویرانگری هایی که کرد ، کووش را بزرگ می داشت زیرا در جهان کهن آن روز ، همه ی ملت ها کورش را بزرگ شمرده و وی را مردی دادگر ، روشن بین و با گذشت می دانستند . <br />
پژوهنده ی دیگری به نام ‌«پلوتارک» این رویداد را به گونه ای دیگر می نویسد: <br />
... چون اسکندر به آرامشگاه کورش رسید و دید که در آن را باز کرده و به آن دستبرد زده اند ، برآشفت و پس از بررسی ، دستبرد زننده را که مرد سرشناسی به نام ‌«پلی ماک‌» که از ماندگاران شهر «پلا‌» در مقدونیه بود ، یافت و او را کشت و دستور داد سنگ نبشته هایی را که در آنجا بود ، بخوانند و آنها را به یونانی بازگردانده ، در زیر نوشته های ایرانی بکَنند . <br />
کَنده سنگ <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> چنین نوشته بود . <br />
.‌«ای مرد ، هرکه باشی و از هر کجا بیایی ، چون می دانم که گذارت به اینجا خواهد افتاد . بدان که در اینجا من «کورش» بنیادگذار شاهنشاهی پارس آرمیده ام . به این یک مشت خاکی که پیکرم را در برگرفته ، رشک مَبَر‌» <br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پایان بخش پنجم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه و معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورش» (بخش پنجم)</span></span></span></span></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">بخش پنجم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a><br />
<br />
آیا «ذوالقرنین» پیشنام کورش بوده است؟!<br />
 یا پیشنام اسکندر یا پیشنام موسا؟! </span><br />
<br />
<br />
در جنگی که میان این دو نیرو در گرفت ، پسر ‌«تومیریس» به نام «سپارگاپیس‌» اسیر شد و ‌«تومیریس‌» از کورش خواست که وی را آزاد کند . <br />
کورش جوانمرد ، با اینکه با ماساژت ها در جنگ بود ، ‌«سپارگاپیس‌» را آزاد کرد ولی سپارگاپیس نتوانست ننگ دستگیر شدن در جنگ را بر دوش کشد پس از آزادی خودکشی کرد . <br />
‌«تومیریس» که از مرگ فرزند سخت خشمگین شده بود ، همه ی نیروهای خود را گردآورد و به رو در رویی با کورش فرستاد . <br />
به نوشته ی بیشتر تاریخ نویسان درکشتاری که میان بربرها (غیریونانی ها) و نیروهای کورش درگرفت هرگز تا آن روز پیشینه نداشت . <br />
شیوه نبرد نیز بدین گونه بودکه نخست دو سوی نبرد از دور با کمان بسوی یکدیگر تیراندازی می کردند . سپس زمانی که پیکان های آنان پایان گرفت، با نیزه و شمشیر به رو در رویی با یکدیگر می پرداختند و کاملاً بهم نزدیک می شدند . <br />
با اینکه در درازای این جنگ هراس آور ، هیچ یک از دو سوی نبرد نگریختند ، در پایان پیکار ، ماساژت ها پیروز شدند و بخش بزرگی از سپاه ایرانیان نابود شد و در همین جنگ بود که کورش ، زخی کشنده برداشت . <br />
از اینجای تاریخ ، دوگانه نویسی شده است . <br />
برخی از تاریخ نویسان نوشته اند: کورش با همان زخم ساعتی بعد درگذشت ‌ «تومیریس‌» مُشکی پر از خون سربازان کرد و از میان پیکرهای کشته شدگان پیکر کورش را یافت و سر او را در مُشک فرو برد و با سخنانی سرزنش آمیز گفت : <br />
تو پسر مرا از من گرفتی ، از من که هنوز زنده ام و بر تو پیروز شدم . من دستور دادم تا تو را با خون ، سیراب کنند . <br />
اما گروه چشمگیر دیگری برآنند که اگر کووش بی درنگ پس از زخمی شدن (یا اندکی پس از آن) درگذشته و پیکرش در دست «تومیریس» بود ، هرگز پروانه نمی داد که این پیکر را تا پاسارگاد بیاورند و در همانجا به خاک می سپرد . <br />
وانگهی هرگز سر یک آدمی درون یک مَشک فرو نمی رود . <br />
این دسته از تاریخ نویسان: ضمن اینکه زخمی شدن او را در جنگ با ماساژت ها پذیرفته اند رویداد مرگ وی را چنین نوشته اند <br />
... کورش را به چادرش بردند ، زخم بسیار ژرف و کُشنده بود . بی درنگ وی را بسوی پاسارگاد بردند و وی دوازده ساعت پس از رسیدن به پاسارگاد ، درگذشت . <br />
همان گونه که آمد ، کورش به هنگام مرگ پسر بزرگش «کامبیز‌» را به تخت نشاند و به دیگر فرزندان خود گفت: در همه ی کارها به خواست مادرتان رفتارکنید . آنگاه گفت: <br />
دست یکدیگر را بفشارید و سوگند یاد کنید که با یکدیگر مهربان باشید . <br />
مرگ کورش بر پایه برگه های استوار تاریخی در 529 پیش از زایش مسیح رخ داد . تلاش و هوشیاری و پایداری کورش در درازای فرمانروایی سی ساله اش ، پایه های فرمانروایی ای را ریخت که تا آن زمان جز یکی - دو کشور ، هرگز پیشینه نداشت و رفتار نرم و مهربانانه ی او با مردم شکست خورده اش ، وی را یکی از چهره های افسانه ای تاریخ درآورده است . <br />
تاریخ نویسان که آرامشگاه وی را به هنگام آبادانی دیده اند (و یاکسانی که آن را دیده بودند و نوشته اند) می گویند بر روی سنگی که بر روی گور او بود ، این سخن نوشته شده است: <br />
‌«در اینجا من آرمیده ام ، من ،کورش ، شاه شاهان.» <br />
چنانکه در پیش نوشتم ، «استرابو» جغرافیدان جهان کهن از زبان‌ «آریستوبول‌» که خود ، آن آرامشگاه را به هنگام آبادانی دیده بود ، می نویسد: بر روی سنگی که بر آرامشگاه کورش بود ، این گونه نوشته شده:‌ <br />
ای رهگذر ، من کورش هستم . من شاهنشاهی جهان را به پارسیان دادم ، من بر آسیا فرمان راندم . بر این گور ، رشک مَبَر . <br />
‌«آرین» می نویسد: <br />
اسکندر پس از بازگشت از هند دانست که دزدان آرامشگاه کورش را غارت کرده اند . این آرامشگاه در میان باغ های پادشاهی پاسارگاد بود و آن را انبوه درختان در برگرفته بودند . در ورودی آن کوچک بود و پیکر کورش در تابوتی از زر جای داشت . تابوت روی میز ، بر پایه های زرین گذارده شده بود و درون آرامشگاه پارچه های <br />
گرانبهای بابلی و گستره های ارغوانی و ردای پادشاهی و پوشش های ماد و گردن آویزها و زیورهایی از زر ناب و جام هایی برای آب ورجاوند و تشتی زرین برای شستشو و سنگ های گرانبهای بسیار بود . <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>گروهی از مُغان با خانواده های خود در پیرامون آن می زیستند ، همه روز یک گوسفند و اندکی آرد جیره داشتند و هر ماه ، یک اسب را برای آرامشگاه قربانی می کردند . <br />
سنگ نبشته ای بر روی تابوت کورش بود که بر آن کنده شده بود: <br />
«ای مرد میرا . من کورش پسرکمبوجیه هستم . من شاهنشاهی پارس را بنیاد گذاردم و فرمانروای آسیا بودم . به این آرامشگاه من رشک مَبَر . <br />
هنگامی که اسکندر به آرامشگاه کورش می رسد می خواهد درون آن را ببیند و زمانی که به درون اتاقک می رود . می بیند که همه چیز جز میز و تابوت سنگی را برده اند . به‌ «اریستوبول» تاریخ نویس یونانی که همراهش بود ، دستور می دهد که آرامشگاه را سروسامان دهد . <br />
دستورش انجام می شود ، سپس در آرامشگاه را با دیواره ای مسدود می کنند و مهر اسکندر را بر آن می زنند . <br />
تاریخ نویس دیگری به نام ‌«کنت کورس‌» دراین باره نکته های دیگری را می نویسد و می گوید: <br />
... اسکندر خواست برای کورش قربانی پیشکش کند و فرمان داد تا در آرامشگاه را بازکردند . <br />
او گمان می کرد که درون آرامشگاه پراز زر و سیم و سنگ های گرانبما است زیرا در «پارس‌» همه این گونه می پنداشتند . <br />
ولی اسکندر در آنجا چیزی جز یک سپرکه خاک شده بود و دو کمان سکایی و یک شمشیر چیز دیگری نیافت . <br />
او ، تاجی از زر ، بر روی گور گذاشت . شنل خود را گرداگرد تابوت که بازمانده پیکر کورش را در برگرفته بود انداخت و به آن پیچید و در شگفت شد که چگونه می شود که گور پادشاهی بدین ناموری و سرزمینی بدین توانگری مانند گور یک آدم معمولی باشد . اسکندر با همه ویرانگری هایی که کرد ، کووش را بزرگ می داشت زیرا در جهان کهن آن روز ، همه ی ملت ها کورش را بزرگ شمرده و وی را مردی دادگر ، روشن بین و با گذشت می دانستند . <br />
پژوهنده ی دیگری به نام ‌«پلوتارک» این رویداد را به گونه ای دیگر می نویسد: <br />
... چون اسکندر به آرامشگاه کورش رسید و دید که در آن را باز کرده و به آن دستبرد زده اند ، برآشفت و پس از بررسی ، دستبرد زننده را که مرد سرشناسی به نام ‌«پلی ماک‌» که از ماندگاران شهر «پلا‌» در مقدونیه بود ، یافت و او را کشت و دستور داد سنگ نبشته هایی را که در آنجا بود ، بخوانند و آنها را به یونانی بازگردانده ، در زیر نوشته های ایرانی بکَنند . <br />
کَنده سنگ <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> چنین نوشته بود . <br />
.‌«ای مرد ، هرکه باشی و از هر کجا بیایی ، چون می دانم که گذارت به اینجا خواهد افتاد . بدان که در اینجا من «کورش» بنیادگذار شاهنشاهی پارس آرمیده ام . به این یک مشت خاکی که پیکرم را در برگرفته ، رشک مَبَر‌» <br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پایان بخش پنجم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ریشه و معنای واژه ی «کورش» (بخش چهارم)]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520</link>
			<pubDate>Tue, 13 Jan 2015 21:41:00 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه و معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورش» (بخش چهارم)</span></span></span></span></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">بخش چهارم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a><br />
<br />
آیا «ذوالقرنین» پیشنام کورش بوده است؟!<br />
 یا پیشنام اسکندر یا پیشنام موسا؟! </span><br />
<br />
او ، تنها به یک چیز می اندیشید و نگران یک نکته است . چه چیز این شاهین بلند پرواز تاریخ جهان را نگران کرده است؟ دمی بعد لب های تب دار و خشک خود را می گشاید و می گوید: «خداوندا پس از من بر میهنم چه خواهد گذشت؟‌» <br />
او در خواب و رویا دیده بود که بال هایی از دوش های پسر ٢٠ ساله و جنگجوی ویشتاسب هخامنشی (داریوش) رویید و گسترده و گسترده تر شد تا سراسر خاور و باختر آسیا را پوشانید . هنگامی که چشم گشود و خواب خود را باز گفت: در درون از نافرمانی «داربوش‌» بیمناک بود . <br />
داریوش در آن هنگام در پارس بود . آنچه که برای کورش مسلم بود ، پایان کار خود بود . <br />
در واپسین شب زندگی ، در خواب دید جانداری برتر از آدمی به او نزدیک شد و گفت: «کورش آماده باش زیرا بزودی به نزد خدایان خواهی رفت .‌» و ... دانست که پایان زندگی اش فرا رسیده . <br />
آنگاه بود که دستور داد آیین قربانی کردن را بجای آورند . سپس به سختی خود را بالا کشید و به بالش تکیه داد و ارمغان هایی را به پیرامونیان بخشید . <br />
آنگاه اهورامزدا را سپاس گفت که در درازای زندگی اش به وی یاری های ارزنده کرده بود . از اهورا خواست تا ایران و ایرانی را پشتیبان باشد . سپس فرزندان و همسرش و یاران نزدیکش را فرا خواند . <br />
همگان پی بردند که حال شاهنشاه سخت بد است . چون آن روز مانند همیشه به گرمابه نرفت و در رختخواب آرمید . <br />
حتا هنگام ناهار نیز نتوانسته بود خوراکی بخورد و تنها آب نوشید و آب . <br />
شامگاه نزدیک می شد . گویی مردم شهر پی برده بودندکه بزودی اندوهی سنگین بر دلشان خواهد نشست . <br />
مردم به یکدیگر می گفتند: هنوز بیش از سی سال نیست که روزگار سربلندی و درخشش تیره های ایران آغاز شده . هنوز بیش از چند سالی نیست که معنای دادگری را فهمیده ایم و سایه ی فرمانروایی دادگستر ، نیرومند و آگاه بر سرمان افتاده است . <br />
فرزندان و یاران یکدلش آمدند و گرد رختخواب او با کرنش و ستایش فراوان ایستادند. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>کورش روی به پسران خود کرد و به آنان بدرود گفت و به ایشان سپرد که از سوی وی به مادرشان نیز بدرود گویند . <br />
پس آنگاه به همه ی دوستان نزدیک خود بدرود گفت و دست یکایک آنها را که پیرامونش بودند فشرد و لب به پند و اندرزگشود و گفت: <br />
فرزندان من ، دوستان من ، اکنون به پایان زندگی نزدیک شده ام و آن را با نشانه های آشکار دریافته ام . <br />
هنگامی که درگذشتم ، مرا خوشبخت بدانید . دلم می خواهد این احساس در رفتار و گفتار شما دیده شود . همیشه اهورامزدا نیروی مرا فزون کرد . بدان گونه که امروز با اینکه با مرگ چند گامی بیشتر راه ندارم ، گمان نمی کنم که از جوانی ام ناتوان ترم . من دوستان خود را خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردارکردم . <br />
میهن من ، زادگاه من بخش کوچکی از این جهان بزرگ بود ، من اکنون آن را بلند پایه و گسترده کرده ام و به شما وا می گذارم . <br />
در این هنگام که به جهان دیگر پای می نهم ، شما و میهنم را خوشبخت و سربلند می بینم و از این روی می خواهم که آیندکان مرا خوشبخت بدانند . <br />
دلم می خواهد که جانشین خود را نام ببرم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد . من شما دوستان و فرزندان را یکسان دوست دارم ولی فرزند بزرگ ترم پخته تر و آزموده تر است و کشور را سامان خواهد داد . <br />
به فرزندانم سپارش می کنم که در همه ی کارها با مادر فرزانه خود رایزنی کنند . من می خواهم که در برابرم ، دست یکدیگر را بفشارید و سوگند یاد کنید که با هم مهربان باشید . اگر جز این کنید ، شما را نفرین خواهم کرد . <br />
من شما را از کودکی چنان پروردم که با پیران ، آزرمگین رفتارکنید تا جوان ترها هم از شما آزرم بدارند . <br />
تو ، کمبوجیه! مپندار که چوبدست زرین پادشاهی ، تخت و تاجت را نگه خواهد داشت ، دوستان یکدل و راستگو برای پادشاه از چوبدست زرین پادشاهی استوارتر و مطمئن ترند . به نام اهورامزدا خداوند جان و خرد . <br />
ای فرزندان اگر می خواهید روان مرا شادکنید ، با یکدیگر یکدل و آزرمگین باشید . <br />
هنگامی که درگذشتم ، پیکر بی جان مرا در میان سیم و زر مگذارید و هرچه زودتر آن را به خاک بسپارید . چه بهترکه آدمی به خاک که این همه چیز های زیبا می پرورد ، سپرده و آمیخته شود . <br />
من همواره مردم را دوست داشته ام و اکنون نیز شادمانم که با خاکی که مردم همه چیز خود را از آن دارند ، آمیخته شوم . <br />
اکنون حس می کنم که زمان رفتن فرا رسیده و جان از پیکرم می گسلد اگر کسی از میان شما می خواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد تا هنوز جان دارم نزدیک شود هنگامی که روی خود را پوشانیدم ، از همگان می خواهم که پیکرم را کسی نبیند ، حتا شما فرزندانم . <br />
از همه ی ایرانیان و دوستان بخواهید تا بر آرامشگاه من حاضر شوند و مرا از اینکه دیگر هیچ گونه رنج نمی برم و بدی ها را احساس نمی کنم ، شادباش گویند . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">به واپسین پند من گوش کنید .</span> <br />
<br />
اگر می خواهید دشمنان خود را گوشمالی دهید ، به دوستان خود نیکی کنید ، بدرود پسران ، بدرود یاران مهربان . بدرود . <br />
کورش بزرگ از سخن باز می ایستد . لبخندی بر لب دارد . پیرامونیان برای واپسین بار چهره ی مردانه و زیبای پیشوای خود را که در آن پوشش زیبای آبی آسمانی ، بسی استوارتر و ستایش انگیزتر شده بود ، می نگریستند و برخی اشک می ریختند . <br />
کورش روانداز ارغوانی خود را بر چهره کشید و ... درگذشت . <br />
درباره ی انگیزه مرگ کورش که در سال سی ام پادشاهی اش (۵٢٩ پیش از زایش مسیح) رخ داد سخن های بسیار گفته شده است . <br />
از آن میان، «هردوت» می نویسد:کورش در جنگ با ملکه سکاییان (تومیریس) زخم برداشت و کشته شد . <br />
ولی بروسو‌ «که در سال ٢٨٠ پیش از زایش مسیح می زیست‌» می نویسد: او در جنگ با تیره های ‌«داهه» کشته شد . <br />
‌«فوتیوس» از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ‌«کتزیاس‌» پزشک دربار هخامنشی می نویسد: کورش به انگیزه ی زخم هایی که در جنگ با ‌«دربیک‌» ها به او زده شد ، جان باخت . بدین گونه که یکی از سربازان هندی در سپاه ، «دربیک» ها ژوبینی به ران او انداخت و ژوبین در ژرفای ران او فرو رفت. <br />
ولی آن گونه که از روند تاریخ برمی آید ، نوشته ی هردوت از دیگر نوشته های تاریخ نویسان درست تر و راست تر است . <br />
داستان زخم برداشتن و مرگ کورش چنین است که وی پس از پیروزی بر بابلیان ، بر آن شد که به یاری ارتشش که در آن زمان نیرومندترین ارتش ها بود و تن به هیچ شکستی نداده بود ، به سرزمین «ماساژت‌» ها بتازد و آنها را شکست دهد. <br />
سرزمین ‌«ماساژت‌» در شمال خاوری ایران آن روز ، درکنار رود «آراکس» در همسایگی تیره «ایسه دونر» جای داشت و برخی از تاریخ نویسان برآنند که «ماساژت‌» ها تیره ای از «سکاها‌» و «سکیت‌» ها هستند که بسیار جنگ آور ، ماجراجو و سخت کوش بودند . <br />
انگیزه های تاخت کورش به سرزمین ماساژت ها را چندین گونه نوشته اند . <br />
نخستین آنها پیشینه زندگی خود کورش بود که اندک اندک باور داشت که بیش از یک انسان است و در همه جا اهورامزدا به روشنی پشتیبان وی بوده است و بخت هرگز از وی روی برنگردانیده است و نمی گرداند . <br />
شایسته ی گفتن است که کورش به هر سرزمینی که لشکر می کشید ، بازداشتن وی از این کار ، نشدنی بود و هیچ کس نمی توانست رای او را دگرگون کند . (نادرشاه ، نیز رفته رفته بر این باور بود که خداوند او را برای همیشه پشتیبان است و رای نادری نیز ، دگرگون ناشدنی بود .)<br />
به هر روی ، تک و تاخت به ماساژت ها هنگامی روی داد که فرمانروای آنها درگذشته بود و همسر او که زنی دلاور به نام «تومیریس‌» بود ، بر ایشان فرمان می راند . <br />
آن گونه که هردوت می نویسد: کورش پیکی را نزد ‌«تومیریس» می فرستد و از او خواستگاری می کند ولی ‌«تومیریس‌» گمان می کند که خواست کورش ، زیر چیرگی درآوردن سرزمین اوست و بر پایه ی این گمان ، به کورش پاسخ «نه» داد . <br />
هنگامی که درخواست کورش از سوی «تومیریس‌» پذیرفته نشد ، بر آن شد که به ماساژت ها بتازد و لشکری انبوه درمرزهای ‌«ماساژت» آراست . <br />
تنی چند از سران سپاه کورش به او در زمینه ی ماجراجویی و جنگ آوری ماساژت ها هشدار دادند . همچنین «تومیریس‌» برای او پیام فرستاد که به سرزمین خود بازگرد و اندیشه تاخت به سرزمین مرا از سر بیرون کن ولی کورش کسی نبود که از رای خود بازگردد . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پایان بخش چهارم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه و معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورش» (بخش چهارم)</span></span></span></span></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">بخش چهارم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a><br />
<br />
آیا «ذوالقرنین» پیشنام کورش بوده است؟!<br />
 یا پیشنام اسکندر یا پیشنام موسا؟! </span><br />
<br />
او ، تنها به یک چیز می اندیشید و نگران یک نکته است . چه چیز این شاهین بلند پرواز تاریخ جهان را نگران کرده است؟ دمی بعد لب های تب دار و خشک خود را می گشاید و می گوید: «خداوندا پس از من بر میهنم چه خواهد گذشت؟‌» <br />
او در خواب و رویا دیده بود که بال هایی از دوش های پسر ٢٠ ساله و جنگجوی ویشتاسب هخامنشی (داریوش) رویید و گسترده و گسترده تر شد تا سراسر خاور و باختر آسیا را پوشانید . هنگامی که چشم گشود و خواب خود را باز گفت: در درون از نافرمانی «داربوش‌» بیمناک بود . <br />
داریوش در آن هنگام در پارس بود . آنچه که برای کورش مسلم بود ، پایان کار خود بود . <br />
در واپسین شب زندگی ، در خواب دید جانداری برتر از آدمی به او نزدیک شد و گفت: «کورش آماده باش زیرا بزودی به نزد خدایان خواهی رفت .‌» و ... دانست که پایان زندگی اش فرا رسیده . <br />
آنگاه بود که دستور داد آیین قربانی کردن را بجای آورند . سپس به سختی خود را بالا کشید و به بالش تکیه داد و ارمغان هایی را به پیرامونیان بخشید . <br />
آنگاه اهورامزدا را سپاس گفت که در درازای زندگی اش به وی یاری های ارزنده کرده بود . از اهورا خواست تا ایران و ایرانی را پشتیبان باشد . سپس فرزندان و همسرش و یاران نزدیکش را فرا خواند . <br />
همگان پی بردند که حال شاهنشاه سخت بد است . چون آن روز مانند همیشه به گرمابه نرفت و در رختخواب آرمید . <br />
حتا هنگام ناهار نیز نتوانسته بود خوراکی بخورد و تنها آب نوشید و آب . <br />
شامگاه نزدیک می شد . گویی مردم شهر پی برده بودندکه بزودی اندوهی سنگین بر دلشان خواهد نشست . <br />
مردم به یکدیگر می گفتند: هنوز بیش از سی سال نیست که روزگار سربلندی و درخشش تیره های ایران آغاز شده . هنوز بیش از چند سالی نیست که معنای دادگری را فهمیده ایم و سایه ی فرمانروایی دادگستر ، نیرومند و آگاه بر سرمان افتاده است . <br />
فرزندان و یاران یکدلش آمدند و گرد رختخواب او با کرنش و ستایش فراوان ایستادند. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>کورش روی به پسران خود کرد و به آنان بدرود گفت و به ایشان سپرد که از سوی وی به مادرشان نیز بدرود گویند . <br />
پس آنگاه به همه ی دوستان نزدیک خود بدرود گفت و دست یکایک آنها را که پیرامونش بودند فشرد و لب به پند و اندرزگشود و گفت: <br />
فرزندان من ، دوستان من ، اکنون به پایان زندگی نزدیک شده ام و آن را با نشانه های آشکار دریافته ام . <br />
هنگامی که درگذشتم ، مرا خوشبخت بدانید . دلم می خواهد این احساس در رفتار و گفتار شما دیده شود . همیشه اهورامزدا نیروی مرا فزون کرد . بدان گونه که امروز با اینکه با مرگ چند گامی بیشتر راه ندارم ، گمان نمی کنم که از جوانی ام ناتوان ترم . من دوستان خود را خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردارکردم . <br />
میهن من ، زادگاه من بخش کوچکی از این جهان بزرگ بود ، من اکنون آن را بلند پایه و گسترده کرده ام و به شما وا می گذارم . <br />
در این هنگام که به جهان دیگر پای می نهم ، شما و میهنم را خوشبخت و سربلند می بینم و از این روی می خواهم که آیندکان مرا خوشبخت بدانند . <br />
دلم می خواهد که جانشین خود را نام ببرم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد . من شما دوستان و فرزندان را یکسان دوست دارم ولی فرزند بزرگ ترم پخته تر و آزموده تر است و کشور را سامان خواهد داد . <br />
به فرزندانم سپارش می کنم که در همه ی کارها با مادر فرزانه خود رایزنی کنند . من می خواهم که در برابرم ، دست یکدیگر را بفشارید و سوگند یاد کنید که با هم مهربان باشید . اگر جز این کنید ، شما را نفرین خواهم کرد . <br />
من شما را از کودکی چنان پروردم که با پیران ، آزرمگین رفتارکنید تا جوان ترها هم از شما آزرم بدارند . <br />
تو ، کمبوجیه! مپندار که چوبدست زرین پادشاهی ، تخت و تاجت را نگه خواهد داشت ، دوستان یکدل و راستگو برای پادشاه از چوبدست زرین پادشاهی استوارتر و مطمئن ترند . به نام اهورامزدا خداوند جان و خرد . <br />
ای فرزندان اگر می خواهید روان مرا شادکنید ، با یکدیگر یکدل و آزرمگین باشید . <br />
هنگامی که درگذشتم ، پیکر بی جان مرا در میان سیم و زر مگذارید و هرچه زودتر آن را به خاک بسپارید . چه بهترکه آدمی به خاک که این همه چیز های زیبا می پرورد ، سپرده و آمیخته شود . <br />
من همواره مردم را دوست داشته ام و اکنون نیز شادمانم که با خاکی که مردم همه چیز خود را از آن دارند ، آمیخته شوم . <br />
اکنون حس می کنم که زمان رفتن فرا رسیده و جان از پیکرم می گسلد اگر کسی از میان شما می خواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد تا هنوز جان دارم نزدیک شود هنگامی که روی خود را پوشانیدم ، از همگان می خواهم که پیکرم را کسی نبیند ، حتا شما فرزندانم . <br />
از همه ی ایرانیان و دوستان بخواهید تا بر آرامشگاه من حاضر شوند و مرا از اینکه دیگر هیچ گونه رنج نمی برم و بدی ها را احساس نمی کنم ، شادباش گویند . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">به واپسین پند من گوش کنید .</span> <br />
<br />
اگر می خواهید دشمنان خود را گوشمالی دهید ، به دوستان خود نیکی کنید ، بدرود پسران ، بدرود یاران مهربان . بدرود . <br />
کورش بزرگ از سخن باز می ایستد . لبخندی بر لب دارد . پیرامونیان برای واپسین بار چهره ی مردانه و زیبای پیشوای خود را که در آن پوشش زیبای آبی آسمانی ، بسی استوارتر و ستایش انگیزتر شده بود ، می نگریستند و برخی اشک می ریختند . <br />
کورش روانداز ارغوانی خود را بر چهره کشید و ... درگذشت . <br />
درباره ی انگیزه مرگ کورش که در سال سی ام پادشاهی اش (۵٢٩ پیش از زایش مسیح) رخ داد سخن های بسیار گفته شده است . <br />
از آن میان، «هردوت» می نویسد:کورش در جنگ با ملکه سکاییان (تومیریس) زخم برداشت و کشته شد . <br />
ولی بروسو‌ «که در سال ٢٨٠ پیش از زایش مسیح می زیست‌» می نویسد: او در جنگ با تیره های ‌«داهه» کشته شد . <br />
‌«فوتیوس» از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ‌«کتزیاس‌» پزشک دربار هخامنشی می نویسد: کورش به انگیزه ی زخم هایی که در جنگ با ‌«دربیک‌» ها به او زده شد ، جان باخت . بدین گونه که یکی از سربازان هندی در سپاه ، «دربیک» ها ژوبینی به ران او انداخت و ژوبین در ژرفای ران او فرو رفت. <br />
ولی آن گونه که از روند تاریخ برمی آید ، نوشته ی هردوت از دیگر نوشته های تاریخ نویسان درست تر و راست تر است . <br />
داستان زخم برداشتن و مرگ کورش چنین است که وی پس از پیروزی بر بابلیان ، بر آن شد که به یاری ارتشش که در آن زمان نیرومندترین ارتش ها بود و تن به هیچ شکستی نداده بود ، به سرزمین «ماساژت‌» ها بتازد و آنها را شکست دهد. <br />
سرزمین ‌«ماساژت‌» در شمال خاوری ایران آن روز ، درکنار رود «آراکس» در همسایگی تیره «ایسه دونر» جای داشت و برخی از تاریخ نویسان برآنند که «ماساژت‌» ها تیره ای از «سکاها‌» و «سکیت‌» ها هستند که بسیار جنگ آور ، ماجراجو و سخت کوش بودند . <br />
انگیزه های تاخت کورش به سرزمین ماساژت ها را چندین گونه نوشته اند . <br />
نخستین آنها پیشینه زندگی خود کورش بود که اندک اندک باور داشت که بیش از یک انسان است و در همه جا اهورامزدا به روشنی پشتیبان وی بوده است و بخت هرگز از وی روی برنگردانیده است و نمی گرداند . <br />
شایسته ی گفتن است که کورش به هر سرزمینی که لشکر می کشید ، بازداشتن وی از این کار ، نشدنی بود و هیچ کس نمی توانست رای او را دگرگون کند . (نادرشاه ، نیز رفته رفته بر این باور بود که خداوند او را برای همیشه پشتیبان است و رای نادری نیز ، دگرگون ناشدنی بود .)<br />
به هر روی ، تک و تاخت به ماساژت ها هنگامی روی داد که فرمانروای آنها درگذشته بود و همسر او که زنی دلاور به نام «تومیریس‌» بود ، بر ایشان فرمان می راند . <br />
آن گونه که هردوت می نویسد: کورش پیکی را نزد ‌«تومیریس» می فرستد و از او خواستگاری می کند ولی ‌«تومیریس‌» گمان می کند که خواست کورش ، زیر چیرگی درآوردن سرزمین اوست و بر پایه ی این گمان ، به کورش پاسخ «نه» داد . <br />
هنگامی که درخواست کورش از سوی «تومیریس‌» پذیرفته نشد ، بر آن شد که به ماساژت ها بتازد و لشکری انبوه درمرزهای ‌«ماساژت» آراست . <br />
تنی چند از سران سپاه کورش به او در زمینه ی ماجراجویی و جنگ آوری ماساژت ها هشدار دادند . همچنین «تومیریس‌» برای او پیام فرستاد که به سرزمین خود بازگرد و اندیشه تاخت به سرزمین مرا از سر بیرون کن ولی کورش کسی نبود که از رای خود بازگردد . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پایان بخش چهارم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ریشه و معنای واژه ی «کورش» (بخش سوم)]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519</link>
			<pubDate>Tue, 13 Jan 2015 21:33:46 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه و معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورش» (بخش سوم)</span></span></span></span></div>
<br />
<div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-weight: bold;">بخش سوم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a><br />
</span></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">آیا «ذوالقرنین» پیشنام کورش بوده است؟!<br />
 یا پیشنام اسکندر یا پیشنام موسا؟! </span><br />
<br />
در این زمینه نمی توان بدرستی بر روی یک پندار و دیدگاه پای فشرد ولی تا آنجا که برخی از پژوهندگان بررسی کرده اند ، شاید این تندیس در دوران پادشاهی اردشیر هخامنشی برپا شده باشد. <br />
تنها آنچه که روشن است آن است که در دوران هخامنشیان آن را تراشیده اند زیرا سنگ نبشته ی بالای تندیس به خط میخی است که خط دوران <br />
هخامنشیان است . <br />
اگر این باور درست باشد ، باور دیگر ما نیز که پیشنام «ذوالقرنین» تنها به کورش داده شده است ، استوارتر می شود زیرا در نوشته های یهود ، بویژه نوشته های ‌«اسفار» (سِفر در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> عبری به معنای کتاب بزرگ است و‌ «اسفار» یعنی کتاب های بزرگ) با یک جستار ریشه ای روبرو می شویم و آن این است که پندار ‌«ذوالقرنین‌» در خاندان هخامنشی روا بود و آن این است که پندار «ذوالقرنین» در خاندان هخامنشی روا بود و این  راکتاب های کهن یهود تاییدکرده اند . <br />
اگر روایت ها و داستان هنای نوشته های دینی و ورجاوند یهودی را بپذیریم باید بگوییم که سرچشمه ی راستین این باور ، (همان گونه که در آنحاز این جستار آمد) رویای دانیال نبی و پیشگویی «یشعیای نبی» است . <br />
«ابوالکلام آزاد‌» در دنباله بررسی خود می افزاید: <br />
به عقیده من ، آگاهی هایی که ما از برگه های گذشته بدست آورده ایم ، ما را به پذیرفتن این نکته وا می داود که کورش همان ذوالقرنین است و از همه استوارتر این دو آگاهی است . <br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">ا -</span></span> رویای دانیال نبی پس از پیروزی کورش در بابل بر سر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ها افتاد . <br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">٢ -</span></span> رویا و پیشگویی یشعیا ، همچنان که در نوشته ‌«عزرا‌» آمده است به گوش کووش رسیده و او و درباریانش نه تنها آن را پسندیده اند ، بلکه به آن دست آویخته و دو شاخ و عقاب را نشان رسمی برای شاه برگزیدند و گونه ای توصیف این مرد بشمار می آمد و به هنگام تراشیدن این تندیس ، این دو نشان (شاخ گوسفند نر و بال شهباز) را در آن جای داده و نمایان کرده اند . <br />
پیدا شدن این تندیس بر آنچه که در «کتاب عزرا‌» نوشته شده و در اینجا می خوانید، مهر تایید می زند . <br />
‌«پیشگویی های انبیای یهود برکورش عرضه شد و وی آنها را مانند نصوص روحانی بر فضیلت و برگزیدکی خود ، پذیرفت» . <br />
ممکن است بگویند : این مطالب جز یک پندار و پیشگویی چیز دیگری نیست . پاسخ می دهیم که اگر این پیشنام یک پندار ایرانی است که نویسندگان یهود ، آن را از روی نوشته ی ایرانی زمان خود ، رونویس کرده اند ، نوشته ی ‌«عزرا‌» و ‌«یشعیا» را که بنیاد تاریخی دارند ، نمی توان رد کرد . <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>بر این پایه ‌«قوچ» در رویای دانیال نبی و شهباز در سخن یشعیای نبی که هر دو در این تندیس دیده می شوند ، ریشه ی ژرف تاریخی از این پندار دارند که هر دو ، صفت کورش بزرگ پایه گذار زنجیره ی هخامنشی و غنستین نویسنده ی فرمان «حقوق بشر» در جهان است . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">آرامشگاه کورش بزرگ </span><br />
<br />
اکنون که سخن از کورش بزرگ است . شایسته می دانم اندکی هم درباره ی ساختمان آرامشگاه این بزرگمرد گفته شود . <br />
نام این آرامشگاه تا چندی پیش ‌«گورمادر سلیمان‌» بود که ‌«مشهد مادر سلیمان‌» نیز می گفتند . <br />
این آرامشگاه ، بر روی سکویی ساخته شده که شش اِشکوب یا شش پله دارد که با خود اتاقک آرامشگاه هفت بخش است . (ایرانیان کهن شماره ی هفت را ورجاوند می دانستند) و هرچه بالاتر می رود پله ها کوچک تر از اِشکوب و پله های زیرین شان می شوند و پله ها گرداگرد ساختمان آرامشگاه که در بالا جای دارد ، می پیچند و آن گونه ساخته شده که پیروی ازگورهای آریاییانی است که نخستین بار به ‌«سیلک» آمده اند و این می رساند که پادشاه بزرگ هخامنش و دیگر بازماندگان او ، گورهای خود را به شیوه ی کهن (که در استان های باران خیز شمال روا بود ، می ساختند .)<br />
آرامشگاه از سنک آهکی سپید مایل به زرد برپا شده و سنگ ها با بست های آهنی به یکدیگر پیوسته و استوارشده اند . بلندی آن ازکف زمین تا بالای اتاقک یازده متر است . اندازه ی اتاقک آرامشگاه در درون دو متر و سی سانت ، در سه متر و هشتاد سانت (پیرامون هفت مترمربع) و بلندی آن در درون اتاقک دو متر و ده سانت است . <br />
در درون این آرامشگاه ، در سوی راست ، محرابی از سنگ تراشیده شده که نشان می دهد آن را پس از تاخت تازیان به ایران ساخته اند. <br />
گرداگرد در اتاقک گویا گچ کاری داشته و پژوهندگان برآنندکه نوشته ای که یونانیان از آن یاد می کنند روی همین گچ کاری ها کنده شده بود و درگذر زمان از میان رفته است . درگذشته ، دیوارهایی گرداگرد این ساختمان ساخته بودندکه در بزرگی داشت ولی اکنون بخش کوچکی از آن دیوارها برپا است . <br />
ایرانیان به هنگام تک و تاخت تازیان ، نام آن را «قبر مادر سلیمان» (یا مشهد مادر سلیمان و یا مشهد مرغاب) گذاردند تا از گزند بیگانگان به دور باشد ولی در درازای تاریخ ، تازندگان به ایران ، همه چین درون آن را به غارت بردند و هم اکنون درون اتاقک بالای آرامشگاه ، جز یک تابوت سنگی ، چیز دیگری دیده نمی شود . <br />
‌«مارسل دیولافوآ» باستان شناس فرانسوی که در پیرامون آغاز سده ی بیستم ، از این آرامشگاه دیدن کرده است ، می نویسد: این آرامشکاه یک در چوبی دارد و ریسمان هایی که به میخ های چوبی که در درز سنگ ها فرو کرده بودند این در را نگه داشته اند . همچنین چراغ هایی را به آنها آویخته اند و آن را به گونه ی یک پرستشگاه اسلامی در آورده اند . <br />
خانم ‌«دیولافوآ» (همسر لافوآ) برای دیدار از درون آرامشگاه پوشش مردانه بر تن کرده بود ، به همین انگیزه زنانی که نگهبان آنجا بودند، چون پنداشتندکه او یک مرد است نگذاردند که وی به درون برود و می خواستند او را از پله ها پایین بیندازند ولی به هر روی ، وی درون این آرامشگاه را دید . <br />
این نشان می دهدکه زمانی نگهبانان آرامشگاه زن بوده اند . (به گمان آنکه آنجا آرامشگاه مادر سلیمان!! است) <br />
«دیولافوآ» می نویسد: آرامشگاه دو در داشت که یکی از آنها می باید بسته شود تا در دیگر باز شود تا کسانی که در بیرون هستند نتوانند درون آرامشگاه را ببینند . <br />
گمان می رودکه این آرامشگاه ، پیش از مرگ کورش برای ‌«کاسدان‌» همسرکورش و یا برای مادر او «ماندانا‌» ساخته شده بود و این روش نگهبانی از سوی زنان ، از همان روزگار برجای مانده است . <br />
به هر روی گذشته از کورش دو آرامشگاه دیگر نیز در بالای آن اتاقک هست که نشان می دهد شهبانویی (پیش یا پس ازکورش) در آنجا آرمیده بود . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">کورش چرا و چگونه درگذشت؟ </span><br />
<br />
شامگاه اندوه انگیز یکی از روزهای پاییز سال ۵٢٩ پیش از زایش مسیح است . <br />
مردی که مرزهای ایران را از‌ «سارد» تا سرزمین ‌«ماساژت ها‌» گسترده است . به سختی از زخمی که خورده بود رنج می بَرَد . <br />
گردی از سوگ بر شهر‌ «پاسارگاد‌» نشسته . گویی رویداد تلخی در حال انجام شدن است . بر هیچ لبی در این شامگاه لبخندی دیده نمی شود . <br />
کاخ شاهی که سراسر با سنگ تراشی های شگفتی آور ، آیین و زیبا شده ، با نقش های گیاهان وگل ها تا باغ ‌«پردیس» پیرامون کاخ و از آنجا تاکوی های پایین شهر ، همه نگرانند و بسوی نیایشگاه های نزدیک رهسپارند تا برای تندرستی رهبر راستین مردم ایران به درگاه پروردگار نیایش کنند . <br />
پیرمردان سپید ربش و پیر زنان سپید موی برای بهبود پدر مهربان سرزمین ایران , کورش به درگاه خداوند دست نیاز برداشته اند . <br />
در درون کاخ گروه مغ ها همهمه ای برپاکرده و سرگرم نیایش هستند . پادشاه بزرگ ایران ، در حالتی میان خواب و بیهوشی است . <br />
او چشم های خود را می گشاید و از خواب یا رویایی که دیده سخن می گوید. <br />
شاید خوابگزاران ، به معنای آن پی برده بودند ولی نمی توانستند آن را باز گویند و بر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> آورند . <br />
امروز ، سه روز است که این پدر رنجور و بزرگوار پس از نبردی سخت با تیره ای سرکش آنسوی فرارود ، در حالی که زخمی جانکاه برداشته است پس از سپردن راهی دراز . به پاسارگاد بازگشته است. <br />
این رهاننده ، این آزاد کننده مردم ، این مامور جاودانه تاریخ ، در تبی سخت می سوزد . مردی که کمر پادشاهان را گشوده و از خاور تا باختر پیروز بوده است . به سختی خود را بر اسب نگه داشت که به پیشواز مردم پاسخ گوید تا توانست خود را به کاخ برساند و در بستر بیاری بیارامد . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پایان بخش سوم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه و معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورش» (بخش سوم)</span></span></span></span></div>
<br />
<div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-weight: bold;">بخش سوم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a><br />
</span></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">آیا «ذوالقرنین» پیشنام کورش بوده است؟!<br />
 یا پیشنام اسکندر یا پیشنام موسا؟! </span><br />
<br />
در این زمینه نمی توان بدرستی بر روی یک پندار و دیدگاه پای فشرد ولی تا آنجا که برخی از پژوهندگان بررسی کرده اند ، شاید این تندیس در دوران پادشاهی اردشیر هخامنشی برپا شده باشد. <br />
تنها آنچه که روشن است آن است که در دوران هخامنشیان آن را تراشیده اند زیرا سنگ نبشته ی بالای تندیس به خط میخی است که خط دوران <br />
هخامنشیان است . <br />
اگر این باور درست باشد ، باور دیگر ما نیز که پیشنام «ذوالقرنین» تنها به کورش داده شده است ، استوارتر می شود زیرا در نوشته های یهود ، بویژه نوشته های ‌«اسفار» (سِفر در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> عبری به معنای کتاب بزرگ است و‌ «اسفار» یعنی کتاب های بزرگ) با یک جستار ریشه ای روبرو می شویم و آن این است که پندار ‌«ذوالقرنین‌» در خاندان هخامنشی روا بود و آن این است که پندار «ذوالقرنین» در خاندان هخامنشی روا بود و این  راکتاب های کهن یهود تاییدکرده اند . <br />
اگر روایت ها و داستان هنای نوشته های دینی و ورجاوند یهودی را بپذیریم باید بگوییم که سرچشمه ی راستین این باور ، (همان گونه که در آنحاز این جستار آمد) رویای دانیال نبی و پیشگویی «یشعیای نبی» است . <br />
«ابوالکلام آزاد‌» در دنباله بررسی خود می افزاید: <br />
به عقیده من ، آگاهی هایی که ما از برگه های گذشته بدست آورده ایم ، ما را به پذیرفتن این نکته وا می داود که کورش همان ذوالقرنین است و از همه استوارتر این دو آگاهی است . <br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">ا -</span></span> رویای دانیال نبی پس از پیروزی کورش در بابل بر سر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ها افتاد . <br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">٢ -</span></span> رویا و پیشگویی یشعیا ، همچنان که در نوشته ‌«عزرا‌» آمده است به گوش کووش رسیده و او و درباریانش نه تنها آن را پسندیده اند ، بلکه به آن دست آویخته و دو شاخ و عقاب را نشان رسمی برای شاه برگزیدند و گونه ای توصیف این مرد بشمار می آمد و به هنگام تراشیدن این تندیس ، این دو نشان (شاخ گوسفند نر و بال شهباز) را در آن جای داده و نمایان کرده اند . <br />
پیدا شدن این تندیس بر آنچه که در «کتاب عزرا‌» نوشته شده و در اینجا می خوانید، مهر تایید می زند . <br />
‌«پیشگویی های انبیای یهود برکورش عرضه شد و وی آنها را مانند نصوص روحانی بر فضیلت و برگزیدکی خود ، پذیرفت» . <br />
ممکن است بگویند : این مطالب جز یک پندار و پیشگویی چیز دیگری نیست . پاسخ می دهیم که اگر این پیشنام یک پندار ایرانی است که نویسندگان یهود ، آن را از روی نوشته ی ایرانی زمان خود ، رونویس کرده اند ، نوشته ی ‌«عزرا‌» و ‌«یشعیا» را که بنیاد تاریخی دارند ، نمی توان رد کرد . <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>بر این پایه ‌«قوچ» در رویای دانیال نبی و شهباز در سخن یشعیای نبی که هر دو در این تندیس دیده می شوند ، ریشه ی ژرف تاریخی از این پندار دارند که هر دو ، صفت کورش بزرگ پایه گذار زنجیره ی هخامنشی و غنستین نویسنده ی فرمان «حقوق بشر» در جهان است . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">آرامشگاه کورش بزرگ </span><br />
<br />
اکنون که سخن از کورش بزرگ است . شایسته می دانم اندکی هم درباره ی ساختمان آرامشگاه این بزرگمرد گفته شود . <br />
نام این آرامشگاه تا چندی پیش ‌«گورمادر سلیمان‌» بود که ‌«مشهد مادر سلیمان‌» نیز می گفتند . <br />
این آرامشگاه ، بر روی سکویی ساخته شده که شش اِشکوب یا شش پله دارد که با خود اتاقک آرامشگاه هفت بخش است . (ایرانیان کهن شماره ی هفت را ورجاوند می دانستند) و هرچه بالاتر می رود پله ها کوچک تر از اِشکوب و پله های زیرین شان می شوند و پله ها گرداگرد ساختمان آرامشگاه که در بالا جای دارد ، می پیچند و آن گونه ساخته شده که پیروی ازگورهای آریاییانی است که نخستین بار به ‌«سیلک» آمده اند و این می رساند که پادشاه بزرگ هخامنش و دیگر بازماندگان او ، گورهای خود را به شیوه ی کهن (که در استان های باران خیز شمال روا بود ، می ساختند .)<br />
آرامشگاه از سنک آهکی سپید مایل به زرد برپا شده و سنگ ها با بست های آهنی به یکدیگر پیوسته و استوارشده اند . بلندی آن ازکف زمین تا بالای اتاقک یازده متر است . اندازه ی اتاقک آرامشگاه در درون دو متر و سی سانت ، در سه متر و هشتاد سانت (پیرامون هفت مترمربع) و بلندی آن در درون اتاقک دو متر و ده سانت است . <br />
در درون این آرامشگاه ، در سوی راست ، محرابی از سنگ تراشیده شده که نشان می دهد آن را پس از تاخت تازیان به ایران ساخته اند. <br />
گرداگرد در اتاقک گویا گچ کاری داشته و پژوهندگان برآنندکه نوشته ای که یونانیان از آن یاد می کنند روی همین گچ کاری ها کنده شده بود و درگذر زمان از میان رفته است . درگذشته ، دیوارهایی گرداگرد این ساختمان ساخته بودندکه در بزرگی داشت ولی اکنون بخش کوچکی از آن دیوارها برپا است . <br />
ایرانیان به هنگام تک و تاخت تازیان ، نام آن را «قبر مادر سلیمان» (یا مشهد مادر سلیمان و یا مشهد مرغاب) گذاردند تا از گزند بیگانگان به دور باشد ولی در درازای تاریخ ، تازندگان به ایران ، همه چین درون آن را به غارت بردند و هم اکنون درون اتاقک بالای آرامشگاه ، جز یک تابوت سنگی ، چیز دیگری دیده نمی شود . <br />
‌«مارسل دیولافوآ» باستان شناس فرانسوی که در پیرامون آغاز سده ی بیستم ، از این آرامشگاه دیدن کرده است ، می نویسد: این آرامشکاه یک در چوبی دارد و ریسمان هایی که به میخ های چوبی که در درز سنگ ها فرو کرده بودند این در را نگه داشته اند . همچنین چراغ هایی را به آنها آویخته اند و آن را به گونه ی یک پرستشگاه اسلامی در آورده اند . <br />
خانم ‌«دیولافوآ» (همسر لافوآ) برای دیدار از درون آرامشگاه پوشش مردانه بر تن کرده بود ، به همین انگیزه زنانی که نگهبان آنجا بودند، چون پنداشتندکه او یک مرد است نگذاردند که وی به درون برود و می خواستند او را از پله ها پایین بیندازند ولی به هر روی ، وی درون این آرامشگاه را دید . <br />
این نشان می دهدکه زمانی نگهبانان آرامشگاه زن بوده اند . (به گمان آنکه آنجا آرامشگاه مادر سلیمان!! است) <br />
«دیولافوآ» می نویسد: آرامشگاه دو در داشت که یکی از آنها می باید بسته شود تا در دیگر باز شود تا کسانی که در بیرون هستند نتوانند درون آرامشگاه را ببینند . <br />
گمان می رودکه این آرامشگاه ، پیش از مرگ کورش برای ‌«کاسدان‌» همسرکورش و یا برای مادر او «ماندانا‌» ساخته شده بود و این روش نگهبانی از سوی زنان ، از همان روزگار برجای مانده است . <br />
به هر روی گذشته از کورش دو آرامشگاه دیگر نیز در بالای آن اتاقک هست که نشان می دهد شهبانویی (پیش یا پس ازکورش) در آنجا آرمیده بود . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">کورش چرا و چگونه درگذشت؟ </span><br />
<br />
شامگاه اندوه انگیز یکی از روزهای پاییز سال ۵٢٩ پیش از زایش مسیح است . <br />
مردی که مرزهای ایران را از‌ «سارد» تا سرزمین ‌«ماساژت ها‌» گسترده است . به سختی از زخمی که خورده بود رنج می بَرَد . <br />
گردی از سوگ بر شهر‌ «پاسارگاد‌» نشسته . گویی رویداد تلخی در حال انجام شدن است . بر هیچ لبی در این شامگاه لبخندی دیده نمی شود . <br />
کاخ شاهی که سراسر با سنگ تراشی های شگفتی آور ، آیین و زیبا شده ، با نقش های گیاهان وگل ها تا باغ ‌«پردیس» پیرامون کاخ و از آنجا تاکوی های پایین شهر ، همه نگرانند و بسوی نیایشگاه های نزدیک رهسپارند تا برای تندرستی رهبر راستین مردم ایران به درگاه پروردگار نیایش کنند . <br />
پیرمردان سپید ربش و پیر زنان سپید موی برای بهبود پدر مهربان سرزمین ایران , کورش به درگاه خداوند دست نیاز برداشته اند . <br />
در درون کاخ گروه مغ ها همهمه ای برپاکرده و سرگرم نیایش هستند . پادشاه بزرگ ایران ، در حالتی میان خواب و بیهوشی است . <br />
او چشم های خود را می گشاید و از خواب یا رویایی که دیده سخن می گوید. <br />
شاید خوابگزاران ، به معنای آن پی برده بودند ولی نمی توانستند آن را باز گویند و بر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> آورند . <br />
امروز ، سه روز است که این پدر رنجور و بزرگوار پس از نبردی سخت با تیره ای سرکش آنسوی فرارود ، در حالی که زخمی جانکاه برداشته است پس از سپردن راهی دراز . به پاسارگاد بازگشته است. <br />
این رهاننده ، این آزاد کننده مردم ، این مامور جاودانه تاریخ ، در تبی سخت می سوزد . مردی که کمر پادشاهان را گشوده و از خاور تا باختر پیروز بوده است . به سختی خود را بر اسب نگه داشت که به پیشواز مردم پاسخ گوید تا توانست خود را به کاخ برساند و در بستر بیاری بیارامد . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پایان بخش سوم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ریشه و معنای واژه ی «کورش» (بخش دوم)]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518</link>
			<pubDate>Tue, 13 Jan 2015 21:24:04 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه و معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورش» (بخش دوم)</span></span></span></span></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">بخش دوم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a></span><br />
<span style="font-weight: bold;"><br />
آیا «ذوالقرنین» پیشنام کورش بوده است؟!<br />
یا پیشنام اسکندر یا پیشنام موسا؟! </span><br />
<br />
در اینجا به کهن ترین تاریخ ها و باورها یعنی: تاریخ ملی یهود و انگاره های این تیره بسیارکهن نیز می پردازیم. <br />
در «سِفر دانیال نبی‌» (درکتاب عهد عتیق) می خوانیم که: <br />
... به هنگام اسارت یهودیان در بابل که ابتلای عظیم یهود است . چه بلاد ایشان به تصرف دیگران در آمده و قومیت آنها به مذلت گراییده و هیکل مقدس ایشان خراب شده پس در اندوه و نومیدی بزرگی بوده اند و نمی دانستند چه وقت اسارت آنها به آزادی و اندوه ایشان به شادمانی و مرگ ملی شان به زندگی نوین مبدل خواهد شد ... <br />
ابوالکلام سپس نگاهی به «دانیال نبی» می اندازد که بر آن است که: به این پادشاه ، رویایی نمایان می شود و می بیند که درکاخ شوشان (شوش) درکشور عیلام (جنوب باختری ایران کنونی و بخشی از عراق کنونی) است  «قوچی‌» در برابر نهری ایستاده که صاحب دو شاخ (دو قرن) دراز بود که یکی از شاخ ها ، از دیگری بلندتر بود و دو شاخ بجای اینکه درکنار هم باشند ، پشت سر یکدیگرند . <br />
نکته درخور نگرش ، آنجا است که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«قرن» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی به معنای «شاخ‌» هم آمده است و به همین دلیل در دنباله این نوشته درکتاب عهد عتیق چنین می آید: «قرن»در هر دو لغت عربی و عبری مشترک است زیرا در «سفر دانیال» قوچ به معنا‌ی «دو شا‌خ»  آمده و در رویای دانیال برای یهودان مژده ای بود که پایان اسارت آنان در بابل و آغاز زندگی نوین آنها ، وابسته به قیام ، دو کشور ‌«ذات القرنین‌» است . <br />
یعنی پادشاه ماد و پارس ، کشور بابل را دگرگون می سازد و بر آن غلبه می کند و یهودیان را از گرفتاری بدست آنها می رهاند و آزادی می بخشد . <br />
این همان پادشاهی است که خدای او را برای یاری و پشتیبانی یهود برگزیده است . <br />
وی از سوی خدا مأمور است که دوباره «بیت المقدس» را بازسازی کند و ملت «بنی اسرائیل‌» راکه پراکنده شده اند ، بار دیگر زیر پشتیبانی خود گرد آورد . <br />
نوشته عهد عتیق چنین دنبال می شود: <br />
پس از چند سال از این پیشگویی پادشاه کوروش که یونانیان وی را در «سائو‌س» و یهود «خُورُش» می نامیدند ، بپا خاست و دو کشور ماد و پارس را همبسته کرد و از آن دو کشور ، پادشاهی بزرگ پدید آورد. آنگاه به بابل تاخت و به آسانی بر آن چیره شد . <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>‌«دانیال‌» در رویای خود دیدکه قوچ دو شاخ ، با دو شاخش خاور و باختر و جنوب را شاخ می زند یعنی به پیروزی های درخشانی در سه سوی جهان دست می یابد. <br />
همین پیشگویی به رهایی یهودان و پدید آمدن درخشندگی در کار ایشان انجامید و کورش پس از گشودن بابل ، آنان را از اسارت آزاد کرد و پروانه داد که به سرزمین خود بازگردند و جانشینان کورش نیز به راهی رفتند که او رفت . <br />
پیشگویی دانیال نبی که کورش را «ذوالقرنین» دانسته ، با داستان تاریخی ای که ایرانیان دارند و می گویند ، ‌«ازدهاک‌» پادشاه ماد ، پدر ‌«ماندانا» مادر کورش در خواب دید که از شکم دخترش درختی رویید که شاخه های آن به خاور و باختر سر کشیدند و سراسر این بخش از جهان را پوشانیدند ، به خوبی همسانی دارد . <br />
داستان چنین دنبال می شود که ، خوابگزاران ، هنگامی که داستان این خواب را شنیدند، به «ازدهاک» گفتند که از دختر تو پسری زاده می شود که سراسرخاور و باختر را زیر چیرگی آورد . <br />
در دو کتاب ورجاوند دیگر یهودان (کتاب یشعیاه نبی و یرمیای نبی) نام کورش را به روشن می خوانیم که به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> عبری «خوریس‌» یا ‌«خورش» گفته می شود . کتاب یشعیا ١٦٠ سال پیش از کورش و کتاب یرمیاه ٦٠ سال پیش از وی نوشته شده و پیشگویی هایی در زمینه پدید آمدن این پادشاه بزرگ کرده و او را به گونه ی ضمنی ذوالقرنین دانسته اند . <br />
در این باره به نوشته ی دانشمند بزرگ ابوالکلام آزاد باز می گردیم که چنین می گوید: «نخستین بار که تفسیر‌ «ذوالقرنین‌» در قرآن ، به ‌«کورش‌» در ذهن من خطور کرد هنگامی بود که «سِفر دانیال» را مطالعه می کردم . آنگاه بر آنچه که مورخان یونانی نوشته بودند آگاه شدم در نتیجه این عقیده را بر نظریه های دیگر ترجیح دادم . <br />
ولیکن دلیل دیگری خارج از تورات بدست نیامده بود و از سخنان مورخان یونان هم چیزی که مایه ی روشن کردن این پیشنام (ذوالقرنین) باشد یافته نشد . <br />
سال ها گذشت تا اینکه مشاهده آثار عتیقه ایران و مطالعه نوشته های دانشمندان آثار ، در آن باره برای من امکان پذیرفت ، از آن پس پرده برداشته شد و پیدایش یک کشف ‌«علم الاثار» (دانش بازمانده های تاریخی و باستان شناسی) دیگر شک ها و گمان ها را از میان برد و در نزد من ثابت شد که مقصود از ذوالقرنین بی هیچ گونه شک و گمان تنها و تنها کورش است و بس . ابوالکلام آزاد سپس دیدگاه خود را دنبال می کند و می گوید‌: <br />
بر این پایه دیگر نیازی نیست که از شخص دیگری بجز این ‌«بازمانده» تحقیق کنیم . <br />
آن کشف باستانی مهم که درباره اش سخن می گویم مجسمه سنگی کورش است که آن را ایستاده ، در جایگاهی دور از پایتخت کهن ایران (استخر) نزدیک به هفتاد کیلومتر در کرانه ی رود «مرغا‌ب» یافته اند و «جیمزموریه‌» نخستین کسی بود که از وجود آن خبر داد .<br />
آنگاه پس از سال ها ‌«سِر رارت کِرپورتر» به محل یافتن تندیس رفت و آن را مورد بررسی دقیق قرار داد و صورتی از این تندیس را با مداد کشید و انتشار داد و این نقاشی درکتاب او ، به نام ‌«سیاحت در ایران وگرجستان‌» چاپ شده است. <br />
سپس «فارستر‌» در سال ١٨۵٢ ترسایی در جلد دوم کتابش به نام ‌«زبان های باستانی کهن‌» Primeval Language درباره ی این تندیس به گستردگی سخن گفته و در این زمینه به نوشته های تورات نیز پرداخته و چهره ی روشن تری از این تندیس را چاپ کرده است که در بالای سر تندیس نوشته ای با خط میخی نیز دیده می شد. <br />
تا آن زمان ، هنوز خط میخی خوانده نشده بود . تنها با گمانی استوار می گفتندکه این تندیس از آن کورش است نه کس دیگر. <br />
خواندن آن سنگ نبشته و بررسی های دانشمندان پس از وی ، رفته رفته این نکته را تایید کرد و جای کوچک ترین شک و دودلی را باقی نگذارد که تندیس یاد شده از آن کووش بزرگ است زیرا در بالای این تندیس به سه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ایلامی و بابلی و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> باستان ولی با یک خط (میخی) روشن کرده بودند که این کنده سنگ از آن کورش است. <br />
نوشته درچهار سطر بود . <br />
دو خط نخست به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> باستان و خط سوم به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ایلامی و خط چهارم به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> بابلی ، یک مطلب را نوشته بود. <br />
در نوشته ی به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> باستان چنین آمده است: <br />
«اَدم کورش خشایستی . یه هخامنشی یه» . <br />
یعنی : «منم کورش شاه هخامنشی‌» . <br />
پس آنگاه ، زمانی که نویسنده نامور فرانسه «مارسل دیولافوا» خود به نام «هنرهای باستانی ایران» پخش کرد و این بار عکس آن تندیس را که با دوربین انداخته شده بود در کتاب یادشده گذارد ، مردم به روشنی آن را شناختند . <br />
دانشمندان باستان شناس در سده ١٩ ترسایی به زیبایی تراش این تندیس اعتراف کردند و خو‌د «دیولافوا‌» بر این باور شد که این کنده سنگ بهترین نمونه ی یک هنر آسیایی است که با بهترین تندیس های یونانی برابری می کند و شگفتی آور نخواهد بود اگر در شمار مهم ترین آثار باستان ایران و شاید جهان جای بگیرد . <br />
بدنبال چاپ این کتاب ، گروهی از دانشمندان آلمانی تنها برای دیدن تندیس کشف شده ی کورش به ایران آمدند . <br />
(خوانندگان گرامی ، همان گونه که در نگاره می بینید ، در این کنده سنگ یک آدم نیمرخ ایستاده و در دو سوی او دو بال ، مانند دو بال شهباز است و بر سرش دو شاخ همچون دو شاخ گوسفند  نر (قوچ) جای دارد . دست راست وی دراز شده و بسوی پیش اشاره می کند و جامه اش درست همان جامه ی معمولی کهن است که در نگاره های شاهان ایران و بابل دیده شده .)<br />
مولانا ابوالکلام آزاد ، در بخش دیگری از نوشته ی خود این گونه می نویسد: <br />
این تندیس بی گمان ثابت می کند که پندار «ذوالقرن‌» درباره کورش است و بس . در رویای دانیال آمده است که قوچی را دیده است که دو شاخ بر سرش دیده ولی مانند دیگر قوچ ها نیست . بلکه یکی از دو شاخ در پشت آن دیگری بوده است و همین دو شاخ را در تندیس می بینیم . <br />
ولی درباره ی دو بال شهباز که در دو سوی تندیس است ، اگر به «سِفر یشعیا‌» نیز بنگریم هنرمندان این تندیس آن را با این بال ها به «مرغ» هم نسبت داده اند زیرا نهری که در پایین این تندیس روان بوده است «مرغاب‌» نامیده می شود یعنی‌ «رودخانه پرنده» از سوی دیگر «شهباز‌» (عقاب) نشان هخامنشیان بود و سازندگان تندیس ابهامی بر این نشان و سر زنجیره ی هخامنشیان (کورش) در تندیس پدید آورده اند . ولی این تندیس کی تراشیده شده است؟ <br />
آیا به فرمان خود کورش و در دوران زندگی او ساخته شده؟ یا اینکه به دستور یکی از جانشینان وی تراشیده شده است؟ <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پایان بخش دوم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه و معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورش» (بخش دوم)</span></span></span></span></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">بخش دوم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a></span><br />
<span style="font-weight: bold;"><br />
آیا «ذوالقرنین» پیشنام کورش بوده است؟!<br />
یا پیشنام اسکندر یا پیشنام موسا؟! </span><br />
<br />
در اینجا به کهن ترین تاریخ ها و باورها یعنی: تاریخ ملی یهود و انگاره های این تیره بسیارکهن نیز می پردازیم. <br />
در «سِفر دانیال نبی‌» (درکتاب عهد عتیق) می خوانیم که: <br />
... به هنگام اسارت یهودیان در بابل که ابتلای عظیم یهود است . چه بلاد ایشان به تصرف دیگران در آمده و قومیت آنها به مذلت گراییده و هیکل مقدس ایشان خراب شده پس در اندوه و نومیدی بزرگی بوده اند و نمی دانستند چه وقت اسارت آنها به آزادی و اندوه ایشان به شادمانی و مرگ ملی شان به زندگی نوین مبدل خواهد شد ... <br />
ابوالکلام سپس نگاهی به «دانیال نبی» می اندازد که بر آن است که: به این پادشاه ، رویایی نمایان می شود و می بیند که درکاخ شوشان (شوش) درکشور عیلام (جنوب باختری ایران کنونی و بخشی از عراق کنونی) است  «قوچی‌» در برابر نهری ایستاده که صاحب دو شاخ (دو قرن) دراز بود که یکی از شاخ ها ، از دیگری بلندتر بود و دو شاخ بجای اینکه درکنار هم باشند ، پشت سر یکدیگرند . <br />
نکته درخور نگرش ، آنجا است که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«قرن» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی به معنای «شاخ‌» هم آمده است و به همین دلیل در دنباله این نوشته درکتاب عهد عتیق چنین می آید: «قرن»در هر دو لغت عربی و عبری مشترک است زیرا در «سفر دانیال» قوچ به معنا‌ی «دو شا‌خ»  آمده و در رویای دانیال برای یهودان مژده ای بود که پایان اسارت آنان در بابل و آغاز زندگی نوین آنها ، وابسته به قیام ، دو کشور ‌«ذات القرنین‌» است . <br />
یعنی پادشاه ماد و پارس ، کشور بابل را دگرگون می سازد و بر آن غلبه می کند و یهودیان را از گرفتاری بدست آنها می رهاند و آزادی می بخشد . <br />
این همان پادشاهی است که خدای او را برای یاری و پشتیبانی یهود برگزیده است . <br />
وی از سوی خدا مأمور است که دوباره «بیت المقدس» را بازسازی کند و ملت «بنی اسرائیل‌» راکه پراکنده شده اند ، بار دیگر زیر پشتیبانی خود گرد آورد . <br />
نوشته عهد عتیق چنین دنبال می شود: <br />
پس از چند سال از این پیشگویی پادشاه کوروش که یونانیان وی را در «سائو‌س» و یهود «خُورُش» می نامیدند ، بپا خاست و دو کشور ماد و پارس را همبسته کرد و از آن دو کشور ، پادشاهی بزرگ پدید آورد. آنگاه به بابل تاخت و به آسانی بر آن چیره شد . <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>‌«دانیال‌» در رویای خود دیدکه قوچ دو شاخ ، با دو شاخش خاور و باختر و جنوب را شاخ می زند یعنی به پیروزی های درخشانی در سه سوی جهان دست می یابد. <br />
همین پیشگویی به رهایی یهودان و پدید آمدن درخشندگی در کار ایشان انجامید و کورش پس از گشودن بابل ، آنان را از اسارت آزاد کرد و پروانه داد که به سرزمین خود بازگردند و جانشینان کورش نیز به راهی رفتند که او رفت . <br />
پیشگویی دانیال نبی که کورش را «ذوالقرنین» دانسته ، با داستان تاریخی ای که ایرانیان دارند و می گویند ، ‌«ازدهاک‌» پادشاه ماد ، پدر ‌«ماندانا» مادر کورش در خواب دید که از شکم دخترش درختی رویید که شاخه های آن به خاور و باختر سر کشیدند و سراسر این بخش از جهان را پوشانیدند ، به خوبی همسانی دارد . <br />
داستان چنین دنبال می شود که ، خوابگزاران ، هنگامی که داستان این خواب را شنیدند، به «ازدهاک» گفتند که از دختر تو پسری زاده می شود که سراسرخاور و باختر را زیر چیرگی آورد . <br />
در دو کتاب ورجاوند دیگر یهودان (کتاب یشعیاه نبی و یرمیای نبی) نام کورش را به روشن می خوانیم که به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> عبری «خوریس‌» یا ‌«خورش» گفته می شود . کتاب یشعیا ١٦٠ سال پیش از کورش و کتاب یرمیاه ٦٠ سال پیش از وی نوشته شده و پیشگویی هایی در زمینه پدید آمدن این پادشاه بزرگ کرده و او را به گونه ی ضمنی ذوالقرنین دانسته اند . <br />
در این باره به نوشته ی دانشمند بزرگ ابوالکلام آزاد باز می گردیم که چنین می گوید: «نخستین بار که تفسیر‌ «ذوالقرنین‌» در قرآن ، به ‌«کورش‌» در ذهن من خطور کرد هنگامی بود که «سِفر دانیال» را مطالعه می کردم . آنگاه بر آنچه که مورخان یونانی نوشته بودند آگاه شدم در نتیجه این عقیده را بر نظریه های دیگر ترجیح دادم . <br />
ولیکن دلیل دیگری خارج از تورات بدست نیامده بود و از سخنان مورخان یونان هم چیزی که مایه ی روشن کردن این پیشنام (ذوالقرنین) باشد یافته نشد . <br />
سال ها گذشت تا اینکه مشاهده آثار عتیقه ایران و مطالعه نوشته های دانشمندان آثار ، در آن باره برای من امکان پذیرفت ، از آن پس پرده برداشته شد و پیدایش یک کشف ‌«علم الاثار» (دانش بازمانده های تاریخی و باستان شناسی) دیگر شک ها و گمان ها را از میان برد و در نزد من ثابت شد که مقصود از ذوالقرنین بی هیچ گونه شک و گمان تنها و تنها کورش است و بس . ابوالکلام آزاد سپس دیدگاه خود را دنبال می کند و می گوید‌: <br />
بر این پایه دیگر نیازی نیست که از شخص دیگری بجز این ‌«بازمانده» تحقیق کنیم . <br />
آن کشف باستانی مهم که درباره اش سخن می گویم مجسمه سنگی کورش است که آن را ایستاده ، در جایگاهی دور از پایتخت کهن ایران (استخر) نزدیک به هفتاد کیلومتر در کرانه ی رود «مرغا‌ب» یافته اند و «جیمزموریه‌» نخستین کسی بود که از وجود آن خبر داد .<br />
آنگاه پس از سال ها ‌«سِر رارت کِرپورتر» به محل یافتن تندیس رفت و آن را مورد بررسی دقیق قرار داد و صورتی از این تندیس را با مداد کشید و انتشار داد و این نقاشی درکتاب او ، به نام ‌«سیاحت در ایران وگرجستان‌» چاپ شده است. <br />
سپس «فارستر‌» در سال ١٨۵٢ ترسایی در جلد دوم کتابش به نام ‌«زبان های باستانی کهن‌» Primeval Language درباره ی این تندیس به گستردگی سخن گفته و در این زمینه به نوشته های تورات نیز پرداخته و چهره ی روشن تری از این تندیس را چاپ کرده است که در بالای سر تندیس نوشته ای با خط میخی نیز دیده می شد. <br />
تا آن زمان ، هنوز خط میخی خوانده نشده بود . تنها با گمانی استوار می گفتندکه این تندیس از آن کورش است نه کس دیگر. <br />
خواندن آن سنگ نبشته و بررسی های دانشمندان پس از وی ، رفته رفته این نکته را تایید کرد و جای کوچک ترین شک و دودلی را باقی نگذارد که تندیس یاد شده از آن کووش بزرگ است زیرا در بالای این تندیس به سه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ایلامی و بابلی و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> باستان ولی با یک خط (میخی) روشن کرده بودند که این کنده سنگ از آن کورش است. <br />
نوشته درچهار سطر بود . <br />
دو خط نخست به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> باستان و خط سوم به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ایلامی و خط چهارم به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> بابلی ، یک مطلب را نوشته بود. <br />
در نوشته ی به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> باستان چنین آمده است: <br />
«اَدم کورش خشایستی . یه هخامنشی یه» . <br />
یعنی : «منم کورش شاه هخامنشی‌» . <br />
پس آنگاه ، زمانی که نویسنده نامور فرانسه «مارسل دیولافوا» خود به نام «هنرهای باستانی ایران» پخش کرد و این بار عکس آن تندیس را که با دوربین انداخته شده بود در کتاب یادشده گذارد ، مردم به روشنی آن را شناختند . <br />
دانشمندان باستان شناس در سده ١٩ ترسایی به زیبایی تراش این تندیس اعتراف کردند و خو‌د «دیولافوا‌» بر این باور شد که این کنده سنگ بهترین نمونه ی یک هنر آسیایی است که با بهترین تندیس های یونانی برابری می کند و شگفتی آور نخواهد بود اگر در شمار مهم ترین آثار باستان ایران و شاید جهان جای بگیرد . <br />
بدنبال چاپ این کتاب ، گروهی از دانشمندان آلمانی تنها برای دیدن تندیس کشف شده ی کورش به ایران آمدند . <br />
(خوانندگان گرامی ، همان گونه که در نگاره می بینید ، در این کنده سنگ یک آدم نیمرخ ایستاده و در دو سوی او دو بال ، مانند دو بال شهباز است و بر سرش دو شاخ همچون دو شاخ گوسفند  نر (قوچ) جای دارد . دست راست وی دراز شده و بسوی پیش اشاره می کند و جامه اش درست همان جامه ی معمولی کهن است که در نگاره های شاهان ایران و بابل دیده شده .)<br />
مولانا ابوالکلام آزاد ، در بخش دیگری از نوشته ی خود این گونه می نویسد: <br />
این تندیس بی گمان ثابت می کند که پندار «ذوالقرن‌» درباره کورش است و بس . در رویای دانیال آمده است که قوچی را دیده است که دو شاخ بر سرش دیده ولی مانند دیگر قوچ ها نیست . بلکه یکی از دو شاخ در پشت آن دیگری بوده است و همین دو شاخ را در تندیس می بینیم . <br />
ولی درباره ی دو بال شهباز که در دو سوی تندیس است ، اگر به «سِفر یشعیا‌» نیز بنگریم هنرمندان این تندیس آن را با این بال ها به «مرغ» هم نسبت داده اند زیرا نهری که در پایین این تندیس روان بوده است «مرغاب‌» نامیده می شود یعنی‌ «رودخانه پرنده» از سوی دیگر «شهباز‌» (عقاب) نشان هخامنشیان بود و سازندگان تندیس ابهامی بر این نشان و سر زنجیره ی هخامنشیان (کورش) در تندیس پدید آورده اند . ولی این تندیس کی تراشیده شده است؟ <br />
آیا به فرمان خود کورش و در دوران زندگی او ساخته شده؟ یا اینکه به دستور یکی از جانشینان وی تراشیده شده است؟ <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پایان بخش دوم<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517" target="_blank">بخش نخست</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ریشه و معنای واژه ی «کورش» (بخش نخست)]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517</link>
			<pubDate>Tue, 13 Jan 2015 21:14:52 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1517</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه و معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورش» (بخش نخست)</span></span></span></span></div>
<span style="font-weight: bold;">بخش نخست<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a> <br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">آیا «ذوالقرنین» پیشنام کورش بوده است؟!<br />
 یا پیشنام اسکندر یا پیشنام موسا؟!</span> <br />
<br />
در هیچ یک از فرهنگنامه ها ، معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«کوروش» را بدرستی ننوشته اند . در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نامه ی استاد دهخدا و فرهنگ استاد محمد معین و یکی - دو فرهنگنامه دیگر، تنها نوشته اند:  <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کوروش» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> باستان «کورو‌» ، در صیغه مفرد مذکر ، حالت فاعلی ، «کوروش» و در صیغه مفرد مذکر حالت اضافی (مضاف الیه) «کوراوش» است . <br />
می بینم که هیچ اشاره ای به معنای راستین این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نشده است . در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نامه های بیگانه مانند «اشتین گا‌س» نیز در برابر نام «کورش‌» بی آنکه به معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> بپردازند تنها نوشته شده است :  The King Of Persia پادشاه ایران . <br />
از اینرو ، من نویسنده ، با آگاهی ای که از تیره ی مادر وی (ماندانا) داشتم و می دانستم که از تیره ی «ماد» بوده ، با دوستان فرهیخته ی کُرد خود در این زمینه به کنکاش پرداختم و به آگاهی های ارزنده ای دست یافتم . <br />
همان گونه که آمد ، این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ریشه ی کُردی دارد (مادی) و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن «کورو» یا «کوراوش» گفته می شد و این نام  در سنگ نبشته های ‌«عیلامی» و (کو - راش) و در کَنده سنگه های بابلی «کورا - آ ش» و سرانجام در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> یونانی «کورُس» گفته و نوشته شده است . <br />
ریخت لاتین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورش» Cyrus است که در انگلیسی «سایرس» و در فرانسه «سیروس» گفته می شود و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> «عبری» به آن «کورِش»  می گویند . ابوریحان بیرونی ، در «آ ثارالباقیه» و ابن عبری در «مختصرالدول» این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را «کورش‌» نوشته اند و حسین فرزند علی مسعودی در «مروج الذهب‌» «کورِس» آورده است . <br />
تبری در «تاریخ الرُسُل و الملوک» و «ابن اثیر» آن را «کِیرش» و «حمزه ی سپاهانی» در نوشته ی خود به نام «ملوک الارض و انبیاء» از این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> به گونه ‌«کورُش»  یاد کرده است . <br />
شگفتا با اینکه همه ی این نویسندگان خواستشان از این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، کورش بزرگ بوده و به شیوه ی گفتاری و نوشتاری آن پرداخته ، هیچ یک به ریشه ی این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نپرداخته و به ژرفای آن نرفته اند تا معنای آن را دریابند . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">ریشه یابی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورُش»</span> <br />
<br />
با بررسی ای که در زمینه ریشه و معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی یاد شده انجام شد، روشن شدکه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی کورش دارای دو بخش است . <br />
یکی «کُرا» یا «کورا‌» یا (کُورَ) که در گویش مادی (کُردی کنونی) به معنای «پسر‌» آمده است . بخش دیگر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> یا پسوند «اُشا‌» (یا اَشا) است به معنای «راستی‌» نظم و دقت . <br />
بیشترینه پژوهندگان بر این باورند که بخش دوم نام «کورش‌» (اُشا، یا، اَشا) از ریشه ی «اَشو‌» (پیشنام زرتشت) آمده است ، به معنای «بهشتی» که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «اَشم» نیز از همین ریشه است و این گروه برآنندکه «کورش» یعنی «پسر بهشتی‌» یا ‌«پسر راستین‌» و دسته ای دیگر ‌«اَشا‌» را به معنای نظم و ترتیب دانسته و برآنندکه ‌«کورش» یعنی ‌«پسر منظم‌» ، ‌«پسر دقیق‌» ولی یکی دو تن دیگراز پژوهندگان ، با اینکه در معنای بخش نخست <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> (کورا) با دیگران هم باور هستند ، می گویند ، ‌«اُوش‌» یا «اوشا‌» یعنی ‌«سبزه رو و گندمگون‌» . بر این پایه ، ‌«کورش‌» یعنی «پسر سبزه رو و گندمگون . <br />
با نگرش به آنچه که آمد، می توان گفت که معنای راستین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورش» ‌«پسر راستین‌» یا «پسر بهشتی» یا (پسر منظم) و یا «پسرگندمگون‌» است . (پسردرستکار و منظم ، پسر بهشتی ، پسر سبزه رو) . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">«ذوالقرنین» پیشنام اسکندر است یا پیشنام کورش و یا پیشنام موسا؟ </span><br />
<br />
اکنون که به ژرفای معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«کورش‌» رفتیم ، شایسته است به این نکته نیز بپردازیم که آیا ‌«ذوالقرنین‌» نیز از پیشنام های کورش است یا نه؟ <br />
سال ها است که پژوهشگران ، در این باره که ‌«ذوالقرنین‌» کیست ، با یکدیگر به گفتگو و جستار پرداخته اند . <br />
دسته ای آن را پیشنام اسکندر می دانند و گروهی پیشنام کورش و شماری پیشنام موسای پیامبر . بر این پایه بهتر است اندکی در این باره به بررسی بپردازیم . <br />
پژوهندگانی که می گویند ، خواست قرآن که در آن آمده است ،«ویسئلونک عَن «ذی القَرنین» قُل سائلو عَلَیکم مِنه ذکر‌أ» (سوره ی ١٨- کهف - آیه ٨٣) اسکندر بوده است یعنی دارنده ی از این ‌«قَرن» تا آن ‌«قرن‌» یا دارنده ی ‌«دو قرن‌» . <br />
با نگرش به اینکه در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی هر افق را (چه خاور ، چه باختر و چه شمال یا جنوب) ‌«قَرن» می نامند ، پیروان این باور برآنند که چون اسکندر ، از افق ‌«باختر» تا افق‌ «خاور‌» رفت پس ‌«ذوالقرنین‌» (دارنده ی دو افق) نامیده شده است . <br />
ولی برخی دیگر می گویند: معنای ‌«قرن‌» را باید از دیدگاه زمانی بررسی کرد که گروهی سی سال ، دسته ای ٢۵ سال و شماری ١٠ سال دانسته اند . در جایی که اسکندر تنها ٣١ تا ٣٣ سال زیست . <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>بسیاری از نویسندگان کهن ایرانی و تازی ، در نوشته های خود ، این باور را پذیرفته و برهان های گوناگونی در استواری سخن خود آورده اند . <br />
از آن میان , در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نامه ی استاد علی اکبر دهخدا (برگ 11560) چنین می خوانیم : <br />
... غالباً اسکندرکبیر را به لقب‌ «ذی القرنین‌» یاد کرده اند و از او در سوره ی کهف (آیه ٨٢ به بعد) به همین لقب یاد شده که مطابق است با اسطوره ی سُریانی که در مائه ششم میلادی پیدا شده است و بر طبق آن اسکندر به خدا خطاب کرده ، می گوید: ‌«می دانم که تو بر سر من شاخ هایی روایانیده ای تا بتوانم ممالک جهان را مسخرکنم‌» (!) <br />
‌«نولد‌» گوید که این اسطوره ی سریانی ، مأخذ اصلی روایت ذوالقرنین مذکور در قرآن است . <br />
با نگرش به آنچه که درباره ی ‌«ذوالقرنین» برای اسکندر آمد ، (و نمونه ی اندکی از نوشته ی پیشینیان است ، همه بر باور و انگار ، پایه گذاری شده است)، نمی توان آن را پایه جستارهای ‌«ریشه ای و برگه ای بررسی ها‌» بشمار آورد . حتا دسته ای دیگر ، برآنند که موسای پیامبر دارای این پیشنام بوده است زیرا دو شاخ کوچک در سرش بوده است و در تندیس هایی که از موسا ساخته اند ، به خوبی این دو شاخ را نشان داده اند . <br />
گروه دیگری از دانشوران بر آنندکه خواست «ذوالقرنین» در قرآن ، «کورش بزر‌گ» است . <br />
از آن میان ، مولانا ابوالکلام آزاد ، از دانشمندان به نام سده ی کنونی در ماهنامه‌ «ثقافت الهند» جستاری تازه را باز کرد و این پیچیدگی دشوار تاریخی را از دیدگاه تازه زیر بررسی گذارد . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">مولانا ابوالکلام آزاد می نویسد: </span><br />
<br />
... در قرآ ن کریم ذکر پادشاهی باستانی موسوم به ‌«ذی القرنین‌» آمده است . این پادشاه که بود؟ درکجا ظهورکرد؟ و چرا به این لقب شگفت ملقب شده؟ آیا براستی پادشاهی که بدین لقب نامیده شده وجود داشته یا کلمه ای خرافی و یکی از اساطیر نخستین است؟ این مسائل و بسیاری از پرسش های دیگر پیرامون آن هست که در طی قرون و اعصار گذشته ، خاطر دانشمندان و محققان را به خود مشغول کرده است . <br />
لیکن هیچ یک از ایشان با همه ی کوشش های طویل و صعب ، پاسخ قانع کننده ای به آن نداده اند . <br />
ولی بخثی را که ما آغازکرده ایم می پنداریم این مشکل را بطور قطع حل کرده ، پرده از هویت ‌«ذی القرنین» برداشته و به همه ی پرسش های وابسته بدان پاسخ شافی داده است . ‌«ابوالکلام آزاد‌» سپس به سوره ی کهف و آیه های آن می پردازد و به این هوده می رسدکه «ذوالقرنین‌»، دارای این ویژگی ها بوده است . <br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">١ -</span></span> پیامبر می گوید از او درباره من پرسیدند . (می بینیم که پیامبر هیچ نشانه ای از او نداده است.)<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">٢ -</span></span> خداوند به او ملک و ابزار فرمانروایی و پیروزی بخشیده است. <br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">٣ -</span></span> کارهای بزرگی در دوران پادشاهی انجام داد ، مانند: از سرزمین خود بسوی باختر تاخت . (نیک بنگرید بسوی باختر تاخت) . تا به مرز باختر رسیدکه گویی خورشید در چشمه ای فرو می رود (کرانه مدیترانه). همچنین بسوی خاور رفت تا به سرزمین رسید که آبادان نبود ، سرانجام به کوهی رسیدکه در آن تنگنای کوهی بوده است . <br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">٤ -</span></span> پادشاه در آن تنگنای کوه برای نگهداشت مردم ، دیواری بزرگه برپا کرد . <br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">5 -</span></span> این پادشاه به خدا و آن جهان باور داشت .<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">6 -</span></span> پادشاهی دادگر بود و به مردم مهربانی می نمود .<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">7 -</span></span> به هنگام پیروزی و چیرگی بر حریف ، کشتن و کینه توزی را پروانه نمی داد و به اینکار دست نمی زد. <br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">8 -</span></span> به دارایی و خواسته نیازمند نبود. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پایان بخش نخست<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه و معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورش» (بخش نخست)</span></span></span></span></div>
<span style="font-weight: bold;">بخش نخست<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a> <br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">آیا «ذوالقرنین» پیشنام کورش بوده است؟!<br />
 یا پیشنام اسکندر یا پیشنام موسا؟!</span> <br />
<br />
در هیچ یک از فرهنگنامه ها ، معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«کوروش» را بدرستی ننوشته اند . در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نامه ی استاد دهخدا و فرهنگ استاد محمد معین و یکی - دو فرهنگنامه دیگر، تنها نوشته اند:  <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کوروش» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> باستان «کورو‌» ، در صیغه مفرد مذکر ، حالت فاعلی ، «کوروش» و در صیغه مفرد مذکر حالت اضافی (مضاف الیه) «کوراوش» است . <br />
می بینم که هیچ اشاره ای به معنای راستین این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نشده است . در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نامه های بیگانه مانند «اشتین گا‌س» نیز در برابر نام «کورش‌» بی آنکه به معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> بپردازند تنها نوشته شده است :  The King Of Persia پادشاه ایران . <br />
از اینرو ، من نویسنده ، با آگاهی ای که از تیره ی مادر وی (ماندانا) داشتم و می دانستم که از تیره ی «ماد» بوده ، با دوستان فرهیخته ی کُرد خود در این زمینه به کنکاش پرداختم و به آگاهی های ارزنده ای دست یافتم . <br />
همان گونه که آمد ، این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ریشه ی کُردی دارد (مادی) و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن «کورو» یا «کوراوش» گفته می شد و این نام  در سنگ نبشته های ‌«عیلامی» و (کو - راش) و در کَنده سنگه های بابلی «کورا - آ ش» و سرانجام در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> یونانی «کورُس» گفته و نوشته شده است . <br />
ریخت لاتین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورش» Cyrus است که در انگلیسی «سایرس» و در فرانسه «سیروس» گفته می شود و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> «عبری» به آن «کورِش»  می گویند . ابوریحان بیرونی ، در «آ ثارالباقیه» و ابن عبری در «مختصرالدول» این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را «کورش‌» نوشته اند و حسین فرزند علی مسعودی در «مروج الذهب‌» «کورِس» آورده است . <br />
تبری در «تاریخ الرُسُل و الملوک» و «ابن اثیر» آن را «کِیرش» و «حمزه ی سپاهانی» در نوشته ی خود به نام «ملوک الارض و انبیاء» از این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> به گونه ‌«کورُش»  یاد کرده است . <br />
شگفتا با اینکه همه ی این نویسندگان خواستشان از این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، کورش بزرگ بوده و به شیوه ی گفتاری و نوشتاری آن پرداخته ، هیچ یک به ریشه ی این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نپرداخته و به ژرفای آن نرفته اند تا معنای آن را دریابند . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">ریشه یابی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورُش»</span> <br />
<br />
با بررسی ای که در زمینه ریشه و معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی یاد شده انجام شد، روشن شدکه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی کورش دارای دو بخش است . <br />
یکی «کُرا» یا «کورا‌» یا (کُورَ) که در گویش مادی (کُردی کنونی) به معنای «پسر‌» آمده است . بخش دیگر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> یا پسوند «اُشا‌» (یا اَشا) است به معنای «راستی‌» نظم و دقت . <br />
بیشترینه پژوهندگان بر این باورند که بخش دوم نام «کورش‌» (اُشا، یا، اَشا) از ریشه ی «اَشو‌» (پیشنام زرتشت) آمده است ، به معنای «بهشتی» که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «اَشم» نیز از همین ریشه است و این گروه برآنندکه «کورش» یعنی «پسر بهشتی‌» یا ‌«پسر راستین‌» و دسته ای دیگر ‌«اَشا‌» را به معنای نظم و ترتیب دانسته و برآنندکه ‌«کورش» یعنی ‌«پسر منظم‌» ، ‌«پسر دقیق‌» ولی یکی دو تن دیگراز پژوهندگان ، با اینکه در معنای بخش نخست <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> (کورا) با دیگران هم باور هستند ، می گویند ، ‌«اُوش‌» یا «اوشا‌» یعنی ‌«سبزه رو و گندمگون‌» . بر این پایه ، ‌«کورش‌» یعنی «پسر سبزه رو و گندمگون . <br />
با نگرش به آنچه که آمد، می توان گفت که معنای راستین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کورش» ‌«پسر راستین‌» یا «پسر بهشتی» یا (پسر منظم) و یا «پسرگندمگون‌» است . (پسردرستکار و منظم ، پسر بهشتی ، پسر سبزه رو) . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">«ذوالقرنین» پیشنام اسکندر است یا پیشنام کورش و یا پیشنام موسا؟ </span><br />
<br />
اکنون که به ژرفای معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«کورش‌» رفتیم ، شایسته است به این نکته نیز بپردازیم که آیا ‌«ذوالقرنین‌» نیز از پیشنام های کورش است یا نه؟ <br />
سال ها است که پژوهشگران ، در این باره که ‌«ذوالقرنین‌» کیست ، با یکدیگر به گفتگو و جستار پرداخته اند . <br />
دسته ای آن را پیشنام اسکندر می دانند و گروهی پیشنام کورش و شماری پیشنام موسای پیامبر . بر این پایه بهتر است اندکی در این باره به بررسی بپردازیم . <br />
پژوهندگانی که می گویند ، خواست قرآن که در آن آمده است ،«ویسئلونک عَن «ذی القَرنین» قُل سائلو عَلَیکم مِنه ذکر‌أ» (سوره ی ١٨- کهف - آیه ٨٣) اسکندر بوده است یعنی دارنده ی از این ‌«قَرن» تا آن ‌«قرن‌» یا دارنده ی ‌«دو قرن‌» . <br />
با نگرش به اینکه در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی هر افق را (چه خاور ، چه باختر و چه شمال یا جنوب) ‌«قَرن» می نامند ، پیروان این باور برآنند که چون اسکندر ، از افق ‌«باختر» تا افق‌ «خاور‌» رفت پس ‌«ذوالقرنین‌» (دارنده ی دو افق) نامیده شده است . <br />
ولی برخی دیگر می گویند: معنای ‌«قرن‌» را باید از دیدگاه زمانی بررسی کرد که گروهی سی سال ، دسته ای ٢۵ سال و شماری ١٠ سال دانسته اند . در جایی که اسکندر تنها ٣١ تا ٣٣ سال زیست . <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>بسیاری از نویسندگان کهن ایرانی و تازی ، در نوشته های خود ، این باور را پذیرفته و برهان های گوناگونی در استواری سخن خود آورده اند . <br />
از آن میان , در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نامه ی استاد علی اکبر دهخدا (برگ 11560) چنین می خوانیم : <br />
... غالباً اسکندرکبیر را به لقب‌ «ذی القرنین‌» یاد کرده اند و از او در سوره ی کهف (آیه ٨٢ به بعد) به همین لقب یاد شده که مطابق است با اسطوره ی سُریانی که در مائه ششم میلادی پیدا شده است و بر طبق آن اسکندر به خدا خطاب کرده ، می گوید: ‌«می دانم که تو بر سر من شاخ هایی روایانیده ای تا بتوانم ممالک جهان را مسخرکنم‌» (!) <br />
‌«نولد‌» گوید که این اسطوره ی سریانی ، مأخذ اصلی روایت ذوالقرنین مذکور در قرآن است . <br />
با نگرش به آنچه که درباره ی ‌«ذوالقرنین» برای اسکندر آمد ، (و نمونه ی اندکی از نوشته ی پیشینیان است ، همه بر باور و انگار ، پایه گذاری شده است)، نمی توان آن را پایه جستارهای ‌«ریشه ای و برگه ای بررسی ها‌» بشمار آورد . حتا دسته ای دیگر ، برآنند که موسای پیامبر دارای این پیشنام بوده است زیرا دو شاخ کوچک در سرش بوده است و در تندیس هایی که از موسا ساخته اند ، به خوبی این دو شاخ را نشان داده اند . <br />
گروه دیگری از دانشوران بر آنندکه خواست «ذوالقرنین» در قرآن ، «کورش بزر‌گ» است . <br />
از آن میان ، مولانا ابوالکلام آزاد ، از دانشمندان به نام سده ی کنونی در ماهنامه‌ «ثقافت الهند» جستاری تازه را باز کرد و این پیچیدگی دشوار تاریخی را از دیدگاه تازه زیر بررسی گذارد . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">مولانا ابوالکلام آزاد می نویسد: </span><br />
<br />
... در قرآ ن کریم ذکر پادشاهی باستانی موسوم به ‌«ذی القرنین‌» آمده است . این پادشاه که بود؟ درکجا ظهورکرد؟ و چرا به این لقب شگفت ملقب شده؟ آیا براستی پادشاهی که بدین لقب نامیده شده وجود داشته یا کلمه ای خرافی و یکی از اساطیر نخستین است؟ این مسائل و بسیاری از پرسش های دیگر پیرامون آن هست که در طی قرون و اعصار گذشته ، خاطر دانشمندان و محققان را به خود مشغول کرده است . <br />
لیکن هیچ یک از ایشان با همه ی کوشش های طویل و صعب ، پاسخ قانع کننده ای به آن نداده اند . <br />
ولی بخثی را که ما آغازکرده ایم می پنداریم این مشکل را بطور قطع حل کرده ، پرده از هویت ‌«ذی القرنین» برداشته و به همه ی پرسش های وابسته بدان پاسخ شافی داده است . ‌«ابوالکلام آزاد‌» سپس به سوره ی کهف و آیه های آن می پردازد و به این هوده می رسدکه «ذوالقرنین‌»، دارای این ویژگی ها بوده است . <br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">١ -</span></span> پیامبر می گوید از او درباره من پرسیدند . (می بینیم که پیامبر هیچ نشانه ای از او نداده است.)<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">٢ -</span></span> خداوند به او ملک و ابزار فرمانروایی و پیروزی بخشیده است. <br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">٣ -</span></span> کارهای بزرگی در دوران پادشاهی انجام داد ، مانند: از سرزمین خود بسوی باختر تاخت . (نیک بنگرید بسوی باختر تاخت) . تا به مرز باختر رسیدکه گویی خورشید در چشمه ای فرو می رود (کرانه مدیترانه). همچنین بسوی خاور رفت تا به سرزمین رسید که آبادان نبود ، سرانجام به کوهی رسیدکه در آن تنگنای کوهی بوده است . <br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">٤ -</span></span> پادشاه در آن تنگنای کوه برای نگهداشت مردم ، دیواری بزرگه برپا کرد . <br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">5 -</span></span> این پادشاه به خدا و آن جهان باور داشت .<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">6 -</span></span> پادشاهی دادگر بود و به مردم مهربانی می نمود .<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">7 -</span></span> به هنگام پیروزی و چیرگی بر حریف ، کشتن و کینه توزی را پروانه نمی داد و به اینکار دست نمی زد. <br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">8 -</span></span> به دارایی و خواسته نیازمند نبود. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پایان بخش نخست<br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1518" target="_blank">بخش دوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1519" target="_blank">بخش سوم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1520" target="_blank">بخش چهارم</a><br />
<a href="http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1521" target="_blank">بخش پنجم</a></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ریشه ی واژه ی «تهران»]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1516</link>
			<pubDate>Mon, 12 Jan 2015 09:53:21 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1516</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «تهران»</span></span></span></span></div>
<span style="font-weight: bold;">شمیران , شمشاد , زمستان , سرما , زم زم , شمال , زمین , زمان و ....</span><br />
نام شهر تهران ، پایتخت کشور ما که بیش از دویست سال است کانون کشاکش های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ایران شده است یعنی چه؟ ازکجا گرفته شده و از چه زمانی این نام را به آن داده اند. <br />
«تهران» شهری که آقا محمدخان به گفته ی برخی از تاریخ نویسان در نوروز سال ١٢٠٠ هجری قمری (نوروز ١١٦٤ خورشیدی) و به گفته ی برخی دیگر در نوروز سال ١٢١٠ (نوروز ١١٧٤ خورشیدی) همزمان با تاج گذاری خود ، آن را پایتخت ایران کرد ، دارای چه پیشینه ای است. <br />
(شگفتا که هنوز بیش از پیرامون دویست سال از این رویداد تاریخی نگذشته است ، تاریخ نویسان ما ، ده سال با یکدیگر اختلاف دید دارند.)<br />
 محمدحسن خان اعتمادالسلطنه تاریخ نویس زمان ناصرالدین شاه است و نوشته های گوناگونی درباره شاهان قاجاردارد ، نیز نتوانسته است از تاریخ روشن و استواری در این زمینه یاد کند .<br />
(به هر روی یا در نوروز ١١٦٤ خورشیدی «تهران‌» پایتخت شد و یا در نوروز ١١٧٤ خورشیدی روز یکم فروردین روز پایتخت شدن تهران است .)<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پیشینه ی تهران </span><br />
از تاریخ ها و دست نوشته های بسیارکهن چنین برمی آید که «تهرا‌ن» نام دهکده ی کوچک و خشکی بوده در شمال شهر بزرگ و آباد «ری». <br />
از آن میان ، نخستین بار در نوشته ای که زندگی نامه یکی از مردان نامور سده ی سوم هجری است و از وی به نا‌م «محمد بن حماد ابوعبدالله حافظ طهرانی رازی» یاد می کند ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «تهران‌» به چشم می خورد. <br />
بجز آنچه که آمد ، در ‌«فارسنامه بلخی‌» که برای ‌«سلطان محمد فرزند ملکشاه سلجوقی در سال ٥٠٥ هجری قمری نوشته شده است نیز ، زمانی که از شهرک ها و روستاهای «کوار‌» که در پیرامون کوه های ‌«اردشیر خوره» ی فارس سخن به میان می آورد می نویسد: <br />
« ... همه ی میوه های آنجا بغایت نیکوست ، خاصه انار که مانند انار طهرانی است ...‌» <br />
پس از آن ، در دیگر نوشته های کهن ، مانند ‌«الانساب سمعانی و عجایب نامه» که برای «طغرل سلجوقی» فرزند ارسلان گردآوری شده (در سال ۵٨٠ هجری قمری) و «راحة الصدور» و ‌«تاریخ تبرستان» نوشته ی زکریای قزوین و «سفرنامه کلاویخو» فرستاده اسپانیا به دربار تیمور گورکان و ... و ... مانند اینها به نام ‌«تهران» (که همه آن را دهکده ی کوچکی در دامنه ی البرز و در شمال شهر بزرگ «ری» نامیده اند) برمی خوریم. <br />
گسترش تهران از هنگامی آغاز شد که ‌«ری» رو به ویرانی نهاد (سده هفتم هجری قمری) و مردم ری آرام آرام رو به شمال نهادند و در این روستا ماندگار شدند و همین نکته انگیزه ی آن شده که این روستا از ریخت یک دِه کوچک بیرون بیاید ولی هنوز بسیار مانده بود تا شهرک یا شهر بشود تا اینکه «شاه تهماسب یکم صفو‌ی» به این انگیزه که پدرش ریشه ی صفویان را به برادر امام رضا‌ «حمزه فرزند موسا» می دانست ، آرامشگاه او را در <br />
شهر ری با شیوه ای زیبا دوباره سازی کرد و گوهرها و زرینه ها و دیگرکالاهای ارزشمند خود را به آنجا آورد و خود سفری به تهران نیز کرد و چون بهار ٩٤٤ بود و این شهرک سرسبر و خرم می نمود، از آن خوشش آمد ، در سال ٩٦١ فرمان داد گرداگرد آن برج و بارویی بسازند. <br />
نادرشاه نیز به هنگام لشکرکشی های گوناگونی که از خاور (افغانستان) تا باختر (عثمانی و قفقاز) داشت، یکی از پادگان های بزرگ خود را در‌ «تهران» که میانه ی راه بود  بر پا کرد و باز هم برگسترش و برتری آن افزود. <br />
با این همه برجستگی و آبادانی تهران از زمان «آقا محمدخان قاجار‌» آغاز شد و به گفته ی برخی از تاریخ نویسان (همان گونه که آمد) در روز یکشنبه یازدهم جمادی الاول سال ١٢٠٠ برابر با نوروز ١١٦٤ خورشیدی به هنگام تاج گذاری خود با فرمانی ، تهران را نیز پایتخت خواند و «قاسمخان دوّلو» را با یکسد تفنگدار به دژبانی از دژ تهران گمارد. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div><span style="font-weight: bold;">«تهران» است یا «طهران» ؟ </span><br />
از سدها سال پیش به اینسوی ، برخی از نویسندگان نام این روستا یا شهرک یا شهر و یا پایتخت را «طهران‌» و برخی دیگر «تهران» نوشته اند. <br />
با اینکه به روشنی می توان گفت که‌ «تهرا‌ن» درست است نه ‌«طهران‌» با این همه بنگریم که انگیزه ی این دوگانه نویسی چیست؟ <br />
در نوشته های کهن مانند: آثار البلادِ زکریا فرزند محمود (سده هفت هجری) نزهت القلوب حمدالله مستوفی (سده هشت هجری). هفت اقلیم رازی (سده ی ١٠ هجری) مرات البلدان صنیع الدوله (سده ١٣ هجری) و چند نوشته ی دیگر، همه جا (به نادرست) تهران را با ‌«ط» و به گونه ی ‌«طهران‌» نوشته اند. <br />
در جایی که در همین نوشته خواهیم دانست که ‌«تهران‌» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> و نوشتار ما ‌«ط‌» جایی ندارد و چون نویسندگان نوشته هایی که از آن یاد شد، نوشته های خود را به شیوه و یا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازیان نوشته اند ، این ناهنجاری در نام این شهر پدید آمد. <br />
(نمونه های دیگری نیز داریم که تازیان شهرهای ایرانی را که با «ت‌» نوشته می شد، با «ط‌» نوشته اند . مانند: طوس . اصطخر . طالش . طبرستان . طبرس . طالقان . و ... و...)<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">«تهران» یعنی چه؟</span> <br />
نخستین کسی که درباره ی معنای نام تهران می نویسد: یاقوت حموی درکتاب «معجم البلدا‌ن» است. <br />
او می گوید: ‌«از مردی اهل ری که محل وثوق و اعتماد بود ، شنیدم که ‌«طهران» دیهی است بزرگ و بنای این دیه ، تمامی در زیرزمین واقع است و اَحدی را یارای آن نیست که بدان دیه راه یابد مگر آنکه اهالی آنجا اجازت ورود دهند.‌» <br />
نوشته ی ‌«یاقوت حموی‌» که از زیرزمینی بودن ‌«تهران‌» سخن گفته است ، برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان را برانگیخت که این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را بازکنند و بگویند ‌«تهران» از دو بخش «ته‌» به معنای «زیر‌» و‌ «ران‌» که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن و میانی پسوند جایگاه بوده است و در گذر زمان به ‌«دان‌» دگرگون شده ، ساخته شده است و «ته ران» یعنی «جایگاه زیرین‌» . یا «جایگاه زیرزمینی». <br />
یکی ازدانشورانی که با اندک دگرکونی پیرو این باور بود ، روانشاد «احمدکسروی» ، بود او می گفت هر یک از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «تهران‌» و ‌«شمیران» از دو بخش ساخته شد.(درباره شمیران ، در پایان این جستار خواهم نوشت.)<br />
معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ته» به خوبی روشن است و پسوند ‌«ران‌» درکاربرد «جایگاه‌» نمونه های فراوان دیگری هم دارد ، مانند «تابران توس‌» و ‌«شابران» که این پسوند ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> دری به ‌«دان» دگرگون شده است ولی هنوز در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ارمنی که از خویشاوندان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است‌ «را‌» یا «آران» درست به معنای «دان» درکاربر‌ «جایگاه‌» آمده. <br />
کسروی سپس می افزاید: «تِه» به معنای گرم نیز در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ما به کار می رفته ولی با نگرش به دوران های گوناگون <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> و همچنین با نگرش به گستردگی پهنه ای که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> گویان در آنجا پراکنده بوده اند، به گونه های دیگری مانند ‌«تا‌» یا «تَه‌» یا «تَف» یا‌ «تاب» یا «گَه» یا ‌«جَه» نیز بخش شده است. <br />
سپس نمونه می آورد و از شهرها و روستاهای گرمسیری به نام های تارم در (قزوین(کَهران) در خلخال (دَهران ) در عربستان (کهران) در زنجان (گهرام )در تبریز (جهرم ) درفارس (تارم) درفارس ( و ... تهران ، نام می برد. <br />
واژه ی ‌«گهر» و «کَهر‌» و ‌«کَه» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> سنسکریت نیز به معنای ‌«گرم» آمده. بر این پایه بی گمان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌«تهران» به معنای «جای گرم‌» یا «جایگاه زیر زمینی‌» است ولی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان همان گونه که آمد ، بیشتر برآنند که «تهران‌» یعنی «جای گرم‌» و آن را <br />
‌«برابر شمیران‌»گذارده اند. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">شمیران یعنی چه؟</span><br />
همان گونه که ‌«گَ» و «تَه‌» و ‌«تَف» و ... و ... در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> کهن ما به معنای ‌«گرم» آمده است، همان گونه هم با نگرش به نوشته های کهن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های فراوان در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> و گفتار کنونی ما پی می بریم که‌ «سِم‌» یا «شِم‌» یا ‌«شِمی‌» یا ‌«زِم‌» یا ‌«زَم» به معنای‌ «سرد‌» است (که همه ریخت های گوناگون از ریشه یک <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> اند که آریاییان به هنگام آمدن به این سرزمین بکار می بردند.)<br />
نمونه های فراوان این باور را استوارتر می کند . از آن میان ، درختچه ای در ایران می روید که در زمستان ها نیز برگ آن سبر و خرم است و زمانی که همه ی درختان افسرده اند این درختچه «شاد‌» می نماید . به همین انگیزه آن را «شمشا‌د» می نامند . (یعنی در سرما ، شاد. )<br />
همچنین چون ایرانیان هر چه بسوی بالاتر از کشور خود می رفتند هوا ، سردتر می شد برای نمونه تبریز سردتر از تهران و قفقاز سردتر از تبریز و روسیه سردتر ازقفقاز بود) آنسوی را ، ‌«شمال‌» گفتند که از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «شِم» به معنای سرد و پسوند وابستگی «ال‌» ساخته شده است . (مانند چنگال ، توفال ، روال و کَنال و ...) ولی تازیان این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را از ما گرفتند و بکار بردند: <br />
برای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «زِم‌» که ریخت دیگری از «شِم» است ، نیز بهترین نمونه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«زمستان» است که از ‌«زِم» به معنای سرد و پسوند ‌«ستان‌» که درکاربرد جایی که چیزی در آن فراوان است می آید ، ساخته شده است (مانند کوهستان ، تاکستان« نارنجستان ، لرستان و ...)<br />
نمونه ی دیگر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«زمین‌» است که از ‌«زم» و پسوند وابستگی «ین‌» ساخته شده ، یعنی وابسته به سردی مانند: (زرین یعنی وابسته به زر ، سیمین یعنی وابسته به سیم و شاهین یعنی وابسته به شاه .)<br />
بویژه هنگامی که هوا خنک می شود و پدران ما به همین انگیزه این نام را به ‌«زمین‌» داده اند و باز نمونه دیگرواژه ی ‌«زمان» است گه از ‌«زم‌» و نشانه ی کنندگی (فاعلی) «الف و نون» ساخته شده است . مانند دوران . روان . پویان . و ... <br />
به گفته دیگر همان گونه که «دوان‌» یعنی کسی که می دود  «روان» یعنی کسی که می رود و «شتابان‌» یعنی چیزی که شتاب دارد «زمان» نیز یعنی چیزی که آدمی را سرد می کند. <br />
اگر سوگی به شما برسد ، در آغاز بسیار اندوهگین هستید ، ولی رفته رفته «سرد» می شوید و این رفته رفته را ‌«زمان» می گویند یعنی ‌«سردکننده». <br />
و باز هم نمونه ای دیگر ‌«زم زم‌» است که به معنای آب بسیار خنک و سرد آمده است . برای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «سِم» نیز نمونه های دیگری داریم و آن روستای «سمیرم اَسدآباد‌» است که بسیار سرد است و یا ‌«سمیرم فارس‌» که جای ییلاقی و خنک است و یا ‌«سمیرم سپاهان‌» و «سمیرم ساوه» و ... <br />
<style>dt{margin: 0 auto;width:87%;border:15px solid transparent;padding:5px 20px;}#round{-webkit-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Safari 5 */-o-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Opera */border-image:url(images/border.png) 30 30 round;}</style><br />
<dt id="round">در اینجا یک نکته ی دیگر شایسته ی گفتن است: <br />
بی گمان بارها از خود  پرسیده ایدکه چگونه ازصفت (گرم) با پسوند «الف‌» می توانیم نام «گرما» را  بسازیم ولی چرا از صفت «سرد» نمی توانیم «سردا» بسازیم و «سرما !» می گوییم  . پاسخ آن است که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> اوستایی (پارسی کهن) همان گونه که در این  نوشته آمد ، «زَم‌» به معنای ‌«سرد‌» بود و هنگامی که می خواستند از صفت  «زَم» نام بسازند «زَما‌» می گفتند و همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «زَما‌» رفته رفته به  سرما ، دگرگون شد. <br />
پس به خوبی روشن شد که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌«شمیران» به معنای «جای  خنک» یا‌ «جای سرد» است . (در پایان این جُستار شایسته است بگویم که  تازیان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «زما‌» و «زم زم» و «شمال‌» را از ماگرفته و بکار برده اند  .) <br />
</dt><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «تهران»</span></span></span></span></div>
<span style="font-weight: bold;">شمیران , شمشاد , زمستان , سرما , زم زم , شمال , زمین , زمان و ....</span><br />
نام شهر تهران ، پایتخت کشور ما که بیش از دویست سال است کانون کشاکش های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ایران شده است یعنی چه؟ ازکجا گرفته شده و از چه زمانی این نام را به آن داده اند. <br />
«تهران» شهری که آقا محمدخان به گفته ی برخی از تاریخ نویسان در نوروز سال ١٢٠٠ هجری قمری (نوروز ١١٦٤ خورشیدی) و به گفته ی برخی دیگر در نوروز سال ١٢١٠ (نوروز ١١٧٤ خورشیدی) همزمان با تاج گذاری خود ، آن را پایتخت ایران کرد ، دارای چه پیشینه ای است. <br />
(شگفتا که هنوز بیش از پیرامون دویست سال از این رویداد تاریخی نگذشته است ، تاریخ نویسان ما ، ده سال با یکدیگر اختلاف دید دارند.)<br />
 محمدحسن خان اعتمادالسلطنه تاریخ نویس زمان ناصرالدین شاه است و نوشته های گوناگونی درباره شاهان قاجاردارد ، نیز نتوانسته است از تاریخ روشن و استواری در این زمینه یاد کند .<br />
(به هر روی یا در نوروز ١١٦٤ خورشیدی «تهران‌» پایتخت شد و یا در نوروز ١١٧٤ خورشیدی روز یکم فروردین روز پایتخت شدن تهران است .)<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پیشینه ی تهران </span><br />
از تاریخ ها و دست نوشته های بسیارکهن چنین برمی آید که «تهرا‌ن» نام دهکده ی کوچک و خشکی بوده در شمال شهر بزرگ و آباد «ری». <br />
از آن میان ، نخستین بار در نوشته ای که زندگی نامه یکی از مردان نامور سده ی سوم هجری است و از وی به نا‌م «محمد بن حماد ابوعبدالله حافظ طهرانی رازی» یاد می کند ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «تهران‌» به چشم می خورد. <br />
بجز آنچه که آمد ، در ‌«فارسنامه بلخی‌» که برای ‌«سلطان محمد فرزند ملکشاه سلجوقی در سال ٥٠٥ هجری قمری نوشته شده است نیز ، زمانی که از شهرک ها و روستاهای «کوار‌» که در پیرامون کوه های ‌«اردشیر خوره» ی فارس سخن به میان می آورد می نویسد: <br />
« ... همه ی میوه های آنجا بغایت نیکوست ، خاصه انار که مانند انار طهرانی است ...‌» <br />
پس از آن ، در دیگر نوشته های کهن ، مانند ‌«الانساب سمعانی و عجایب نامه» که برای «طغرل سلجوقی» فرزند ارسلان گردآوری شده (در سال ۵٨٠ هجری قمری) و «راحة الصدور» و ‌«تاریخ تبرستان» نوشته ی زکریای قزوین و «سفرنامه کلاویخو» فرستاده اسپانیا به دربار تیمور گورکان و ... و ... مانند اینها به نام ‌«تهران» (که همه آن را دهکده ی کوچکی در دامنه ی البرز و در شمال شهر بزرگ «ری» نامیده اند) برمی خوریم. <br />
گسترش تهران از هنگامی آغاز شد که ‌«ری» رو به ویرانی نهاد (سده هفتم هجری قمری) و مردم ری آرام آرام رو به شمال نهادند و در این روستا ماندگار شدند و همین نکته انگیزه ی آن شده که این روستا از ریخت یک دِه کوچک بیرون بیاید ولی هنوز بسیار مانده بود تا شهرک یا شهر بشود تا اینکه «شاه تهماسب یکم صفو‌ی» به این انگیزه که پدرش ریشه ی صفویان را به برادر امام رضا‌ «حمزه فرزند موسا» می دانست ، آرامشگاه او را در <br />
شهر ری با شیوه ای زیبا دوباره سازی کرد و گوهرها و زرینه ها و دیگرکالاهای ارزشمند خود را به آنجا آورد و خود سفری به تهران نیز کرد و چون بهار ٩٤٤ بود و این شهرک سرسبر و خرم می نمود، از آن خوشش آمد ، در سال ٩٦١ فرمان داد گرداگرد آن برج و بارویی بسازند. <br />
نادرشاه نیز به هنگام لشکرکشی های گوناگونی که از خاور (افغانستان) تا باختر (عثمانی و قفقاز) داشت، یکی از پادگان های بزرگ خود را در‌ «تهران» که میانه ی راه بود  بر پا کرد و باز هم برگسترش و برتری آن افزود. <br />
با این همه برجستگی و آبادانی تهران از زمان «آقا محمدخان قاجار‌» آغاز شد و به گفته ی برخی از تاریخ نویسان (همان گونه که آمد) در روز یکشنبه یازدهم جمادی الاول سال ١٢٠٠ برابر با نوروز ١١٦٤ خورشیدی به هنگام تاج گذاری خود با فرمانی ، تهران را نیز پایتخت خواند و «قاسمخان دوّلو» را با یکسد تفنگدار به دژبانی از دژ تهران گمارد. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div><span style="font-weight: bold;">«تهران» است یا «طهران» ؟ </span><br />
از سدها سال پیش به اینسوی ، برخی از نویسندگان نام این روستا یا شهرک یا شهر و یا پایتخت را «طهران‌» و برخی دیگر «تهران» نوشته اند. <br />
با اینکه به روشنی می توان گفت که‌ «تهرا‌ن» درست است نه ‌«طهران‌» با این همه بنگریم که انگیزه ی این دوگانه نویسی چیست؟ <br />
در نوشته های کهن مانند: آثار البلادِ زکریا فرزند محمود (سده هفت هجری) نزهت القلوب حمدالله مستوفی (سده هشت هجری). هفت اقلیم رازی (سده ی ١٠ هجری) مرات البلدان صنیع الدوله (سده ١٣ هجری) و چند نوشته ی دیگر، همه جا (به نادرست) تهران را با ‌«ط» و به گونه ی ‌«طهران‌» نوشته اند. <br />
در جایی که در همین نوشته خواهیم دانست که ‌«تهران‌» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> و نوشتار ما ‌«ط‌» جایی ندارد و چون نویسندگان نوشته هایی که از آن یاد شد، نوشته های خود را به شیوه و یا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازیان نوشته اند ، این ناهنجاری در نام این شهر پدید آمد. <br />
(نمونه های دیگری نیز داریم که تازیان شهرهای ایرانی را که با «ت‌» نوشته می شد، با «ط‌» نوشته اند . مانند: طوس . اصطخر . طالش . طبرستان . طبرس . طالقان . و ... و...)<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">«تهران» یعنی چه؟</span> <br />
نخستین کسی که درباره ی معنای نام تهران می نویسد: یاقوت حموی درکتاب «معجم البلدا‌ن» است. <br />
او می گوید: ‌«از مردی اهل ری که محل وثوق و اعتماد بود ، شنیدم که ‌«طهران» دیهی است بزرگ و بنای این دیه ، تمامی در زیرزمین واقع است و اَحدی را یارای آن نیست که بدان دیه راه یابد مگر آنکه اهالی آنجا اجازت ورود دهند.‌» <br />
نوشته ی ‌«یاقوت حموی‌» که از زیرزمینی بودن ‌«تهران‌» سخن گفته است ، برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان را برانگیخت که این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را بازکنند و بگویند ‌«تهران» از دو بخش «ته‌» به معنای «زیر‌» و‌ «ران‌» که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن و میانی پسوند جایگاه بوده است و در گذر زمان به ‌«دان‌» دگرگون شده ، ساخته شده است و «ته ران» یعنی «جایگاه زیرین‌» . یا «جایگاه زیرزمینی». <br />
یکی ازدانشورانی که با اندک دگرکونی پیرو این باور بود ، روانشاد «احمدکسروی» ، بود او می گفت هر یک از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «تهران‌» و ‌«شمیران» از دو بخش ساخته شد.(درباره شمیران ، در پایان این جستار خواهم نوشت.)<br />
معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ته» به خوبی روشن است و پسوند ‌«ران‌» درکاربرد «جایگاه‌» نمونه های فراوان دیگری هم دارد ، مانند «تابران توس‌» و ‌«شابران» که این پسوند ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> دری به ‌«دان» دگرگون شده است ولی هنوز در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ارمنی که از خویشاوندان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است‌ «را‌» یا «آران» درست به معنای «دان» درکاربر‌ «جایگاه‌» آمده. <br />
کسروی سپس می افزاید: «تِه» به معنای گرم نیز در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ما به کار می رفته ولی با نگرش به دوران های گوناگون <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> و همچنین با نگرش به گستردگی پهنه ای که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> گویان در آنجا پراکنده بوده اند، به گونه های دیگری مانند ‌«تا‌» یا «تَه‌» یا «تَف» یا‌ «تاب» یا «گَه» یا ‌«جَه» نیز بخش شده است. <br />
سپس نمونه می آورد و از شهرها و روستاهای گرمسیری به نام های تارم در (قزوین(کَهران) در خلخال (دَهران ) در عربستان (کهران) در زنجان (گهرام )در تبریز (جهرم ) درفارس (تارم) درفارس ( و ... تهران ، نام می برد. <br />
واژه ی ‌«گهر» و «کَهر‌» و ‌«کَه» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> سنسکریت نیز به معنای ‌«گرم» آمده. بر این پایه بی گمان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌«تهران» به معنای «جای گرم‌» یا «جایگاه زیر زمینی‌» است ولی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان همان گونه که آمد ، بیشتر برآنند که «تهران‌» یعنی «جای گرم‌» و آن را <br />
‌«برابر شمیران‌»گذارده اند. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">شمیران یعنی چه؟</span><br />
همان گونه که ‌«گَ» و «تَه‌» و ‌«تَف» و ... و ... در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> کهن ما به معنای ‌«گرم» آمده است، همان گونه هم با نگرش به نوشته های کهن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های فراوان در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> و گفتار کنونی ما پی می بریم که‌ «سِم‌» یا «شِم‌» یا ‌«شِمی‌» یا ‌«زِم‌» یا ‌«زَم» به معنای‌ «سرد‌» است (که همه ریخت های گوناگون از ریشه یک <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> اند که آریاییان به هنگام آمدن به این سرزمین بکار می بردند.)<br />
نمونه های فراوان این باور را استوارتر می کند . از آن میان ، درختچه ای در ایران می روید که در زمستان ها نیز برگ آن سبر و خرم است و زمانی که همه ی درختان افسرده اند این درختچه «شاد‌» می نماید . به همین انگیزه آن را «شمشا‌د» می نامند . (یعنی در سرما ، شاد. )<br />
همچنین چون ایرانیان هر چه بسوی بالاتر از کشور خود می رفتند هوا ، سردتر می شد برای نمونه تبریز سردتر از تهران و قفقاز سردتر از تبریز و روسیه سردتر ازقفقاز بود) آنسوی را ، ‌«شمال‌» گفتند که از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «شِم» به معنای سرد و پسوند وابستگی «ال‌» ساخته شده است . (مانند چنگال ، توفال ، روال و کَنال و ...) ولی تازیان این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را از ما گرفتند و بکار بردند: <br />
برای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «زِم‌» که ریخت دیگری از «شِم» است ، نیز بهترین نمونه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«زمستان» است که از ‌«زِم» به معنای سرد و پسوند ‌«ستان‌» که درکاربرد جایی که چیزی در آن فراوان است می آید ، ساخته شده است (مانند کوهستان ، تاکستان« نارنجستان ، لرستان و ...)<br />
نمونه ی دیگر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«زمین‌» است که از ‌«زم» و پسوند وابستگی «ین‌» ساخته شده ، یعنی وابسته به سردی مانند: (زرین یعنی وابسته به زر ، سیمین یعنی وابسته به سیم و شاهین یعنی وابسته به شاه .)<br />
بویژه هنگامی که هوا خنک می شود و پدران ما به همین انگیزه این نام را به ‌«زمین‌» داده اند و باز نمونه دیگرواژه ی ‌«زمان» است گه از ‌«زم‌» و نشانه ی کنندگی (فاعلی) «الف و نون» ساخته شده است . مانند دوران . روان . پویان . و ... <br />
به گفته دیگر همان گونه که «دوان‌» یعنی کسی که می دود  «روان» یعنی کسی که می رود و «شتابان‌» یعنی چیزی که شتاب دارد «زمان» نیز یعنی چیزی که آدمی را سرد می کند. <br />
اگر سوگی به شما برسد ، در آغاز بسیار اندوهگین هستید ، ولی رفته رفته «سرد» می شوید و این رفته رفته را ‌«زمان» می گویند یعنی ‌«سردکننده». <br />
و باز هم نمونه ای دیگر ‌«زم زم‌» است که به معنای آب بسیار خنک و سرد آمده است . برای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «سِم» نیز نمونه های دیگری داریم و آن روستای «سمیرم اَسدآباد‌» است که بسیار سرد است و یا ‌«سمیرم فارس‌» که جای ییلاقی و خنک است و یا ‌«سمیرم سپاهان‌» و «سمیرم ساوه» و ... <br />
<style>dt{margin: 0 auto;width:87%;border:15px solid transparent;padding:5px 20px;}#round{-webkit-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Safari 5 */-o-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Opera */border-image:url(images/border.png) 30 30 round;}</style><br />
<dt id="round">در اینجا یک نکته ی دیگر شایسته ی گفتن است: <br />
بی گمان بارها از خود  پرسیده ایدکه چگونه ازصفت (گرم) با پسوند «الف‌» می توانیم نام «گرما» را  بسازیم ولی چرا از صفت «سرد» نمی توانیم «سردا» بسازیم و «سرما !» می گوییم  . پاسخ آن است که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> اوستایی (پارسی کهن) همان گونه که در این  نوشته آمد ، «زَم‌» به معنای ‌«سرد‌» بود و هنگامی که می خواستند از صفت  «زَم» نام بسازند «زَما‌» می گفتند و همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «زَما‌» رفته رفته به  سرما ، دگرگون شد. <br />
پس به خوبی روشن شد که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌«شمیران» به معنای «جای  خنک» یا‌ «جای سرد» است . (در پایان این جُستار شایسته است بگویم که  تازیان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «زما‌» و «زم زم» و «شمال‌» را از ماگرفته و بکار برده اند  .) <br />
</dt><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بررسی واژه ها ی «کتاب , دفتر , نُوی و نسک»]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1513</link>
			<pubDate>Sat, 10 Jan 2015 22:11:40 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1513</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها ی «کتاب , دفتر , نُوی و نسک»</span></span></span></span></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">نی بیشتن ، نی بیستن ، نی ویشتن ، نوشتن</span> <br />
<br />
پرسیده اند که آیا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «کتاب» ‌ «دفتر‌» تازی است؟ اگر آری ، همتراز و همتای آنها در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> چیست؟ <br />
‌«کتاب‌» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای تازی است که از ریشه ی «کَتَبَ» گرفته شده و معنای ‌«نوشته‌» را از آن می گیرند همان گونه که ‌«نویسنده‌» را ‌«کاتب» و نوشته را «مکتوب‌» گویند. <br />
ولی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«دفتر‌» نه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است و نه تازی که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای است یونانی و از ریشه ی ‌«دیپترا‌» یا ‌«دیفترا‌» به معنای «پوست» گرفته شده است. <br />
انگیزه ی این نامگذاری نیز آن است که چون درگذشته بر روی ‌«پوست آهو‌» چیز می نوشتند و این نوشته ها را بر روی هم می نهادند و نگه می داشتند ، آن پوست های روی هم دسته شده را که به گونه ی کتاب در آمده بود ‌«دیفترا‌» می گفتند و رفته رفته این ساخت ، به «دفتر‌» دگرگون شد. <br />
بر این پایه ، جمع بستن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی یونانی ‌«دفتر‌» به شیوه ی تازیان و ساختن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«دفاتر‌» نادرست است و باید ‌«دفترها‌» نوشت و یا یکسره آن را بکار نبرد. <br />
شاید این پرسش پیش بیایدکه بجای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی تازی ‌«کتاب‌» و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی یونانی «دفتر چه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> یا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> هایی در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> بکار می رفته است؟ <br />
در پهلوی ساسانی به ‌«کتاب‌» نُوی یا نُپی یا نِوی و یا نِبی و یا ‌«نامک‌» می گفتندکه همه ی این ساخت ها از ریشه ی «نوشتن‌» می آمده که کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«نوشتن‌» خود نیز داستانی دراز و شنیدنی دارد آنچه را که ما امروز ‌«نوشتن‌» می گوییم ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی ‌«نی پیشتَن‌» یا «نِپِشتن‌» و یا «نی بیشتن» می گفتندکه این ساخت ها ، رفته رفته به «نیبیدن و نویسیدن و نبشتن و نوثشتن‌» دگرگون شد و این خود از ریشه ی «نی پاییس» آمده است که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> سنسکریت ‌«نی پیشتایانی‌» و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> هندی کهن ‌«پین چاتی پس» گفته می شد که به معنای ‌«آراستن و زیور دادن» بوده است و این همگونی میان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها ، نشانه ی دیگری است که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> باستان از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> «هندوایرانی‌» ریشه گرفته است. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>و باز همان گونه که می دانید ، شاخه ی ‌«هند و ایرانی» خود از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> هندی جدا شده ، از راه ایران بسوی باختر و شمال باختری رفت و به کرانه های دریای سیاه و سپس در سراسر اروپا گسترده شده است و به همین انگیزه است که می بینیم در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> آسلاوی کلیسایی نیز ، به «نوشتن» «پیساتی» و در گویش بلوچی «نی بیساژ» در گویش کُردی ‌«نی ویسین» و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> آستی ‌«نی فیستا» گفته می شود (می دانیم که گهگاه در برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها ، بند <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«و» و «ب‌» جای خود را به یکدیگر می دهند و یا بند <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ف‌» بجای آنها می نشیند . مانند نی بیستا «نی فیستا‌» و «تی ویستا‌» و «نویشتا» و ‌«نوشتا‌».)<br />
در سنگ نبشته های هخامنشیان ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «نبشتن» یا‌ «نپشتن»، در چندین جا بکار رفته است. <br />
به هر روی ، آنچه که در سرزمین پهناور ایران از آغاز تاکنون بکار می رفته «نی پاییس‌» ، ‌«نی پیشتن» ، «نی بیشتن» «نپشتن» ‌«نبشتن» و «نوشتن‌» بوده و پیشوند «نی» در همه ی آنها دیده می شود. <br />
بر این پایه ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های یاد شده از دو بخش ‌«نی» و «پاییس‌» ساخته شده است . پیشوند ‌«نی‌» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> باستان معنای ‌«فرود و پایین» را می داد و این پیشوند در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> امروزی به «نِ» دگرگون شده و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «نهادن ، نشستن ، نیاییدن ، نهفتن ، نهال» و بسیاری از دیگر کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها می بینیم که معنای «فرود‌» و «پایین» از آن گرفته می شود ، چون همه ی آنها در آغاز «نی هادن . نی شستن . نی آییدن . نی هفتن . نی هال و ... و ...‌» بوده اند. <br />
بخش دوم <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نیز «پاییس‌» است که معنای‌ «نگاشتن . نگاریدن و آراستن‌» را می دهد و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> میانی نیز به گونه ی «پیشتاک‌» معنای ‌«نگاره و آذین بسته و آراسته» را می داده و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> امروز (دری) نیز‌ «پیس‌» و «پیسه» معنای دو رنگ و نقش و لکه دار را می دهد. <br />
باری ، از ریشه ی ‌«پاییس» و «پیستا‌» ، شاخه های: پیشتاک . نی پیشتاک . نی پیشتن . نپشتن . نبشتن و نوشتن» پدید می آید و معنای درست <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، ‌«فرونگاشتن» و «فرو آراستن» است. <br />
واژه ی «پاییز» نیز از ریشه ی «پاییس» گرفته شده زیرا در این بخش از سال برگ های درختان به رنگ های گوناگون زرد و سرخ و لیمویی ونارنگی و مانند اینها درمی آیند و باغ ها با این رنگ ها آراسته ، نگاشته و زیور داده می شوند . به همین انکیزه آن را ‌«پاییز‌» می گویند یعنی: ‌«نگاشته ، چند رنکگه و زیور یافته‌». <br />
(برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان برآنند که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«پاییز‌» از دو بخش ‌«پا + ییز» درست شده و در آغا‌ز «پاریز‌» بوده است زیرا در این بخش از سال برگ های درختان به ‌«پا»ی آنها ‌«می ریزند‌» پس ‌«پا - ریز» است.)در نوشته های برجای مانده از بزرگان سخن ، کاربردهای گوناگونی را از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «نبشتن‌» می بینیم. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">‌«نظامی» در هفت پیکر خود از ‌«نبشتن» در کاربرد «نور دیدن‌» سود برده، می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">رهنوردی که چون نبشتی راه<br />
گوی بردن ز مِهر و قرصه زماه</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">‌«منوچهری» این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را در کاربرد «پیچیدن» آورده ، می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">کشته و , برکشته چند روز گذشته<br />
درکفنی هیچ کشته را ننبشته </span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">در «قصص الانبیا‌» درکاربرد «نوشتن» چنین آمده است :</font></strong></legend>... پس پیامبر علیه السلام ، علی را گفت ، بنبیس که این هر دو نام بزرگ خدای عز و جّل است...‌» </fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">فردوسی بزرگ چندین بار در سراسر شاهنامه از ساخت «نبشتن» سود گرفته است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">که کار خدایی نه کاری است خرد<br />
قضای نبشته , نشاید سترد</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">فردوسی در جایی دیگر می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">نبشته چنین بُد مگر بر سرت<br />
که پردَخته مانَد , زتو کشورت<br />
به گنجور گفت آن دُرافشان حریر<br />
نبشته بر او صورت دلپذیر</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">در ‌«کشف الاسرار‌» نیز می خوانیم : </font></strong></legend>... و نامه ای نبشتند بررسول خدا که چنین کاری به دست ما رفت ...‌» </fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">سرانجام در«تاریخ بیهقی‌» می بینیم: </font></strong></legend>‌«... کاغذ برد ، تا آنچه نبشتنی است ، نبشته آید ...»</fieldset></td></table>
<br />
 و ... <br />
با نگرش به آنچه که دربالا آمد ، ریشه و راه پیشرفت و دگرگونی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «نوشتن» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> و در ، درازای تاریخ زندگی آن ، شناخته می شود. <br />
ولی گفتیم که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی به‌ «کتاب‌» ، ‌«نِوی» یا «نُبی» و «نُوی» می گفتند و این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، بویژه درباره ی ‌«کتاب آسمانی» کار می رفت و ساسانیان به «کتاب خدا‌» «نی پِک» یا «نیوِه» می گفتند که پس از تاخت تازیان به ایران ، همین نام به «قرآن» داده شد و آن را ‌«نِوی‌» یا نُوی‌» و یا «نُبی» گفتند. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">ادیب الممالک فراهانی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">این وطن من مُنار نور الهی است<br />
هم ز «نُبی» خواندم این حدیث و هم از «زند»<br />
روسپی از خانمان خود نکند دل<br />
بدتر از او دان کسی که دل ز وطن کند</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">درتاریخ بلعمی می خوانیم : </font></strong></legend>«... ولیکن به ‌«نُبی» اندرون است که همه ی خلق هلاک شدند ، جز نوح ..‌» </fieldset></td></table>
<br />
در ‌«لغت فرس اسدی‌» نوشته ی ‌«علی فرزند احمد اسدی توسی‌» می خوانیم که خواننده ی قرآن را ‌«نُبی خوان‌» گفته است. <br />
ساسانیان به نوشته هایی که بر روی سنگ می نوشتند: «نُویکَند» می گفتندکه از «نُوی‌» به معنای «نوشته‌» و «کَند» به معنای «کنده شده»‌ آمده است و همان چیزی است که امروز ‌«سنگ نبشته» گویند. <br />
<div style="text-align: CENTER;">**********</div><span style="font-weight: bold;">و امّا ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «نَسک»</span> <br />
در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی ، به هر یک از بیست و یک بخش کتاب زند زرتشت ‌«نسک‌» یا «نُسک» می گویند (که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی نَسک درست تر است(. <br />
بر این پایه «نسک‌» به یک بخش از یک «کتاب‌» گفته می شود ، نه به همه ی یک کتاب با نگرش به آنچه که آمد ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ، به کتاب ، «نُبی» یا‌ «نُوی‌» می گویند و به هربخش (فصل) ازکتاب «نسک». <br />
<br />
<style>dt{margin: 0 auto;width:87%;border:15px solid transparent;padding:5px 20px;}#round{-webkit-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Safari 5 */-o-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Opera */border-image:url(images/border.png) 30 30 round;}</style><br />
<dt id="round">(تازیان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «نسک‌» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> را گرفته و از آن «نسخه» را ساخته اند.)</dt><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها ی «کتاب , دفتر , نُوی و نسک»</span></span></span></span></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">نی بیشتن ، نی بیستن ، نی ویشتن ، نوشتن</span> <br />
<br />
پرسیده اند که آیا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «کتاب» ‌ «دفتر‌» تازی است؟ اگر آری ، همتراز و همتای آنها در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> چیست؟ <br />
‌«کتاب‌» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای تازی است که از ریشه ی «کَتَبَ» گرفته شده و معنای ‌«نوشته‌» را از آن می گیرند همان گونه که ‌«نویسنده‌» را ‌«کاتب» و نوشته را «مکتوب‌» گویند. <br />
ولی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«دفتر‌» نه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است و نه تازی که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای است یونانی و از ریشه ی ‌«دیپترا‌» یا ‌«دیفترا‌» به معنای «پوست» گرفته شده است. <br />
انگیزه ی این نامگذاری نیز آن است که چون درگذشته بر روی ‌«پوست آهو‌» چیز می نوشتند و این نوشته ها را بر روی هم می نهادند و نگه می داشتند ، آن پوست های روی هم دسته شده را که به گونه ی کتاب در آمده بود ‌«دیفترا‌» می گفتند و رفته رفته این ساخت ، به «دفتر‌» دگرگون شد. <br />
بر این پایه ، جمع بستن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی یونانی ‌«دفتر‌» به شیوه ی تازیان و ساختن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«دفاتر‌» نادرست است و باید ‌«دفترها‌» نوشت و یا یکسره آن را بکار نبرد. <br />
شاید این پرسش پیش بیایدکه بجای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی تازی ‌«کتاب‌» و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی یونانی «دفتر چه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> یا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> هایی در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> بکار می رفته است؟ <br />
در پهلوی ساسانی به ‌«کتاب‌» نُوی یا نُپی یا نِوی و یا نِبی و یا ‌«نامک‌» می گفتندکه همه ی این ساخت ها از ریشه ی «نوشتن‌» می آمده که کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«نوشتن‌» خود نیز داستانی دراز و شنیدنی دارد آنچه را که ما امروز ‌«نوشتن‌» می گوییم ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی ‌«نی پیشتَن‌» یا «نِپِشتن‌» و یا «نی بیشتن» می گفتندکه این ساخت ها ، رفته رفته به «نیبیدن و نویسیدن و نبشتن و نوثشتن‌» دگرگون شد و این خود از ریشه ی «نی پاییس» آمده است که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> سنسکریت ‌«نی پیشتایانی‌» و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> هندی کهن ‌«پین چاتی پس» گفته می شد که به معنای ‌«آراستن و زیور دادن» بوده است و این همگونی میان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها ، نشانه ی دیگری است که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> باستان از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> «هندوایرانی‌» ریشه گرفته است. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>و باز همان گونه که می دانید ، شاخه ی ‌«هند و ایرانی» خود از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> هندی جدا شده ، از راه ایران بسوی باختر و شمال باختری رفت و به کرانه های دریای سیاه و سپس در سراسر اروپا گسترده شده است و به همین انگیزه است که می بینیم در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> آسلاوی کلیسایی نیز ، به «نوشتن» «پیساتی» و در گویش بلوچی «نی بیساژ» در گویش کُردی ‌«نی ویسین» و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> آستی ‌«نی فیستا» گفته می شود (می دانیم که گهگاه در برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها ، بند <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«و» و «ب‌» جای خود را به یکدیگر می دهند و یا بند <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ف‌» بجای آنها می نشیند . مانند نی بیستا «نی فیستا‌» و «تی ویستا‌» و «نویشتا» و ‌«نوشتا‌».)<br />
در سنگ نبشته های هخامنشیان ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «نبشتن» یا‌ «نپشتن»، در چندین جا بکار رفته است. <br />
به هر روی ، آنچه که در سرزمین پهناور ایران از آغاز تاکنون بکار می رفته «نی پاییس‌» ، ‌«نی پیشتن» ، «نی بیشتن» «نپشتن» ‌«نبشتن» و «نوشتن‌» بوده و پیشوند «نی» در همه ی آنها دیده می شود. <br />
بر این پایه ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های یاد شده از دو بخش ‌«نی» و «پاییس‌» ساخته شده است . پیشوند ‌«نی‌» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> باستان معنای ‌«فرود و پایین» را می داد و این پیشوند در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> امروزی به «نِ» دگرگون شده و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «نهادن ، نشستن ، نیاییدن ، نهفتن ، نهال» و بسیاری از دیگر کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها می بینیم که معنای «فرود‌» و «پایین» از آن گرفته می شود ، چون همه ی آنها در آغاز «نی هادن . نی شستن . نی آییدن . نی هفتن . نی هال و ... و ...‌» بوده اند. <br />
بخش دوم <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نیز «پاییس‌» است که معنای‌ «نگاشتن . نگاریدن و آراستن‌» را می دهد و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> میانی نیز به گونه ی «پیشتاک‌» معنای ‌«نگاره و آذین بسته و آراسته» را می داده و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> امروز (دری) نیز‌ «پیس‌» و «پیسه» معنای دو رنگ و نقش و لکه دار را می دهد. <br />
باری ، از ریشه ی ‌«پاییس» و «پیستا‌» ، شاخه های: پیشتاک . نی پیشتاک . نی پیشتن . نپشتن . نبشتن و نوشتن» پدید می آید و معنای درست <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، ‌«فرونگاشتن» و «فرو آراستن» است. <br />
واژه ی «پاییز» نیز از ریشه ی «پاییس» گرفته شده زیرا در این بخش از سال برگ های درختان به رنگ های گوناگون زرد و سرخ و لیمویی ونارنگی و مانند اینها درمی آیند و باغ ها با این رنگ ها آراسته ، نگاشته و زیور داده می شوند . به همین انکیزه آن را ‌«پاییز‌» می گویند یعنی: ‌«نگاشته ، چند رنکگه و زیور یافته‌». <br />
(برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان برآنند که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«پاییز‌» از دو بخش ‌«پا + ییز» درست شده و در آغا‌ز «پاریز‌» بوده است زیرا در این بخش از سال برگ های درختان به ‌«پا»ی آنها ‌«می ریزند‌» پس ‌«پا - ریز» است.)در نوشته های برجای مانده از بزرگان سخن ، کاربردهای گوناگونی را از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «نبشتن‌» می بینیم. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">‌«نظامی» در هفت پیکر خود از ‌«نبشتن» در کاربرد «نور دیدن‌» سود برده، می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">رهنوردی که چون نبشتی راه<br />
گوی بردن ز مِهر و قرصه زماه</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">‌«منوچهری» این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را در کاربرد «پیچیدن» آورده ، می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">کشته و , برکشته چند روز گذشته<br />
درکفنی هیچ کشته را ننبشته </span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">در «قصص الانبیا‌» درکاربرد «نوشتن» چنین آمده است :</font></strong></legend>... پس پیامبر علیه السلام ، علی را گفت ، بنبیس که این هر دو نام بزرگ خدای عز و جّل است...‌» </fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">فردوسی بزرگ چندین بار در سراسر شاهنامه از ساخت «نبشتن» سود گرفته است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">که کار خدایی نه کاری است خرد<br />
قضای نبشته , نشاید سترد</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">فردوسی در جایی دیگر می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">نبشته چنین بُد مگر بر سرت<br />
که پردَخته مانَد , زتو کشورت<br />
به گنجور گفت آن دُرافشان حریر<br />
نبشته بر او صورت دلپذیر</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">در ‌«کشف الاسرار‌» نیز می خوانیم : </font></strong></legend>... و نامه ای نبشتند بررسول خدا که چنین کاری به دست ما رفت ...‌» </fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">سرانجام در«تاریخ بیهقی‌» می بینیم: </font></strong></legend>‌«... کاغذ برد ، تا آنچه نبشتنی است ، نبشته آید ...»</fieldset></td></table>
<br />
 و ... <br />
با نگرش به آنچه که دربالا آمد ، ریشه و راه پیشرفت و دگرگونی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «نوشتن» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> و در ، درازای تاریخ زندگی آن ، شناخته می شود. <br />
ولی گفتیم که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی به‌ «کتاب‌» ، ‌«نِوی» یا «نُبی» و «نُوی» می گفتند و این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، بویژه درباره ی ‌«کتاب آسمانی» کار می رفت و ساسانیان به «کتاب خدا‌» «نی پِک» یا «نیوِه» می گفتند که پس از تاخت تازیان به ایران ، همین نام به «قرآن» داده شد و آن را ‌«نِوی‌» یا نُوی‌» و یا «نُبی» گفتند. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">ادیب الممالک فراهانی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">این وطن من مُنار نور الهی است<br />
هم ز «نُبی» خواندم این حدیث و هم از «زند»<br />
روسپی از خانمان خود نکند دل<br />
بدتر از او دان کسی که دل ز وطن کند</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">درتاریخ بلعمی می خوانیم : </font></strong></legend>«... ولیکن به ‌«نُبی» اندرون است که همه ی خلق هلاک شدند ، جز نوح ..‌» </fieldset></td></table>
<br />
در ‌«لغت فرس اسدی‌» نوشته ی ‌«علی فرزند احمد اسدی توسی‌» می خوانیم که خواننده ی قرآن را ‌«نُبی خوان‌» گفته است. <br />
ساسانیان به نوشته هایی که بر روی سنگ می نوشتند: «نُویکَند» می گفتندکه از «نُوی‌» به معنای «نوشته‌» و «کَند» به معنای «کنده شده»‌ آمده است و همان چیزی است که امروز ‌«سنگ نبشته» گویند. <br />
<div style="text-align: CENTER;">**********</div><span style="font-weight: bold;">و امّا ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «نَسک»</span> <br />
در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی ، به هر یک از بیست و یک بخش کتاب زند زرتشت ‌«نسک‌» یا «نُسک» می گویند (که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی نَسک درست تر است(. <br />
بر این پایه «نسک‌» به یک بخش از یک «کتاب‌» گفته می شود ، نه به همه ی یک کتاب با نگرش به آنچه که آمد ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ، به کتاب ، «نُبی» یا‌ «نُوی‌» می گویند و به هربخش (فصل) ازکتاب «نسک». <br />
<br />
<style>dt{margin: 0 auto;width:87%;border:15px solid transparent;padding:5px 20px;}#round{-webkit-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Safari 5 */-o-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Opera */border-image:url(images/border.png) 30 30 round;}</style><br />
<dt id="round">(تازیان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «نسک‌» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> را گرفته و از آن «نسخه» را ساخته اند.)</dt><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بررسی واژه های «دبیر و مُنشی»]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1512</link>
			<pubDate>Sat, 10 Jan 2015 15:14:16 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1512</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «دبیر و مُنشی»</span></span></span></span></div>
واژه ی دبیرکه درگفتار امروزی ما به معنای «منشی» و ‌«نویسنده» بکارمی رود . در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی ‌«دیپی وَر‌» یا «دی پیر» و یا «داپیر» گفته می شد . همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی اشکانی ‌«دو ویر» یا ‌«دوبیر‌» بوده است. <br />
واژه شناسان برآنند که «پیر‌»، یا «بیر» ی‌ا «ویر» به معنای ‌«تعمیرکردن . درست کردن و حک و اصلاح کردن‌» است . (واژه ی «پیر» نیز یعنی «کسی که اصلاح شده و کامل شده‌» و به کسی که زندگی درازی را گذرانیده و به کمال رسیده ، نیز ‌«پیر» می گویند: یعنی ‌«کامل و درست(. <br />
از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌ی «ویر» یا‌ «پیر‌» کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> «ویراستن‌» و ‌«پیراستن‌» را ساخته اند و کسی که نوشته ای را اصلاح و بسامان و درست می کند ، «ویراستار» وکسانی را که با کوتاه کردن موی و یا کم کردن ناخن ، دیگران را زیبا می کنند‌ «پیراستار‌» می گویند. <br />
برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان بر این باورندکه «ویر» درکاربرد ‌«حافظه‌» و «یاد‌» نیز آمده است و زمانی در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> میانه به کسی «دو ویر‌» می گفتندکه هم نوشتن را خوب به یاد دارد و هم خواندن را یا اینکه هم چامه را خوب بشناسد و هم نثر را. <br />
این گونه پژوهشگران برآنند که چون در زمان گذشته ، دانستن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی برای نویسندگی بایا بوده است . کسانی راکه هم <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> می دانستند و هم تازی «دو - ویر‌» می گفتند و این ساخت ، رفته رفته ، به ‌«دبیر» دگرگون شد که تازی آن ، ‌«مُنشی‌» است .<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;"> انوری می گوید: </font></strong></legend>.... «دو ویر» در اصل «دو - ویر» بوده یعنی صاحب دو ادراک و دو حافظه . چه ،  او را دو ادراک باید . یکی برای جمع کردن معانی در دل و دیگری برای جمع  حروف به قلم . به خلاف دیگران که یک ادراکشان بسنده است ... </fieldset></td></table>
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>شماری دیگر از پژوهشگران ، باور درخور نگرش دیگری دارند. آنان می گویند: در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی «دیپی‌». ‌«دیپ» و «دَب» همگی به معنای «نوشتن» آمده است و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«دبستان‌» (دب + ستان) یعنی جایی که در آن نوشتن می آموزند یا به معنای ‌«نوشتگاه!‌» بر این پایه ، «دیپی ور» از دو بخش «دیپی + ور» (یا‌ «دیپ + ور‌») ساخته شده است یعنی کسی که کارش نوشتن است یا کسی که دارای سرشت نویسندگی است زیرا پسوند «وَر» برآورنده ی معنای دارندگی است مانند «تاجور ، پیله ور ، سخنور نامور و ... و ...‌» همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«دیپی ور» یا‌ «دیپ ور» یا «دیب ور‌» رفته رفته به ‌«دبیر‌» دگرگون شده و درکاربرد ‌«بسیار نویسنده‌» بکار رفت. <br />
ولی در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> کنونی ما ، به ‌«آموزگاران دبیرستان ، نیز «دبیر» می گویند و آموزشگاه نخستین را نیز ‌«دبستان» می نامند که معنای آن یکسره از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «دبیر‌» (مُنشی) جدا است. <br />
پیش ازبررسی معنای ‌«دبیرستان . دبستان و دبیر» یادآوری یک نکته شایسته است و آن اینکه برخی از پژوهشگران ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌«ادب» را تازی می دانند! چون از آن ساخت های «ادیب‌» ، «مودب‌» ، ‌«اُدبا» ، «تأدیب‌» و ... را شنیده و خوانده اند. <br />
در جایی که چنین نیست . <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ادب‌» یک <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است و استوارترین نشانه ، آن است که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> های <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> میانی و کهن ، این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را به گونه ی دیپی‌» ، «دیپ» ، «دپ» ، ‌«دب» و ‌«ادب» هم گفته و نوشته اند . از این گذشته ‌«دکترطاها حسین‌» دانشمند مصری بر آن است که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ادب» از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> بیگانه به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی آمده است. <br />
همچنین در بررسی های خود می بینیم که تا پیش از تاخت تازیان به ایران ، در هیچ یک از نوشته های آنها ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ادب‌» بکار نرفته است و این می رساند که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی یاد شده را از ما گرفته اند و به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> خود برده و در چرخ دنده های دستور <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> خویش ، ساخت های دیگری را نیز از آن پدید آورده اند. <br />
به هر روی ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «دیپ‌» و «دپ» ‌ «دب» و «ادب» هم به معنای نوشتن آمده است و هم به معنای آراستگی و رفتارهای شایسته و بزرگوارانه و فرهنگستان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ایران نیز این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را ، در همین کاربرد و معنا بکارگرفت واز آن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «دبستان» «دبیر‌» و «دبیرستان‌» را پدید آورد. <br />
<br />
<style>dt{margin: 0 auto;width:87%;border:15px solid transparent;padding:5px 20px;}#round{-webkit-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Safari 5 */-o-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Opera */border-image:url(images/border.png) 30 30 round;}</style><br />
<dt id="round">دبستان ========== جایگاه آموختن نوشتار و رفتارهای شایسته <br />
دبیر ========== کسی که نوشتن و رفتارهای شایسته را می آموزاند <br />
دبیرستان ========== جایگاه آموختن آراستگی و رفتارهای بزرگوارانه. <br />
</dt><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «دبیر و مُنشی»</span></span></span></span></div>
واژه ی دبیرکه درگفتار امروزی ما به معنای «منشی» و ‌«نویسنده» بکارمی رود . در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی ‌«دیپی وَر‌» یا «دی پیر» و یا «داپیر» گفته می شد . همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی اشکانی ‌«دو ویر» یا ‌«دوبیر‌» بوده است. <br />
واژه شناسان برآنند که «پیر‌»، یا «بیر» ی‌ا «ویر» به معنای ‌«تعمیرکردن . درست کردن و حک و اصلاح کردن‌» است . (واژه ی «پیر» نیز یعنی «کسی که اصلاح شده و کامل شده‌» و به کسی که زندگی درازی را گذرانیده و به کمال رسیده ، نیز ‌«پیر» می گویند: یعنی ‌«کامل و درست(. <br />
از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌ی «ویر» یا‌ «پیر‌» کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> «ویراستن‌» و ‌«پیراستن‌» را ساخته اند و کسی که نوشته ای را اصلاح و بسامان و درست می کند ، «ویراستار» وکسانی را که با کوتاه کردن موی و یا کم کردن ناخن ، دیگران را زیبا می کنند‌ «پیراستار‌» می گویند. <br />
برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان بر این باورندکه «ویر» درکاربرد ‌«حافظه‌» و «یاد‌» نیز آمده است و زمانی در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> میانه به کسی «دو ویر‌» می گفتندکه هم نوشتن را خوب به یاد دارد و هم خواندن را یا اینکه هم چامه را خوب بشناسد و هم نثر را. <br />
این گونه پژوهشگران برآنند که چون در زمان گذشته ، دانستن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی برای نویسندگی بایا بوده است . کسانی راکه هم <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> می دانستند و هم تازی «دو - ویر‌» می گفتند و این ساخت ، رفته رفته ، به ‌«دبیر» دگرگون شد که تازی آن ، ‌«مُنشی‌» است .<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;"> انوری می گوید: </font></strong></legend>.... «دو ویر» در اصل «دو - ویر» بوده یعنی صاحب دو ادراک و دو حافظه . چه ،  او را دو ادراک باید . یکی برای جمع کردن معانی در دل و دیگری برای جمع  حروف به قلم . به خلاف دیگران که یک ادراکشان بسنده است ... </fieldset></td></table>
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>شماری دیگر از پژوهشگران ، باور درخور نگرش دیگری دارند. آنان می گویند: در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی «دیپی‌». ‌«دیپ» و «دَب» همگی به معنای «نوشتن» آمده است و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«دبستان‌» (دب + ستان) یعنی جایی که در آن نوشتن می آموزند یا به معنای ‌«نوشتگاه!‌» بر این پایه ، «دیپی ور» از دو بخش «دیپی + ور» (یا‌ «دیپ + ور‌») ساخته شده است یعنی کسی که کارش نوشتن است یا کسی که دارای سرشت نویسندگی است زیرا پسوند «وَر» برآورنده ی معنای دارندگی است مانند «تاجور ، پیله ور ، سخنور نامور و ... و ...‌» همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«دیپی ور» یا‌ «دیپ ور» یا «دیب ور‌» رفته رفته به ‌«دبیر‌» دگرگون شده و درکاربرد ‌«بسیار نویسنده‌» بکار رفت. <br />
ولی در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> کنونی ما ، به ‌«آموزگاران دبیرستان ، نیز «دبیر» می گویند و آموزشگاه نخستین را نیز ‌«دبستان» می نامند که معنای آن یکسره از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «دبیر‌» (مُنشی) جدا است. <br />
پیش ازبررسی معنای ‌«دبیرستان . دبستان و دبیر» یادآوری یک نکته شایسته است و آن اینکه برخی از پژوهشگران ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌«ادب» را تازی می دانند! چون از آن ساخت های «ادیب‌» ، «مودب‌» ، ‌«اُدبا» ، «تأدیب‌» و ... را شنیده و خوانده اند. <br />
در جایی که چنین نیست . <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ادب‌» یک <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است و استوارترین نشانه ، آن است که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> های <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> میانی و کهن ، این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را به گونه ی دیپی‌» ، «دیپ» ، «دپ» ، ‌«دب» و ‌«ادب» هم گفته و نوشته اند . از این گذشته ‌«دکترطاها حسین‌» دانشمند مصری بر آن است که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ادب» از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> بیگانه به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی آمده است. <br />
همچنین در بررسی های خود می بینیم که تا پیش از تاخت تازیان به ایران ، در هیچ یک از نوشته های آنها ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ادب‌» بکار نرفته است و این می رساند که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی یاد شده را از ما گرفته اند و به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> خود برده و در چرخ دنده های دستور <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> خویش ، ساخت های دیگری را نیز از آن پدید آورده اند. <br />
به هر روی ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «دیپ‌» و «دپ» ‌ «دب» و «ادب» هم به معنای نوشتن آمده است و هم به معنای آراستگی و رفتارهای شایسته و بزرگوارانه و فرهنگستان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ایران نیز این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را ، در همین کاربرد و معنا بکارگرفت واز آن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «دبستان» «دبیر‌» و «دبیرستان‌» را پدید آورد. <br />
<br />
<style>dt{margin: 0 auto;width:87%;border:15px solid transparent;padding:5px 20px;}#round{-webkit-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Safari 5 */-o-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Opera */border-image:url(images/border.png) 30 30 round;}</style><br />
<dt id="round">دبستان ========== جایگاه آموختن نوشتار و رفتارهای شایسته <br />
دبیر ========== کسی که نوشتن و رفتارهای شایسته را می آموزاند <br />
دبیرستان ========== جایگاه آموختن آراستگی و رفتارهای بزرگوارانه. <br />
</dt><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بررسی واژه ی «ناموس»]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1504</link>
			<pubDate>Mon, 05 Jan 2015 22:04:13 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1504</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ناموس»</span></span></span></span></div>
در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کنونی ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ناموس» درکاربرد ‌«پردگیان . همسر . دختر و زنان وابسته به یک تن» بسیاربکارمی رود . <br />
بر این پایه، باید دانست که آیا این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است یا تازی و معنای راستین آن چیست؟ <br />
واژه ی «ناموس‌» هم در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی بکار می رود و هم در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ولی معناهای جدا از هم و برای شناخت اینکه آیا این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را درکاربرد <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> اش بکار می بریم یا در کاربرد تازی آن ، باید به معنای آن نگریست . <br />
«ناموس‌» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> معنای: «آبرو . پاکدامن . نام نیک و سرافرازی‌» را می دهد. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">مَجیر بیلقانی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">هرکه لعل شکَرینش دید, گو نامش مبر<br />
زان سبب نام او «ناموس» شکَر بشکند</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
چامه سرا می گوید: به هرکس که لب شیرین او را دیده است بگو که در جایی در این باره سخن نگوید زیرا اگر نام او را ببرد‌ «نام نیک و آبرو»ی شکر از میان می رود .<br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;"> نظامی گنجه ای می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">به اقبال شه را بَربستمش<br />
همه نام و «ناموس» بشکستمش </span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">حافظ می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن<br />
به غمزه رونق و «ناموس» سامری بشکن</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">باز هم از حافظ است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">«ناموس» عشق و رونق عشاق می برند<br />
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">عطارنیشابوری می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">همه کار جهان «ناموس» و نام است<br />
وگرنه نیم نان , روزی تمام است</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;"> و سرانجام از سعدی گواه داریم: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">که لعنت بر این نسل ناپاک باد<br />
که نامند و «ناموس» و زرقند و باد</span></div></fieldset></td></table>
<br />
نمونه هایی که در بالا آورده شده تنه اندکی ازبسیار است که چامه سرایان ما ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌ «ناموس‌» را در کاربرد <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> آن (آبرو . نیکنامی . سرافرازی و پاکدامنی) بکارگرفته اند . ولی اگر این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را درکاربرد معناهای: «فرمان های خداوند . دستور و قانون.  رازداری خوب . کمینگاه شکارگران . خودپسندی و سخن چینی» بیاوریم ، آنگاه این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> تازی است. <br />
<br />
١ - درکاربرد: «فرمان های خداوند‌» در ترجمه ی ‌«دیاتسارون» می خوانیم: <br />
‌«... یهودیان گفتندکه «ناموس» داریم و در ‌«ناموس‌» ما ، مرگ بَروی (عیسا) واجب است که خود را فرزند خدا ساخت...‌» <br />
. نمونه ی دیگر در انجیل از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> عیسا می خوانیم که همی گوید : «می پندارید که آمده ام تا‌ «ناموس» و تورات باطل کنم , نه , نیامده ام که منسوخ کنم.‌» <br />
<br />
٢ - درکاربرد «دستور و قانون» ، در جهانگشای جوینی می خوانیم : <br />
‌«... و چون حسن صباح بنیاد ‌«ناموس‌» (خود را) بر زهد و ورع و امر به معروف و نهی از منکر نهاده بود...‌» <br />
<br />
نمونه ی دیگر باز هم از ‌«جهانگشای جوینی» : ‌«... و موافق این «نامو‌س»، دیگر به وقت محاصره ، زن را با دو دختر به گردکوه فرستاد ...‌» <br />
‌«... تا صیدی شگرف چون نظام الملک را به اول وَهلَت در دام هلاک آورد و «ناموس» او را از آن کار هیبتی افتاد ..‌» <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>3 - درکاربرد ‌«رازداری» درگلستان سعدی آمده است: <br />
« ...  پرده ی ‌«ناموس» بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی خواران را به خطای منکر نَبُرَد..‌ <br />
نمونه ی دیگر در«راحة الصدور راوندی» است که می نویسد: <br />
‌«... امیر حاجب قماج را بفرستاد تا غلام را از حرم خلیفه بدر آورد و خلیفه مقتدا بود . ده هزار دینار می داد تا ‌«ناموس» نشکند ، نپذیرفت و غلام را قصاص کرد...‌»<br />
<br />
٤ - در معنای کمینگاه شکارگران ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نامه ی «ناظم الاطبا» می خوانیم که می نویسد: <br />
‌«ناموس» کمینگاهی است که صیاد صید ، در آن کمین کند. <br />
و همچنین در ‌«فرهنک نظام . برهان قاطع . معجم اللغه و المنجد» معنای کمینگاه را برای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> تازی «ناموس» به دیگر معناهای آن افزوده اند. <br />
<br />
5 - «خودپسندی» <br />
در این کاربرد نیز <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ناموس» تازی است. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">«ناصر خسرو‌» می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">اگر با نام و با «ناموس» باشی<br />
نباشی مرد ره , سالوس باشی</span> </div></fieldset></td></table>
<br />
چامه سرا می گوید اگر تو نامور باشی ولی «خودپسند» هم باشی ، مرد طریقت و مَرد ره نیستی ، یک آدم دورو و نیرنگباز هستی. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">نمونه ی دیگر از سعدی است که می گوید :</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;">روزی بدر آیم من از این پرده «ناموس»<br />
هرجا که بتی چون تو ببینم بپرستم </div></fieldset></td></table>
<br />
که در هر دو نمونه بالا ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ناموس‌» تازی است و معنای «خودپسندی» را می دهد. <br />
<br />
٦ - درکاربرد معنای «سخن چینی» به دو نمونه ی زیر می نگریم . <br />
در «اسرارالتوحید‌» آمده است :<br />
... ای شیخ تاکی نفاق (افکنی) و ناموس (کنی) ...‌» <br />
<br />
همچنین در فرهنگ نامه های: «اَقرب الموارد . المنجد . منتهی الارب و غیاث اللغات» در برابر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌ «ناموس» (تازی) معنای «سخن چین . ریاکار . نمّام» آورده شده است. <br />
<style>dt{margin: 0 auto;width:87%;border:15px solid transparent;padding:5px 20px;}#round{-webkit-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Safari 5 */-o-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Opera */border-image:url(images/border.png) 30 30 round;}</style><br />
<dt id="round">در پایان این جستار یک بار دیگر می افزایم که‌ « .ناموس‌» درکاربرد معناهای  «آبرو . پاکدامنی . نام نیک و سرافرازی» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است و درکاربرد معناهای:  ‌«فرمان های خداوند . دستور و قانون . رازداری . کمینگاه. خودپسندی و سخن  چینی» تازی است. </dt><br />
<style>dt{margin: 0 auto;width:87%;border:15px solid transparent;padding:5px 20px;}#round{-webkit-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Safari 5 */-o-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Opera */border-image:url(images/border.png) 30 30 round;}</style><br />
<dt id="round">جمع <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ناموس» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی «نوامیس» است و این روش را نباید درباره ی  <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ناموس» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> که معناهای ‌«نام نیک . آبرو . پاکدامنی و  سرافرازی» را می دهد بکار برد و این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> را به شیوه تازیان جمع  کرد زیرا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «نامو‌س» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی ‌«نَمس» است و ما را با آن کاری  نیست. <br />
درخور یادآوری است که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ناموس» در معناهای «نام نیک و آبرو  و پاکدامنی» از هزاران سال پیش از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> یونانی به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ما آمده است و در  آن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ، «نوآموسَ‌» گفته می شد ولی در گذر  هزاران سال , این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> جای  خود را در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> باز کرده است .</dt><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ناموس»</span></span></span></span></div>
در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کنونی ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ناموس» درکاربرد ‌«پردگیان . همسر . دختر و زنان وابسته به یک تن» بسیاربکارمی رود . <br />
بر این پایه، باید دانست که آیا این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است یا تازی و معنای راستین آن چیست؟ <br />
واژه ی «ناموس‌» هم در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی بکار می رود و هم در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ولی معناهای جدا از هم و برای شناخت اینکه آیا این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را درکاربرد <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> اش بکار می بریم یا در کاربرد تازی آن ، باید به معنای آن نگریست . <br />
«ناموس‌» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> معنای: «آبرو . پاکدامن . نام نیک و سرافرازی‌» را می دهد. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">مَجیر بیلقانی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">هرکه لعل شکَرینش دید, گو نامش مبر<br />
زان سبب نام او «ناموس» شکَر بشکند</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
چامه سرا می گوید: به هرکس که لب شیرین او را دیده است بگو که در جایی در این باره سخن نگوید زیرا اگر نام او را ببرد‌ «نام نیک و آبرو»ی شکر از میان می رود .<br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;"> نظامی گنجه ای می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">به اقبال شه را بَربستمش<br />
همه نام و «ناموس» بشکستمش </span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">حافظ می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن<br />
به غمزه رونق و «ناموس» سامری بشکن</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">باز هم از حافظ است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">«ناموس» عشق و رونق عشاق می برند<br />
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">عطارنیشابوری می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">همه کار جهان «ناموس» و نام است<br />
وگرنه نیم نان , روزی تمام است</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;"> و سرانجام از سعدی گواه داریم: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">که لعنت بر این نسل ناپاک باد<br />
که نامند و «ناموس» و زرقند و باد</span></div></fieldset></td></table>
<br />
نمونه هایی که در بالا آورده شده تنه اندکی ازبسیار است که چامه سرایان ما ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌ «ناموس‌» را در کاربرد <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> آن (آبرو . نیکنامی . سرافرازی و پاکدامنی) بکارگرفته اند . ولی اگر این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را درکاربرد معناهای: «فرمان های خداوند . دستور و قانون.  رازداری خوب . کمینگاه شکارگران . خودپسندی و سخن چینی» بیاوریم ، آنگاه این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> تازی است. <br />
<br />
١ - درکاربرد: «فرمان های خداوند‌» در ترجمه ی ‌«دیاتسارون» می خوانیم: <br />
‌«... یهودیان گفتندکه «ناموس» داریم و در ‌«ناموس‌» ما ، مرگ بَروی (عیسا) واجب است که خود را فرزند خدا ساخت...‌» <br />
. نمونه ی دیگر در انجیل از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> عیسا می خوانیم که همی گوید : «می پندارید که آمده ام تا‌ «ناموس» و تورات باطل کنم , نه , نیامده ام که منسوخ کنم.‌» <br />
<br />
٢ - درکاربرد «دستور و قانون» ، در جهانگشای جوینی می خوانیم : <br />
‌«... و چون حسن صباح بنیاد ‌«ناموس‌» (خود را) بر زهد و ورع و امر به معروف و نهی از منکر نهاده بود...‌» <br />
<br />
نمونه ی دیگر باز هم از ‌«جهانگشای جوینی» : ‌«... و موافق این «نامو‌س»، دیگر به وقت محاصره ، زن را با دو دختر به گردکوه فرستاد ...‌» <br />
‌«... تا صیدی شگرف چون نظام الملک را به اول وَهلَت در دام هلاک آورد و «ناموس» او را از آن کار هیبتی افتاد ..‌» <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>3 - درکاربرد ‌«رازداری» درگلستان سعدی آمده است: <br />
« ...  پرده ی ‌«ناموس» بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی خواران را به خطای منکر نَبُرَد..‌ <br />
نمونه ی دیگر در«راحة الصدور راوندی» است که می نویسد: <br />
‌«... امیر حاجب قماج را بفرستاد تا غلام را از حرم خلیفه بدر آورد و خلیفه مقتدا بود . ده هزار دینار می داد تا ‌«ناموس» نشکند ، نپذیرفت و غلام را قصاص کرد...‌»<br />
<br />
٤ - در معنای کمینگاه شکارگران ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نامه ی «ناظم الاطبا» می خوانیم که می نویسد: <br />
‌«ناموس» کمینگاهی است که صیاد صید ، در آن کمین کند. <br />
و همچنین در ‌«فرهنک نظام . برهان قاطع . معجم اللغه و المنجد» معنای کمینگاه را برای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> تازی «ناموس» به دیگر معناهای آن افزوده اند. <br />
<br />
5 - «خودپسندی» <br />
در این کاربرد نیز <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ناموس» تازی است. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">«ناصر خسرو‌» می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">اگر با نام و با «ناموس» باشی<br />
نباشی مرد ره , سالوس باشی</span> </div></fieldset></td></table>
<br />
چامه سرا می گوید اگر تو نامور باشی ولی «خودپسند» هم باشی ، مرد طریقت و مَرد ره نیستی ، یک آدم دورو و نیرنگباز هستی. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">نمونه ی دیگر از سعدی است که می گوید :</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;">روزی بدر آیم من از این پرده «ناموس»<br />
هرجا که بتی چون تو ببینم بپرستم </div></fieldset></td></table>
<br />
که در هر دو نمونه بالا ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ناموس‌» تازی است و معنای «خودپسندی» را می دهد. <br />
<br />
٦ - درکاربرد معنای «سخن چینی» به دو نمونه ی زیر می نگریم . <br />
در «اسرارالتوحید‌» آمده است :<br />
... ای شیخ تاکی نفاق (افکنی) و ناموس (کنی) ...‌» <br />
<br />
همچنین در فرهنگ نامه های: «اَقرب الموارد . المنجد . منتهی الارب و غیاث اللغات» در برابر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌ «ناموس» (تازی) معنای «سخن چین . ریاکار . نمّام» آورده شده است. <br />
<style>dt{margin: 0 auto;width:87%;border:15px solid transparent;padding:5px 20px;}#round{-webkit-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Safari 5 */-o-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Opera */border-image:url(images/border.png) 30 30 round;}</style><br />
<dt id="round">در پایان این جستار یک بار دیگر می افزایم که‌ « .ناموس‌» درکاربرد معناهای  «آبرو . پاکدامنی . نام نیک و سرافرازی» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است و درکاربرد معناهای:  ‌«فرمان های خداوند . دستور و قانون . رازداری . کمینگاه. خودپسندی و سخن  چینی» تازی است. </dt><br />
<style>dt{margin: 0 auto;width:87%;border:15px solid transparent;padding:5px 20px;}#round{-webkit-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Safari 5 */-o-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Opera */border-image:url(images/border.png) 30 30 round;}</style><br />
<dt id="round">جمع <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ناموس» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی «نوامیس» است و این روش را نباید درباره ی  <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ناموس» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> که معناهای ‌«نام نیک . آبرو . پاکدامنی و  سرافرازی» را می دهد بکار برد و این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> را به شیوه تازیان جمع  کرد زیرا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «نامو‌س» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی ‌«نَمس» است و ما را با آن کاری  نیست. <br />
درخور یادآوری است که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ناموس» در معناهای «نام نیک و آبرو  و پاکدامنی» از هزاران سال پیش از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> یونانی به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ما آمده است و در  آن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ، «نوآموسَ‌» گفته می شد ولی در گذر  هزاران سال , این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> جای  خود را در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> باز کرده است .</dt><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بررسی واژه های «هوده , بهره , بخش ,حق و پاره»]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1503</link>
			<pubDate>Mon, 05 Jan 2015 09:41:07 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1503</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «هوده , بهره , بخش ,حق و پاره»</span></span></span></span></div>
<br />
روانشاد دکتر احمد آجودانی که دو کتاب بسیار ارزشمند به نام های «راز میتر‌ا» و «کلیله و دمنه به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> پاک‌» از او برجای مانده است. روزی در نشستی به من گفت: شما «هوده» را در کاربرد «بهره‌» بکار می برید. در جایی که «هوده» معنای ‌«حق» را می دهد. <br />
در پاسخ این دوست از دست رفته گفتم: <br />
برای شناخت بهتر این واژه، بهتر است آن را بازکنم. «هوده‌» از دو بخش «هو + ده‌» ساخته شده است که «هو‌» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> میانی به معنای «خو‌ب» است و ‌«ده» نیز ریشه ی اکنون از کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «دادن» (دهیدن) است. <br />
بر این پایه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«هوده» یعنی ‌«یک چیز خوب که به آدمی داده شود‌» و در این کاربرد و با این شناخت ، می توان آن را درکاربرد ‌«نتیجه» و «بهره» نیز بکارگرفت و بجای بی بهره‌» و ‌«بی نتیجه» نیز باید گفت: «بیهود‌» (همان گونه که می گوییم) سپس افزودم ، انگیزه ی آنکه تو ، معنای ‌«هوده‌» را ‌«حق» می دانی شاید این باشد. <br />
با اینکه ساخت «بیهوده‌» از پیشوند «بی» و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «هوده‌» ساخته شده است و معنای «بی بهره‌» و «بی نتیجه‌» و «بی سود» را می دهد ولی چون هر چیز بی بهره و سودی «هرز» و به گفته ی تازیا‌ن «باطل‌» است ، این پندار را برای تو پیش آورده که چون «حق» در برابر‌ «باطل‌» آمد ‌«هوده‌» نیز در برابر «بیهوده‌» است. <br />
پس «هوده‌» معنای «حق» را هم می دهد. زیر‌ا «بیهوده‌» یعنی ‌«باطل‌» و همین پندار برای استاد معین هم پیش آمده و انگیزه ی آن شده است که در فرهنگش ، یکی از معناهای ‌«هوده» را ‌«حق» بنویسد ولی خود داوری کن که بجای ‌«من حق دارم این کار را بکنم» آیا می توانیم بگوییم: «من هوده دارم این کار را بکنم؟» <br />
یا بجای «تو حق نداری» نمی توانیم بگوییم «تو هوده نداری‌» (یا ، تو بیهوده ای؟) بی گمان آنجا که ‌«حق‌» معنای ‌«بهره و سود» را می دهد (زیرا‌ «حق‌» معناهای فراوان دارد که درجستارهای دیگر به آن خواهم پرداخت). می توانیم «هوده‌» را بجایش بنشانیم. <br />
برای نمونه هنگامی که می خواهیم بگوییم «حق من از فروش این خانه چیست‌». اگر بگوییم : «هوده ی من از فروش این خانه چیست‌» نادرست نیست. <br />
دکتر آجودانی گفت: اگر «هوده‌» را بجای «بهره» بگیریم ، پس جانشین «نصیب ، حصه و قسمت» چه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> هایی هستند؟ <br />
گفتم : بجای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «حصه و نصیب‌» می توانیم «بخش‌» را بکار بریم ، همان گونه که در برابر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی تازی «قسمت» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> «بخش» یا «پار‌ه» را داریم. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>برای نمونه هنگامی که می خواهیم بگوییم : <br />
پسر دو حصه از دارایی پدر و دختر یک حصه از آن را ارث می برد .<br />
می توانیم بگوییم‌ : «پسر دو بخش و دختر یک بخش از بازمانده ی دارایی پدر را می برد‌».<br />
یا هنگامی که می خواهیم بگوییم : «نان را به سه قسمت کرد» .<br />
می توانیم بگوییم‌ : «نان را به سه پاره کرد» یا «نان را به سه بخش کرد‌». <br />
درباره ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«حق» نین تا آنجاکه به این گفتار وابسته است : می توان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «سزا‌» یا »سزاوا‌ر» را برگزید. <br />
یعنی بجای اینکه بگوییم: ‌«من حق دارم این کار را بکنم‌» باید گفت : ‌«من سزاوارم که این کار را بکنم‌» . یا هنگامی که کسی را برای گناهی به زندان می اندازند ، بجای اینکه بگوییم: «حقش بود که به زندان رفت» می توانیم بگوییم: ‌«سزایش بود که به زندان رفت» و یا نمونه هایی در همین زمینه .<br />
اکنون یکبار دیگر انچه راکه گفتم به کوتاهی بازمی گویم. <br />
هوده ======== بهره (نتیجه)<br />
بیهوده ======== بی بهره (باطل) <br />
حق ======== سزا. سزاوار. (و چندین معنای دیگرکه در جای دیگرگفته خواهد شد). <br />
حصه ======== بخش <br />
قسمت ======== پاره ای از چیزی (ویا بخشی از چیزی)<br />
نفع ======== سود<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «هوده , بهره , بخش ,حق و پاره»</span></span></span></span></div>
<br />
روانشاد دکتر احمد آجودانی که دو کتاب بسیار ارزشمند به نام های «راز میتر‌ا» و «کلیله و دمنه به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> پاک‌» از او برجای مانده است. روزی در نشستی به من گفت: شما «هوده» را در کاربرد «بهره‌» بکار می برید. در جایی که «هوده» معنای ‌«حق» را می دهد. <br />
در پاسخ این دوست از دست رفته گفتم: <br />
برای شناخت بهتر این واژه، بهتر است آن را بازکنم. «هوده‌» از دو بخش «هو + ده‌» ساخته شده است که «هو‌» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> میانی به معنای «خو‌ب» است و ‌«ده» نیز ریشه ی اکنون از کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «دادن» (دهیدن) است. <br />
بر این پایه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«هوده» یعنی ‌«یک چیز خوب که به آدمی داده شود‌» و در این کاربرد و با این شناخت ، می توان آن را درکاربرد ‌«نتیجه» و «بهره» نیز بکارگرفت و بجای بی بهره‌» و ‌«بی نتیجه» نیز باید گفت: «بیهود‌» (همان گونه که می گوییم) سپس افزودم ، انگیزه ی آنکه تو ، معنای ‌«هوده‌» را ‌«حق» می دانی شاید این باشد. <br />
با اینکه ساخت «بیهوده‌» از پیشوند «بی» و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «هوده‌» ساخته شده است و معنای «بی بهره‌» و «بی نتیجه‌» و «بی سود» را می دهد ولی چون هر چیز بی بهره و سودی «هرز» و به گفته ی تازیا‌ن «باطل‌» است ، این پندار را برای تو پیش آورده که چون «حق» در برابر‌ «باطل‌» آمد ‌«هوده‌» نیز در برابر «بیهوده‌» است. <br />
پس «هوده‌» معنای «حق» را هم می دهد. زیر‌ا «بیهوده‌» یعنی ‌«باطل‌» و همین پندار برای استاد معین هم پیش آمده و انگیزه ی آن شده است که در فرهنگش ، یکی از معناهای ‌«هوده» را ‌«حق» بنویسد ولی خود داوری کن که بجای ‌«من حق دارم این کار را بکنم» آیا می توانیم بگوییم: «من هوده دارم این کار را بکنم؟» <br />
یا بجای «تو حق نداری» نمی توانیم بگوییم «تو هوده نداری‌» (یا ، تو بیهوده ای؟) بی گمان آنجا که ‌«حق‌» معنای ‌«بهره و سود» را می دهد (زیرا‌ «حق‌» معناهای فراوان دارد که درجستارهای دیگر به آن خواهم پرداخت). می توانیم «هوده‌» را بجایش بنشانیم. <br />
برای نمونه هنگامی که می خواهیم بگوییم «حق من از فروش این خانه چیست‌». اگر بگوییم : «هوده ی من از فروش این خانه چیست‌» نادرست نیست. <br />
دکتر آجودانی گفت: اگر «هوده‌» را بجای «بهره» بگیریم ، پس جانشین «نصیب ، حصه و قسمت» چه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> هایی هستند؟ <br />
گفتم : بجای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «حصه و نصیب‌» می توانیم «بخش‌» را بکار بریم ، همان گونه که در برابر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی تازی «قسمت» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> «بخش» یا «پار‌ه» را داریم. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>برای نمونه هنگامی که می خواهیم بگوییم : <br />
پسر دو حصه از دارایی پدر و دختر یک حصه از آن را ارث می برد .<br />
می توانیم بگوییم‌ : «پسر دو بخش و دختر یک بخش از بازمانده ی دارایی پدر را می برد‌».<br />
یا هنگامی که می خواهیم بگوییم : «نان را به سه قسمت کرد» .<br />
می توانیم بگوییم‌ : «نان را به سه پاره کرد» یا «نان را به سه بخش کرد‌». <br />
درباره ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«حق» نین تا آنجاکه به این گفتار وابسته است : می توان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «سزا‌» یا »سزاوا‌ر» را برگزید. <br />
یعنی بجای اینکه بگوییم: ‌«من حق دارم این کار را بکنم‌» باید گفت : ‌«من سزاوارم که این کار را بکنم‌» . یا هنگامی که کسی را برای گناهی به زندان می اندازند ، بجای اینکه بگوییم: «حقش بود که به زندان رفت» می توانیم بگوییم: ‌«سزایش بود که به زندان رفت» و یا نمونه هایی در همین زمینه .<br />
اکنون یکبار دیگر انچه راکه گفتم به کوتاهی بازمی گویم. <br />
هوده ======== بهره (نتیجه)<br />
بیهوده ======== بی بهره (باطل) <br />
حق ======== سزا. سزاوار. (و چندین معنای دیگرکه در جای دیگرگفته خواهد شد). <br />
حصه ======== بخش <br />
قسمت ======== پاره ای از چیزی (ویا بخشی از چیزی)<br />
نفع ======== سود<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بررسی واژه های «گِن , گین و آگین»]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1501</link>
			<pubDate>Sun, 04 Jan 2015 10:33:15 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1501</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «گِن , گین و آگین»</span></span></span></span></div>
درگفتار فارسی امروزی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای داریم به نام «گِن‌» که در کاربرد ‌«همگن» و ‌«همگنان» بکار می رود. حتا برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان برآنند که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«جنس» تازی شده ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«گن‌» است و «همجنس‌» و ‌«همگن» یکی است. <br />
گروهی دیگر، یکسره از پذیرش <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«گِن» در معنای‌ «همجنس‌»در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> سر باز می زنند و می گویند: بجز ساخت ‌«همگن‌» و ‌«همگنان‌» در هیچ جای دیگر از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> یا پسوند «گن» سود برده نشده است. <br />
ولی این دسته از پژوهندگان اگر خوب بررسند و به ریشه یابی این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> بپردازند ، درمی یابندکه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی یاد شده در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی ریشه دارد و در آن زبا‌ن «گینک» یا «آگینک» گفته می شده و درکاربردهای فراوان ، مانند: ‌«آمیخته، ماننده، وابسته، ناک‌» بکار می رفته است و در درازای تاریخ و دگرگون شدن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> فارسی امروزی به گونه های «آگین‌» «آگن‌» ‌«گین» و «گِن» بکار برده شده است و همه ی اینها از یک ریشه اند. <br />
برای نمونه: «آبگین ، آبگینه ، آبگینک‌» یعنی همانند آب ، چون آب (که به شیشه گفته می شود)  یا : ‌«اندوهگین ، اندوهگن ، اندوه آگین ، اندهگین» یعنی با اندوه یکی شده و در آمیخته با اندوه و نمونه های بسیار فراوان مانند: زرآگین ، زرگین ، زرگن ،زرگنده (یعنی در آمیخته شده و روکش شده با‌ «زر‌») (برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان نیز برآنند که روستایی که در میان راه تهران و شمیران است و زرگنده نامیده می شود ، در آغاز «زرآگنده‌» بوده ، به معنای آغشته با زر زیرا در پاییز ، همه ی درختان این روستا ، یکسره از برگ های زرین پوشیده می شوند.( یا خشمگین ، خشمگن ، خشم آگین (درآمیخته با خشم) استاد دهخدا و استاد گل گلاب و استاد معین برآنندکه پسوند «گِن» ‌«گین» نام را به زاب (صفت) دگرگون می کند .<br />
<br />
<table style="background:#efefef;text-shadow: 0px 1px 1px;border: 2px solid;border-left:2px solid black;border-right:2px solid black;border-top:2px solid black;margin:0 auto 4px;padding:5px 5px 5px 5px;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;" width="90%" align="center"><tr><th colspan=4 align="center">نمونه ها</th></tr>
<tr style="vertical-align: top">
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">نام</div>
سنگ</td>
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">
زاب (صفت)</div>
سنگین<br />
</td>
</tr>
<tr style="vertical-align: top">
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">نام</div>
شرم</td>
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">
زاب (صفت)</div>
شرم گین<br />
</td>
</tr>
<tr style="vertical-align: top">
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">نام</div>
گرگ</td>
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">
زاب (صفت)</div>
گرگین<br />
</td>
</tr>
<tr style="vertical-align: top">
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">نام</div>
خشم</td>
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">
زاب (صفت)</div>
خشمگین<br />
</td>
</tr>
<tr style="vertical-align: top">
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">نام</div>
آب</td>
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">
زاب (صفت)</div>
آبگین<br />
</td>
</tr>
<tr style="vertical-align: top">
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">نام</div>
دود</td>
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">
زاب (صفت)</div>
دودگین (خوراک دودزده)<br />
</td>
</tr>
</table>
و ....<br />
<br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div><table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">رودکی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">ای انکه «غمگنی» و سزاواری<br />
وندر نهان سرشک همی باری</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">منوچهری دامغانی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">سالِ امسالین ,نوروز طربناک تراست<br />
پار و پیرار همی دیدم «اندوهگنا»</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">نظامی گنجه ای می سراید: </font></strong></legend><span style="font-weight: bold;"><br />
</span><div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">از آن «سهمگین تر» سیاهی قَوی<br />
عنان راند بر چالش خسروی</span></div></fieldset></td></table>
<br />
با نگرش به آنچه که آمد ، پی می بریم که‌ «همگن» نیز یعنی : همانند همدیگر و وابسته به یکدیگر و آمیخته با یکدیگر ، و ... بس دور نیست که تازیان آن را درکاربرد «جنس‌» از ما گرفته و بکار برده باشند . و واپسین سخن آنکه: شاید <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی لاتین «ژِن» نیز از پارسیِ ۵۶«گِن» گرفته شده باشد. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «گِن , گین و آگین»</span></span></span></span></div>
درگفتار فارسی امروزی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای داریم به نام «گِن‌» که در کاربرد ‌«همگن» و ‌«همگنان» بکار می رود. حتا برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان برآنند که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«جنس» تازی شده ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«گن‌» است و «همجنس‌» و ‌«همگن» یکی است. <br />
گروهی دیگر، یکسره از پذیرش <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«گِن» در معنای‌ «همجنس‌»در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> سر باز می زنند و می گویند: بجز ساخت ‌«همگن‌» و ‌«همگنان‌» در هیچ جای دیگر از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> یا پسوند «گن» سود برده نشده است. <br />
ولی این دسته از پژوهندگان اگر خوب بررسند و به ریشه یابی این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> بپردازند ، درمی یابندکه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی یاد شده در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی ریشه دارد و در آن زبا‌ن «گینک» یا «آگینک» گفته می شده و درکاربردهای فراوان ، مانند: ‌«آمیخته، ماننده، وابسته، ناک‌» بکار می رفته است و در درازای تاریخ و دگرگون شدن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> فارسی امروزی به گونه های «آگین‌» «آگن‌» ‌«گین» و «گِن» بکار برده شده است و همه ی اینها از یک ریشه اند. <br />
برای نمونه: «آبگین ، آبگینه ، آبگینک‌» یعنی همانند آب ، چون آب (که به شیشه گفته می شود)  یا : ‌«اندوهگین ، اندوهگن ، اندوه آگین ، اندهگین» یعنی با اندوه یکی شده و در آمیخته با اندوه و نمونه های بسیار فراوان مانند: زرآگین ، زرگین ، زرگن ،زرگنده (یعنی در آمیخته شده و روکش شده با‌ «زر‌») (برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان نیز برآنند که روستایی که در میان راه تهران و شمیران است و زرگنده نامیده می شود ، در آغاز «زرآگنده‌» بوده ، به معنای آغشته با زر زیرا در پاییز ، همه ی درختان این روستا ، یکسره از برگ های زرین پوشیده می شوند.( یا خشمگین ، خشمگن ، خشم آگین (درآمیخته با خشم) استاد دهخدا و استاد گل گلاب و استاد معین برآنندکه پسوند «گِن» ‌«گین» نام را به زاب (صفت) دگرگون می کند .<br />
<br />
<table style="background:#efefef;text-shadow: 0px 1px 1px;border: 2px solid;border-left:2px solid black;border-right:2px solid black;border-top:2px solid black;margin:0 auto 4px;padding:5px 5px 5px 5px;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;" width="90%" align="center"><tr><th colspan=4 align="center">نمونه ها</th></tr>
<tr style="vertical-align: top">
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">نام</div>
سنگ</td>
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">
زاب (صفت)</div>
سنگین<br />
</td>
</tr>
<tr style="vertical-align: top">
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">نام</div>
شرم</td>
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">
زاب (صفت)</div>
شرم گین<br />
</td>
</tr>
<tr style="vertical-align: top">
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">نام</div>
گرگ</td>
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">
زاب (صفت)</div>
گرگین<br />
</td>
</tr>
<tr style="vertical-align: top">
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">نام</div>
خشم</td>
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">
زاب (صفت)</div>
خشمگین<br />
</td>
</tr>
<tr style="vertical-align: top">
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">نام</div>
آب</td>
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">
زاب (صفت)</div>
آبگین<br />
</td>
</tr>
<tr style="vertical-align: top">
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">نام</div>
دود</td>
<td style="border: 2px solid #C90000;" align="center"><div style="background:#E5EECC; padding-bottom:4px; margin-bottom:8px;">
زاب (صفت)</div>
دودگین (خوراک دودزده)<br />
</td>
</tr>
</table>
و ....<br />
<br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div><table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">رودکی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">ای انکه «غمگنی» و سزاواری<br />
وندر نهان سرشک همی باری</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">منوچهری دامغانی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">سالِ امسالین ,نوروز طربناک تراست<br />
پار و پیرار همی دیدم «اندوهگنا»</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">نظامی گنجه ای می سراید: </font></strong></legend><span style="font-weight: bold;"><br />
</span><div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">از آن «سهمگین تر» سیاهی قَوی<br />
عنان راند بر چالش خسروی</span></div></fieldset></td></table>
<br />
با نگرش به آنچه که آمد ، پی می بریم که‌ «همگن» نیز یعنی : همانند همدیگر و وابسته به یکدیگر و آمیخته با یکدیگر ، و ... بس دور نیست که تازیان آن را درکاربرد «جنس‌» از ما گرفته و بکار برده باشند . و واپسین سخن آنکه: شاید <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی لاتین «ژِن» نیز از پارسیِ ۵۶«گِن» گرفته شده باشد. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بررسی واژه ی «چِک»]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1498</link>
			<pubDate>Fri, 02 Jan 2015 08:39:54 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1498</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چِک»</span></span></span></span></div>
<br />
واژه ی «چِک» درگفتگوهای بانکی ، در بیشتر کشورهای گیتی روزانه ده ها هزار بار بکار می رود . حتا در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی نیز که نمی توانند بندواژه ی «چ» را بکار برند ، آن را «شِک‌» یا «سک» و یا‌ «صِک» می گویند ، درست درکاربرد همان معنا چِک بانکی. <br />
ولی آیا می دانیدکه این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> از ریشه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است. <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چِک» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن به معنای ‌«برگه ی گواهی»‌ «برگه ی خرید خانه‌» <br />
(قباله) «برات» و هر نوشته ای که به دست کسی می دادند تا به دستور این نوشته پولی یا کالایی را بگیرد ، آمده است و می توان گفت که نزدیک به همه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نامه ها و فرهنگ نامه ها ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چِک» را <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> دانسته اند . (مانند فرهنگ اسدی ، فرهنگ  جهانگیری ، برهان قاطع ، آنندراج ، فرهنگ رشیدی ، منتی الارب ، ... و... و...) .<br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">درکتاب ترجمه تاریخ تبری «بلعمی» چنین می خوانیم: </font></strong></legend>... هارون الرشید حج کرد و این مأمون را با خود ببرد و چون حج سپری کرد ،  مردم موسم را گرد کرد و «چک» بنوشت یکی مأمون را و یکی امین را ، بدانچه  ایشان را نامزد  کرده بود ... </fieldset></td></table>
<br />
این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> از ایران به اروپا رفت در انگلیسی <i><abbr title="بررسی" style="cursor:help;font-weight:bold;font-style:italic;color:navy; ">Check</abbr></i> و درفرانسه <i><abbr title="بررسی" style="cursor:help;font-weight:bold;font-style:italic;color:navy; ">Cheque</abbr></i> گفته و نوشته شد . سپس  «نام چک» مصدر (کار واژه) نیز ساخته شد و در معنای بازرسی و بازبینی و رسیدگی کردن بکاررفت: مانند: «این برگه ها را چک کن ببین درست هستند یا نه‌». <br />
در چامه های چامه سرایان ایران ، بارها و بارها <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی چک (درکاربرد: گواهینامه، برگه ی دریافت پول ، پیمان نامه و حواله) بکارگرفته شده است. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">از آن میان فردوسی می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">به قیصر سپارم همه یک به یک<br />
از این پس نوشته فرستیم و «چک»</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و باز هم از فردوسی است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">چو باشد مناره به پیش ترک<br />
بزرگان به پیش من آرند «چک»</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و یا از «مُعزی» است :</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">آن بزرگان گر شوندی زنده در ایام او<br />
«چک» دهنده ی پیش او بر بندگی و چاکری </span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">همچنین «خاقانی» شروانی می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">تا «چک» عافیت از حاکم جان بستانید<br />
خط بیزاری از آسایش و خود , باز دهید</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و سرانجام از «سوزنی» سمرقندی است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">تا لوح آسمان , «چک» ارزاق خلق شد<br />
تو , خلق را بِفردی , مضمون آن چکی</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<br />
گذشته از این، معنای دیگری نیز برای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«چک‌» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> هست و آن آوای برخورد دو فلز است و ساخت «چکاچک شمشیرها‌» را بسیار شنیده ایم. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>همچنین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«چک‌» ریشه ی کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چکید‌ه» نیز هست که از آن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چکه» را پدید آورده اند و بسیار شنیده ایم. <br />
و... سرانجام <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی دیگری داریم به گونه ‌ «چَک» (با آوای «زِبَر») برای بند <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چ») که درگفتار مردم تهران و برخی شهرستان ها ، در کاربرد «سیلی» و ‌«تپانچه» زدن به چهره ی دیگری بکارمی رود و آن یکسره از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چک‌» و معنای آن جدا است و پیوندی به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«چک‌» ندارد. <br />
در این جستار ، اشاره ای به معنای دیگری از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چک» کردم و آن کاربر‌ «برخورد سخت دو فلز به یکدیگر» است. <br />
باید بیفزایم که در روزگاران گذشته و کنونی ، در «زرآب خانه‌» (ضرابحانه)ها هنگامی که می خواستند پول فلزی بسازند ، نقشی را بر روی فلزی می کندند و آن مُهر را به سختی بر فلزی که باید پول از آن ساخته شود می کوبیدند ، (یعنی مُهر به سختی بر فلز زیرین می خورد و دو فلز «چِک» می شدند). به همین انگیزه فلز زیرین راکه نقش مُهر در آن برجای می ماند در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ‌«چِک» یا‌ «چِکه‌» می گفتند و همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> با آمدن تازیان به ایران دگرگون و ‌«سکه‌» گفته و نوشته شد. (زیرا تازیان نمی توانستند بندواژه ی «چ» را به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> بیاورند.) <br />
بر این پایه ریشه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «سکه‌» نیز همان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چک» است و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چِک»</span></span></span></span></div>
<br />
واژه ی «چِک» درگفتگوهای بانکی ، در بیشتر کشورهای گیتی روزانه ده ها هزار بار بکار می رود . حتا در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی نیز که نمی توانند بندواژه ی «چ» را بکار برند ، آن را «شِک‌» یا «سک» و یا‌ «صِک» می گویند ، درست درکاربرد همان معنا چِک بانکی. <br />
ولی آیا می دانیدکه این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> از ریشه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است. <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چِک» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن به معنای ‌«برگه ی گواهی»‌ «برگه ی خرید خانه‌» <br />
(قباله) «برات» و هر نوشته ای که به دست کسی می دادند تا به دستور این نوشته پولی یا کالایی را بگیرد ، آمده است و می توان گفت که نزدیک به همه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نامه ها و فرهنگ نامه ها ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چِک» را <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> دانسته اند . (مانند فرهنگ اسدی ، فرهنگ  جهانگیری ، برهان قاطع ، آنندراج ، فرهنگ رشیدی ، منتی الارب ، ... و... و...) .<br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">درکتاب ترجمه تاریخ تبری «بلعمی» چنین می خوانیم: </font></strong></legend>... هارون الرشید حج کرد و این مأمون را با خود ببرد و چون حج سپری کرد ،  مردم موسم را گرد کرد و «چک» بنوشت یکی مأمون را و یکی امین را ، بدانچه  ایشان را نامزد  کرده بود ... </fieldset></td></table>
<br />
این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> از ایران به اروپا رفت در انگلیسی <i><abbr title="بررسی" style="cursor:help;font-weight:bold;font-style:italic;color:navy; ">Check</abbr></i> و درفرانسه <i><abbr title="بررسی" style="cursor:help;font-weight:bold;font-style:italic;color:navy; ">Cheque</abbr></i> گفته و نوشته شد . سپس  «نام چک» مصدر (کار واژه) نیز ساخته شد و در معنای بازرسی و بازبینی و رسیدگی کردن بکاررفت: مانند: «این برگه ها را چک کن ببین درست هستند یا نه‌». <br />
در چامه های چامه سرایان ایران ، بارها و بارها <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی چک (درکاربرد: گواهینامه، برگه ی دریافت پول ، پیمان نامه و حواله) بکارگرفته شده است. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">از آن میان فردوسی می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">به قیصر سپارم همه یک به یک<br />
از این پس نوشته فرستیم و «چک»</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و باز هم از فردوسی است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">چو باشد مناره به پیش ترک<br />
بزرگان به پیش من آرند «چک»</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و یا از «مُعزی» است :</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">آن بزرگان گر شوندی زنده در ایام او<br />
«چک» دهنده ی پیش او بر بندگی و چاکری </span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">همچنین «خاقانی» شروانی می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">تا «چک» عافیت از حاکم جان بستانید<br />
خط بیزاری از آسایش و خود , باز دهید</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و سرانجام از «سوزنی» سمرقندی است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">تا لوح آسمان , «چک» ارزاق خلق شد<br />
تو , خلق را بِفردی , مضمون آن چکی</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<br />
گذشته از این، معنای دیگری نیز برای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«چک‌» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> هست و آن آوای برخورد دو فلز است و ساخت «چکاچک شمشیرها‌» را بسیار شنیده ایم. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>همچنین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«چک‌» ریشه ی کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چکید‌ه» نیز هست که از آن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چکه» را پدید آورده اند و بسیار شنیده ایم. <br />
و... سرانجام <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی دیگری داریم به گونه ‌ «چَک» (با آوای «زِبَر») برای بند <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چ») که درگفتار مردم تهران و برخی شهرستان ها ، در کاربرد «سیلی» و ‌«تپانچه» زدن به چهره ی دیگری بکارمی رود و آن یکسره از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چک‌» و معنای آن جدا است و پیوندی به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«چک‌» ندارد. <br />
در این جستار ، اشاره ای به معنای دیگری از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چک» کردم و آن کاربر‌ «برخورد سخت دو فلز به یکدیگر» است. <br />
باید بیفزایم که در روزگاران گذشته و کنونی ، در «زرآب خانه‌» (ضرابحانه)ها هنگامی که می خواستند پول فلزی بسازند ، نقشی را بر روی فلزی می کندند و آن مُهر را به سختی بر فلزی که باید پول از آن ساخته شود می کوبیدند ، (یعنی مُهر به سختی بر فلز زیرین می خورد و دو فلز «چِک» می شدند). به همین انگیزه فلز زیرین راکه نقش مُهر در آن برجای می ماند در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ‌«چِک» یا‌ «چِکه‌» می گفتند و همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> با آمدن تازیان به ایران دگرگون و ‌«سکه‌» گفته و نوشته شد. (زیرا تازیان نمی توانستند بندواژه ی «چ» را به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> بیاورند.) <br />
بر این پایه ریشه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «سکه‌» نیز همان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چک» است و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بررسی واژه ی «برگ»]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1496</link>
			<pubDate>Thu, 01 Jan 2015 08:45:41 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1496</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «برگ»</span></span></span></span></div>
از هر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> گوی و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> نویسی که بپرسید <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«برگ» یعنی چه؟ بی درنگ پاسخ می دهد، آن چیزی است که در درختان می بینیم و بر شاخه ی گیاهان می روید ولی چنین نیست . <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی برگ در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ، معنای‌ «پوشش» را می دهد ، چون برگ ها شاخه های برهنه ی درختان و دیگر گیاهان را می پوشانند . به آنها ‌«برگ‌» می گویند. <br />
برای روشن تر شدن جستار ، به نمونه های دیگری که از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «برگ» ساخته شده می پردازیم . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">ساز و برگ: </span><br />
یعنی پوشش و ابزارهایی که برای ساختن سپاه بکارمی رود . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">بی برگ و نوا: </span><br />
یعنی کسی که پوشش بر تن و ابزارهایی برای زندگی ندارد. <br />
<br />
( <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«نوا» چند معنا دارد . 1 - ناله  2 - پرده های موسیقی 3 - ابزارهای زندگی وگذران و هنگامی که می گویند: «فلانی به نان و نوایی رسید» یعنی «به نان وکاچال و ابزارهای زندگی رسید‌» پس بی برگ و نوا یعنی بی تن پوش و بی کاچال (وسایل خانه) و بی ابزار زندگی . )<br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">درفارسنامه ابن بلخی می خوانیم: </font></strong></legend>پس رأی زد که محبوسان را که روی رها کردن ایشان نبود ، همه را «برگ‌» و ‌«سلاح‌» دهد تا آنجا روند ... می خوانیم .</fieldset></td></table>
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگ استوان: </span><br />
این ساخت از دو <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «برگ + استوان‌» پدید آمده است که ‌«استوان» ریخت دیگری از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی‌ «استوار» است به معنای ‌«محکم و سفت و پابرجا» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌ «استوان‌» هم از ریشه ی ‌«استوان» آمده زیرا بر پایه دستوری که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ما ، رواست «الف‌» از آغاز <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> می افتد و «آوای الف» به بند <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی پس از آن (که سین است) می رود و «اُستوان» ر‌ا «سُتوان‌» نیز می گویند. <br />
همچنین پایه ای را که فشار ساختمان بر روی آن است ، ‌«ستون‌» نیز می گویند . به معنای‌ «استوار و محکم و پابرجا‌» (این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> در آغاز ‌«استوان‌» بوده که دو الف آن افتاده و ‌«ستون‌» شده است .)<br />
«برگ» را نیز دانستیم به معنا‌ی «تن پوش» و ‌«پوشش. <br />
پس «برگ استوان» (یا برگستوان) یعنی رخت محکم و تن پوش استوار و این جامه ای بوده که جنگجویان بر تن می کردند تا پیکرشان را از گزند شمشیر و تیرها و نیزه ها نگهدارد. <br />
در پایان سخن چند نمونه از چامه سرایان کهن که در آنها «برگ‌» در کاربرد رخت و پوشش آمده است: <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">سعدی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">به دختر چنین گفت بانوی ده<br />
که روز نوا «برگِ» سختی بنه</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">باز هم از سعدی است:</font></strong></legend><span style="font-weight: bold;"><br />
</span><div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">که من نان و برگ از کجا آرَمَش<br />
مروت نباشد که بگذارمش</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">حافظ می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">درویش را نباشد «برگ» سرای سلطان<br />
ماییم و کهنه دلقی , کاتش در آن توان زد</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و سرانجام از نظامی گواه می آورم: </font></strong></legend><span style="font-weight: bold;"><br />
</span><div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">آنچه «برگ» تو را پسند بود<br />
خر تو بر تو سودمند بود</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «برگ»</span></span></span></span></div>
از هر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> گوی و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> نویسی که بپرسید <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«برگ» یعنی چه؟ بی درنگ پاسخ می دهد، آن چیزی است که در درختان می بینیم و بر شاخه ی گیاهان می روید ولی چنین نیست . <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی برگ در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ، معنای‌ «پوشش» را می دهد ، چون برگ ها شاخه های برهنه ی درختان و دیگر گیاهان را می پوشانند . به آنها ‌«برگ‌» می گویند. <br />
برای روشن تر شدن جستار ، به نمونه های دیگری که از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «برگ» ساخته شده می پردازیم . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">ساز و برگ: </span><br />
یعنی پوشش و ابزارهایی که برای ساختن سپاه بکارمی رود . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">بی برگ و نوا: </span><br />
یعنی کسی که پوشش بر تن و ابزارهایی برای زندگی ندارد. <br />
<br />
( <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«نوا» چند معنا دارد . 1 - ناله  2 - پرده های موسیقی 3 - ابزارهای زندگی وگذران و هنگامی که می گویند: «فلانی به نان و نوایی رسید» یعنی «به نان وکاچال و ابزارهای زندگی رسید‌» پس بی برگ و نوا یعنی بی تن پوش و بی کاچال (وسایل خانه) و بی ابزار زندگی . )<br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">درفارسنامه ابن بلخی می خوانیم: </font></strong></legend>پس رأی زد که محبوسان را که روی رها کردن ایشان نبود ، همه را «برگ‌» و ‌«سلاح‌» دهد تا آنجا روند ... می خوانیم .</fieldset></td></table>
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگ استوان: </span><br />
این ساخت از دو <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «برگ + استوان‌» پدید آمده است که ‌«استوان» ریخت دیگری از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی‌ «استوار» است به معنای ‌«محکم و سفت و پابرجا» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌ «استوان‌» هم از ریشه ی ‌«استوان» آمده زیرا بر پایه دستوری که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ما ، رواست «الف‌» از آغاز <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> می افتد و «آوای الف» به بند <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی پس از آن (که سین است) می رود و «اُستوان» ر‌ا «سُتوان‌» نیز می گویند. <br />
همچنین پایه ای را که فشار ساختمان بر روی آن است ، ‌«ستون‌» نیز می گویند . به معنای‌ «استوار و محکم و پابرجا‌» (این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> در آغاز ‌«استوان‌» بوده که دو الف آن افتاده و ‌«ستون‌» شده است .)<br />
«برگ» را نیز دانستیم به معنا‌ی «تن پوش» و ‌«پوشش. <br />
پس «برگ استوان» (یا برگستوان) یعنی رخت محکم و تن پوش استوار و این جامه ای بوده که جنگجویان بر تن می کردند تا پیکرشان را از گزند شمشیر و تیرها و نیزه ها نگهدارد. <br />
در پایان سخن چند نمونه از چامه سرایان کهن که در آنها «برگ‌» در کاربرد رخت و پوشش آمده است: <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">سعدی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">به دختر چنین گفت بانوی ده<br />
که روز نوا «برگِ» سختی بنه</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">باز هم از سعدی است:</font></strong></legend><span style="font-weight: bold;"><br />
</span><div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">که من نان و برگ از کجا آرَمَش<br />
مروت نباشد که بگذارمش</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">حافظ می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">درویش را نباشد «برگ» سرای سلطان<br />
ماییم و کهنه دلقی , کاتش در آن توان زد</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و سرانجام از نظامی گواه می آورم: </font></strong></legend><span style="font-weight: bold;"><br />
</span><div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">آنچه «برگ» تو را پسند بود<br />
خر تو بر تو سودمند بود</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بررسی واژه ی «بُرز , بُرگ , بورگ و بورژ»]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1495</link>
			<pubDate>Wed, 31 Dec 2014 11:25:08 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1495</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «بُرز , بُرگ , بورگ و بورژ»</span></span></span></span></div>
در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی به «بلند» و‌ «رفیع‌» و ‌«بالا‌»، ‌«بُرز یا بُرژ» می گفتند و سپس «برگ‌» هم گفته شد و ساخت های ‌«بالا‌» و ‌«بلند» (بالند) ساخت های پیوندی هستندکه از ریشه کارواژه ی «بالیدن‌» گرفته شده است . <br />
همچنین نام «برزو» را به مردا‌ن «بلند بالا‌» می نهادند . «درست همتای نا‌م «علی» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی. از این گذشته ، به بلندترین کوه ایران ، نیز «هَرُبرز‌» می گفتند که «ه» به «الف» دگرگون شد و «اربرز‌» و سپس «البرز‌» گفته شد . «هَرُبرز» یعنی کوهی که از هر چیز «بُرز» تر (بلندتر) و «بزر‌گ» تر است . <br />
تازیان که به ایران آمدند چون نمی توانستند بندواژه ی «ژ» و «گ» را به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> آورند «بُرژ» و ‌«بُرگ» را به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> خود بردند و از آن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «برج» را ساخته ، جمع آن را ‌«بروج‌» و ‌«براجنه» گفتند. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>از سوی دیگر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«بُرگ‌» و «برز‌» از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی به اروپا رفت و «بورگ‌» و «بورژم گفته شد و چون همیشه گرداگرد شهرها ، دیوارهای بلند و ‌«بُرژ‌» و «برگ‌»کشیده می شد و «دژ‌» می ساختند تا دشمن به آنجاها شبیخون نزند . رفته رفته شهرها را «بورگ» ‌ «بورژ» نامیدند . مانند: ،«هامبورگ ، استراسبورگ سن پیترزبورگ ، نورنبرگ ، فالگن بورگ (در هلند) و پیتسبورگ» و جز اینها. <br />
همچنین شهرنشینان را نیز «بورژوا» و شهرنشینی را‌ «بورژوازی‌» گفتند یعنی ‌«برج نشین». <br />
سرانجام ناگفته نگذارم که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن (اوستایی) نام خدای کشت و کار ، را «بُرز» گذارده بودند که رفته رفته به بَرز» دگرگون شد . و ساخت های «برزگر , برزکار , ورزکار , ورزنده , ورزیدن نیز از این ریشه پدید آمد .<br />
گفتن یک نکته در اینجا شایسته است و آن این است که اگر دژی را که پیرامون شهرها پدید می آورند ، «بُرژ»ها (برج)های آن چهارگوش بود ، به آنها «برژ‌» یا «بُرگ‌» می گفتند و اگر این دژها «گِرد‌» ساخته شده بودند ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «گِرد‌» را برای شهرها بکار می گرفته مانند: سوسنگِرد . بروگِرد (بروجرد) . لاسِگرد. دارابگرد و ...<br />
(همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«گرد» درکاربرد دژشهر) به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> اروپایی رفت و ‌«گردا‌»گفته شد مانند: پتروگراد ، استالین گراد ، بلگراد ، لنین گراد و... <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «بُرز , بُرگ , بورگ و بورژ»</span></span></span></span></div>
در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی به «بلند» و‌ «رفیع‌» و ‌«بالا‌»، ‌«بُرز یا بُرژ» می گفتند و سپس «برگ‌» هم گفته شد و ساخت های ‌«بالا‌» و ‌«بلند» (بالند) ساخت های پیوندی هستندکه از ریشه کارواژه ی «بالیدن‌» گرفته شده است . <br />
همچنین نام «برزو» را به مردا‌ن «بلند بالا‌» می نهادند . «درست همتای نا‌م «علی» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> تازی. از این گذشته ، به بلندترین کوه ایران ، نیز «هَرُبرز‌» می گفتند که «ه» به «الف» دگرگون شد و «اربرز‌» و سپس «البرز‌» گفته شد . «هَرُبرز» یعنی کوهی که از هر چیز «بُرز» تر (بلندتر) و «بزر‌گ» تر است . <br />
تازیان که به ایران آمدند چون نمی توانستند بندواژه ی «ژ» و «گ» را به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> آورند «بُرژ» و ‌«بُرگ» را به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> خود بردند و از آن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «برج» را ساخته ، جمع آن را ‌«بروج‌» و ‌«براجنه» گفتند. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>از سوی دیگر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«بُرگ‌» و «برز‌» از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی به اروپا رفت و «بورگ‌» و «بورژم گفته شد و چون همیشه گرداگرد شهرها ، دیوارهای بلند و ‌«بُرژ‌» و «برگ‌»کشیده می شد و «دژ‌» می ساختند تا دشمن به آنجاها شبیخون نزند . رفته رفته شهرها را «بورگ» ‌ «بورژ» نامیدند . مانند: ،«هامبورگ ، استراسبورگ سن پیترزبورگ ، نورنبرگ ، فالگن بورگ (در هلند) و پیتسبورگ» و جز اینها. <br />
همچنین شهرنشینان را نیز «بورژوا» و شهرنشینی را‌ «بورژوازی‌» گفتند یعنی ‌«برج نشین». <br />
سرانجام ناگفته نگذارم که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن (اوستایی) نام خدای کشت و کار ، را «بُرز» گذارده بودند که رفته رفته به بَرز» دگرگون شد . و ساخت های «برزگر , برزکار , ورزکار , ورزنده , ورزیدن نیز از این ریشه پدید آمد .<br />
گفتن یک نکته در اینجا شایسته است و آن این است که اگر دژی را که پیرامون شهرها پدید می آورند ، «بُرژ»ها (برج)های آن چهارگوش بود ، به آنها «برژ‌» یا «بُرگ‌» می گفتند و اگر این دژها «گِرد‌» ساخته شده بودند ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «گِرد‌» را برای شهرها بکار می گرفته مانند: سوسنگِرد . بروگِرد (بروجرد) . لاسِگرد. دارابگرد و ...<br />
(همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«گرد» درکاربرد دژشهر) به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> اروپایی رفت و ‌«گردا‌»گفته شد مانند: پتروگراد ، استالین گراد ، بلگراد ، لنین گراد و... <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ریشه ی واژه ی «فرمودن»]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1493</link>
			<pubDate>Sat, 27 Dec 2014 20:31:06 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1493</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «فرمودن»</span></span></span></span></div>
<span style="font-weight: bold;">«فرامین!» , «فرمایشات!» و «حسب الفرموده!» </span><br />
<br />
یکی دیگر از نابسامانی های <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ، بکار گرفتن ‌«کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها» (مصدرها) درجایی ، بجز معنای راستین آن است و در این زمینه بدبختانه نمونه ها به اندازه ای فراوان است که نمی توان برشمرد. <br />
در بخش های دیگر این کتاب ، نمونه هایی چند از این نابسامانی ها و نادرست نویس ها یا نادرست گویی ها را برشمرده ام . (شدن و گریدن - نوشتن و نگاشتن - پنداشتن و اندیشیدن . گذاردن و گزاردن). <br />
اکنون به یک نمونه ی دیگرمی پردازم. <br />
بارها دیده و شنیده ایم که برای بزرگداشت کسی ، از کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«فرمودن‌» بجای کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«انجام دادن‌» و ‌«کردن‌» سود می بریم و گفتار و نوشتار خنده آور را پدید می آوریم و خود نمی دانیم که چه گفته ایم و اگر به ژرفای معنای سخن یا نوشته خویش بیندیشیم آنگاه پی خواهیم برد که گفته مان تا چه پایه نادرست بوده است. <br />
<span style="font-weight: bold;"><br />
برای نمونه به این گفته ها بنگرید: </span><br />
- برگه های فرستاده شده را ملاحظه فرمودند ! <br />
- آیا ناهار را میل فرموده اید؟ <br />
- بچه ها را نوازش فرمود! <br />
- این نامه را امضا فرمایید! <br />
- خواهش می کنم بفرمایید بنشینید! <br />
<br />
شایددر نگاه نخست چندان به بی معنایی این ساخت ها پی نبریم. انگیزه ی آن نیز روشن است زیرا از بس نادرست نوشته و خوانده شده است ناهنجاری و نادرستی و نارسایی آن در اندیشه های ما ، از میان رفته است . ولی بیاییم آنها را از هم بازکنیم و بنگریم که نادرستی آنها درکجا است. <br />
کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «فرمودن» به معنای «فرمان دادن‌» است یا بهتر بگوییم «دستور دادن‌» است که بی گمان در هر «فرمان داد‌ن» معنای «گفتن» نیز نهفته است زیرا به هر روی فرمان از دهان بیرون می آید و خود گونه ای از گفتار است و در دستور <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> نیز بخشی را به‌ «فرمان‌» (اَمر) ویژگی داده اند. <br />
این ‌«کارواژه» (مصدر) تنها برای شاهنشاهان ، فرماندهان لشکر و مانند آنان که سرشت کارشان فرمان دادن است ، بکارگرفته می شود . همچنین برای هنگامی که کاری بر اثر گفتار کوینده ‌«می باید‌» انجام گیرد و کننده ی آن کار را یارای سرپیچی از آن گفتار نیست ، می توان از کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «فرمودن» سود گرفت. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">مانند :</span><br />
- پدر به پسر «فرمود‌» تا به خانه ی «فریدون‌» برود . <br />
- آموزگار به شاگردان ‌«فرمود‌» تا از دبستان بیرون بروند.<br />
- مادر، دختر را ‌«فرمود‌» تا از خانه برون نشود. <br />
و... هزاران چون اینها <br />
<br />
در نوشته های کهن نیز گواه های بیشماری در استواری این سخن دیده می شود <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">ای به محنت خانه ام « فرموده» خاموشی مرا<br />
گرهمان باقی است رنجش , پس چرا می آمدی؟</span><br />
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">‌«ملای وحشی‌» در مثنوی ناظر و منظور می گوید :</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">شب دوشین که ما را خواند بر خوان<br />
خودش «فرمود» دیگر جا , به مهمان</span></div></fieldset></td></table>
<br />
و نامی که از این «کار واژه‌» در دستور <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> پدید می آید «فرمان» است که گاه با کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های یاور (فعل های معین) ‌«دادن و بردن‌» (به گونه ی: فرمان دادن یا فرمان بردن) بکارمی رود که زیبا و بر پایه روش های درست دستوری نیست. (هرچند نادرست هم نیست). زیرا کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> را جز در جایگاه های ویژه مانند: گذشته ی دور . گذشته گفتاری . آینده (ماضی بعید و ماضی نقلی و مستقبل و ماض التزامی) و مانند اینها نمی توان به یاری کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های یاور بکار برد. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>به گفته ی دیگر بهتر است بگوییم «فرمود» نگوییم «فرمان داد» . <br />
یا بهتر است گفته و نوشته شود ‌«می فرماید» . ننویسیم و نگوییم‌ «فرمان می دهد‌». یا بهتر است گفته و نوشته شود ‌«گریید‌». ننویسیم و نگوییم «گریه کرد» . همچنین با آنانکه از «فرمان» سرپیچی می کنند «نافرمان» می گویند. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">چامه سرایی به نا‌م «کمال الدین اسماعیل» می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">یار آمد دوش , کردمش مهمانی<br />
هرچش گفتم , نکرد «نافرمانی»</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">معزی نیز گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">نه به فرمان من است این دل معشوقه پرست<br />
همه فریاد , مرا زین دل «نافرمان» است</span></div></fieldset></td></table>
<br />
 <br />
و شاخه های ‌«فرماندار . فرمانده . فرمانبر . فرمان بُردار . فرمانروا . فرمان پذیر . فرمانگذار، فرمان راندن و فرمایش» نیز از نام «فرمان» پدید می آیند. <br />
بدبختانه بسیار شنیده و خوانده شده است که این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی از ریشه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> را به روش تازیان با‌ «جمع شکسته‌» بکار می برند و ساخت نادرست ‌«فرامین!!‌» را از آن می سازند . یا ساخت بسیارنادرست «حسب الفرمود» را بکار می برند و ‌«ال» تازی را بر سر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ‌«فرموده» گذارده از آن ‌«الفرموده‌» پدید می آورند. <br />
یا از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ‌«فرمایش» ساخت ناهنجار و بی اندام «فرمایشات‌» را پدید آورده اندکه مایه دلزدگی می شود . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">به هر روی ، دانستیم که ‌«فرمودن» یعنی ‌«دستور دادن‌» و با نگرش به این نکته می بینیم که گفته های:</span><br />
- برگه های فرستاده شده را ملاحظه فرمودند <br />
- آیا ناهار را میل فرموده اید؟ <br />
- بچه ها را نوازش فرمود<br />
- این نامه را امضا بفرمایید <br />
- خواهش می کنم بفرمایید! بنشینید! <br />
- در خانه را باز فرمود <br />
چه اندازه نادرست و خنده آور است . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">این ساخته براستی چنین معنا می دهند: </span><br />
- برگه های فرستاده شده را ملاحظه فرمان دادند! <br />
-  آیا ناهارخوردن را فرمان داده اید؟ <br />
- بچه ها را نوازش فرمان داد! <br />
- این نامه را امضا فرمان دهید! <br />
- خواش می کز )به خودتان( فرمان دهید و بنشینید!<br />
- در خانه را باز فرمان داد! <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">بی گمان خوانندگان خود نیکوتر می دانند که درست این گفته ها باید چنین باشد</span><br />
- برگه های فرستاده شده را دیدند <br />
- آیا ناهارخورده اید؟ <br />
- بچه ها را نوازش کرد (یا نواخت)<br />
- خواهش می کنم بنشینید <br />
- این نامه را دستینه بنهید (یا این نامه را امضاکنید) <br />
- در خانه را بازکرد <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">می بینید <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> چه ساده و دلنشین و برای همگان فهمیدنی است. </span><br />
شاید گروهی خرده بگیرند که در دوران کهن نیز بکار بردن کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «فرمود‌» بجای ‌«کردن‌» پیشینه داشته است و «نظامی عروضی» نیز گهگاه چنین بکار برده . پاسخ آن است که همه ی رفتار و گفتار و نوشتار گذشتگان تهی از لغزش نیست وبسیاری از «آرایه»ها و ‌«پیرایه‌»های دشوار کننده و گمراه کننده را به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> امروزی ما آورده اند که باید آنها را بسامان کرد . بویژه آنکه از یک گل بهار نمی شود و از یک نمونه نمی توان برآورد همگانی کرد. <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> درست و استوار ، زبانی است که هر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> یا هر کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> اش ، جایی ویژه و معنایی ویژه داشته باشد و گوینده و شنونده و خواننده و نویسنده همه بدانند که چه می گویند . چه می شنوند . چه می خوانند و چه می نویسند و خواستشان از گفتار و نوشتار هر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> چیست. <br />
از این گذشته، هرگاه یک بیگانه نیز خواست <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> را فراگیرد ، در شناخت معناهای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> و روش بکارگیری آن گیج و سرگردان نماند. <br />
زیرا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> های انگشت شمار گیتی است که هر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> یا هرکار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> اش را معنای ویژه ای است و نباید آن را با این گونه درهم ریختگی ها ، ناتوان کنیم. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px grey;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «فرمودن»</span></span></span></span></div>
<span style="font-weight: bold;">«فرامین!» , «فرمایشات!» و «حسب الفرموده!» </span><br />
<br />
یکی دیگر از نابسامانی های <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ، بکار گرفتن ‌«کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها» (مصدرها) درجایی ، بجز معنای راستین آن است و در این زمینه بدبختانه نمونه ها به اندازه ای فراوان است که نمی توان برشمرد. <br />
در بخش های دیگر این کتاب ، نمونه هایی چند از این نابسامانی ها و نادرست نویس ها یا نادرست گویی ها را برشمرده ام . (شدن و گریدن - نوشتن و نگاشتن - پنداشتن و اندیشیدن . گذاردن و گزاردن). <br />
اکنون به یک نمونه ی دیگرمی پردازم. <br />
بارها دیده و شنیده ایم که برای بزرگداشت کسی ، از کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«فرمودن‌» بجای کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«انجام دادن‌» و ‌«کردن‌» سود می بریم و گفتار و نوشتار خنده آور را پدید می آوریم و خود نمی دانیم که چه گفته ایم و اگر به ژرفای معنای سخن یا نوشته خویش بیندیشیم آنگاه پی خواهیم برد که گفته مان تا چه پایه نادرست بوده است. <br />
<span style="font-weight: bold;"><br />
برای نمونه به این گفته ها بنگرید: </span><br />
- برگه های فرستاده شده را ملاحظه فرمودند ! <br />
- آیا ناهار را میل فرموده اید؟ <br />
- بچه ها را نوازش فرمود! <br />
- این نامه را امضا فرمایید! <br />
- خواهش می کنم بفرمایید بنشینید! <br />
<br />
شایددر نگاه نخست چندان به بی معنایی این ساخت ها پی نبریم. انگیزه ی آن نیز روشن است زیرا از بس نادرست نوشته و خوانده شده است ناهنجاری و نادرستی و نارسایی آن در اندیشه های ما ، از میان رفته است . ولی بیاییم آنها را از هم بازکنیم و بنگریم که نادرستی آنها درکجا است. <br />
کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «فرمودن» به معنای «فرمان دادن‌» است یا بهتر بگوییم «دستور دادن‌» است که بی گمان در هر «فرمان داد‌ن» معنای «گفتن» نیز نهفته است زیرا به هر روی فرمان از دهان بیرون می آید و خود گونه ای از گفتار است و در دستور <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> نیز بخشی را به‌ «فرمان‌» (اَمر) ویژگی داده اند. <br />
این ‌«کارواژه» (مصدر) تنها برای شاهنشاهان ، فرماندهان لشکر و مانند آنان که سرشت کارشان فرمان دادن است ، بکارگرفته می شود . همچنین برای هنگامی که کاری بر اثر گفتار کوینده ‌«می باید‌» انجام گیرد و کننده ی آن کار را یارای سرپیچی از آن گفتار نیست ، می توان از کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «فرمودن» سود گرفت. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">مانند :</span><br />
- پدر به پسر «فرمود‌» تا به خانه ی «فریدون‌» برود . <br />
- آموزگار به شاگردان ‌«فرمود‌» تا از دبستان بیرون بروند.<br />
- مادر، دختر را ‌«فرمود‌» تا از خانه برون نشود. <br />
و... هزاران چون اینها <br />
<br />
در نوشته های کهن نیز گواه های بیشماری در استواری این سخن دیده می شود <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">ای به محنت خانه ام « فرموده» خاموشی مرا<br />
گرهمان باقی است رنجش , پس چرا می آمدی؟</span><br />
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">‌«ملای وحشی‌» در مثنوی ناظر و منظور می گوید :</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">شب دوشین که ما را خواند بر خوان<br />
خودش «فرمود» دیگر جا , به مهمان</span></div></fieldset></td></table>
<br />
و نامی که از این «کار واژه‌» در دستور <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> پدید می آید «فرمان» است که گاه با کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های یاور (فعل های معین) ‌«دادن و بردن‌» (به گونه ی: فرمان دادن یا فرمان بردن) بکارمی رود که زیبا و بر پایه روش های درست دستوری نیست. (هرچند نادرست هم نیست). زیرا کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> را جز در جایگاه های ویژه مانند: گذشته ی دور . گذشته گفتاری . آینده (ماضی بعید و ماضی نقلی و مستقبل و ماض التزامی) و مانند اینها نمی توان به یاری کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های یاور بکار برد. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>به گفته ی دیگر بهتر است بگوییم «فرمود» نگوییم «فرمان داد» . <br />
یا بهتر است گفته و نوشته شود ‌«می فرماید» . ننویسیم و نگوییم‌ «فرمان می دهد‌». یا بهتر است گفته و نوشته شود ‌«گریید‌». ننویسیم و نگوییم «گریه کرد» . همچنین با آنانکه از «فرمان» سرپیچی می کنند «نافرمان» می گویند. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">چامه سرایی به نا‌م «کمال الدین اسماعیل» می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">یار آمد دوش , کردمش مهمانی<br />
هرچش گفتم , نکرد «نافرمانی»</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">معزی نیز گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">نه به فرمان من است این دل معشوقه پرست<br />
همه فریاد , مرا زین دل «نافرمان» است</span></div></fieldset></td></table>
<br />
 <br />
و شاخه های ‌«فرماندار . فرمانده . فرمانبر . فرمان بُردار . فرمانروا . فرمان پذیر . فرمانگذار، فرمان راندن و فرمایش» نیز از نام «فرمان» پدید می آیند. <br />
بدبختانه بسیار شنیده و خوانده شده است که این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی از ریشه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> را به روش تازیان با‌ «جمع شکسته‌» بکار می برند و ساخت نادرست ‌«فرامین!!‌» را از آن می سازند . یا ساخت بسیارنادرست «حسب الفرمود» را بکار می برند و ‌«ال» تازی را بر سر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ‌«فرموده» گذارده از آن ‌«الفرموده‌» پدید می آورند. <br />
یا از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ‌«فرمایش» ساخت ناهنجار و بی اندام «فرمایشات‌» را پدید آورده اندکه مایه دلزدگی می شود . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">به هر روی ، دانستیم که ‌«فرمودن» یعنی ‌«دستور دادن‌» و با نگرش به این نکته می بینیم که گفته های:</span><br />
- برگه های فرستاده شده را ملاحظه فرمودند <br />
- آیا ناهار را میل فرموده اید؟ <br />
- بچه ها را نوازش فرمود<br />
- این نامه را امضا بفرمایید <br />
- خواهش می کنم بفرمایید! بنشینید! <br />
- در خانه را باز فرمود <br />
چه اندازه نادرست و خنده آور است . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">این ساخته براستی چنین معنا می دهند: </span><br />
- برگه های فرستاده شده را ملاحظه فرمان دادند! <br />
-  آیا ناهارخوردن را فرمان داده اید؟ <br />
- بچه ها را نوازش فرمان داد! <br />
- این نامه را امضا فرمان دهید! <br />
- خواش می کز )به خودتان( فرمان دهید و بنشینید!<br />
- در خانه را باز فرمان داد! <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">بی گمان خوانندگان خود نیکوتر می دانند که درست این گفته ها باید چنین باشد</span><br />
- برگه های فرستاده شده را دیدند <br />
- آیا ناهارخورده اید؟ <br />
- بچه ها را نوازش کرد (یا نواخت)<br />
- خواهش می کنم بنشینید <br />
- این نامه را دستینه بنهید (یا این نامه را امضاکنید) <br />
- در خانه را بازکرد <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">می بینید <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> چه ساده و دلنشین و برای همگان فهمیدنی است. </span><br />
شاید گروهی خرده بگیرند که در دوران کهن نیز بکار بردن کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «فرمود‌» بجای ‌«کردن‌» پیشینه داشته است و «نظامی عروضی» نیز گهگاه چنین بکار برده . پاسخ آن است که همه ی رفتار و گفتار و نوشتار گذشتگان تهی از لغزش نیست وبسیاری از «آرایه»ها و ‌«پیرایه‌»های دشوار کننده و گمراه کننده را به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> امروزی ما آورده اند که باید آنها را بسامان کرد . بویژه آنکه از یک گل بهار نمی شود و از یک نمونه نمی توان برآورد همگانی کرد. <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> درست و استوار ، زبانی است که هر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> یا هر کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> اش ، جایی ویژه و معنایی ویژه داشته باشد و گوینده و شنونده و خواننده و نویسنده همه بدانند که چه می گویند . چه می شنوند . چه می خوانند و چه می نویسند و خواستشان از گفتار و نوشتار هر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> چیست. <br />
از این گذشته، هرگاه یک بیگانه نیز خواست <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> را فراگیرد ، در شناخت معناهای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> و روش بکارگیری آن گیج و سرگردان نماند. <br />
زیرا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> های انگشت شمار گیتی است که هر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> یا هرکار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> اش را معنای ویژه ای است و نباید آن را با این گونه درهم ریختگی ها ، ناتوان کنیم. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بررسی واژه های «ارج , ورج , ارز و ارژ»]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1490</link>
			<pubDate>Sat, 27 Dec 2014 10:16:47 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1490</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px gray;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «ارج , ورج , ارز و ارژ»</span></span></span></span></div>
<span style="font-weight: bold;">ارزوند , ارزآوند , ارجاوند , ورجاوند</span> <br />
<br />
بسیاری از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> هایی که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> امروزی بکارمی روند ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن و میانی ، ریشه هایی داشته اند که این ریشه ها ، درگفتارکنونی ما ایرانی ها دگرگون شده اند ولی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> بودن شان ، روشن است. <br />
به گفته ی دیگر ، بسیاری از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های روا درگفتار کنونی ما ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> اوستایی یا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن و یا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> میانی (پهلوانیک یا پارسیک) - <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> اشکانی یا ساسانی - به گونه ی دیگر گفته می شده و با اینکه برخی از شاخه ها و ریشه های راستین و کهن آنها نیز در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> امروزی مان ، هنوز هم بکارمی روند ، با این همه گروهی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> زبانان امروزی ، در معنای آنها ، در می مانند. از آن میان ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ورجاوند» است گه گروه چشمگیری از هم میهنان معنای آن را نمی دانند ، با اینکه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای است روشن ، زیبا و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> پاک. <br />
در پهلوی ساسانی «وَرج‌» به معنای پربها و گرانبها ، بوده و از این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، شاخه های: ارج . ارز . ارژ هم پدید آمدند ، با همان معنایی که برای ‌«ورج‌» می دانیم. در اینجا چند نمونه از این شاخه ها را که در چامه های بزرگان ادب ما بکار رفته است می آورم. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">فردوسی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">زمانه , به مردم شد آراسته<br />
وزو «ارج» گیرد همی خواسته</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">همچنین می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">درشتی مکن با گنهکار نیز<br />
که بی «ارج» شد بر دلم گنج و چیز</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">اسدی توسی سروده است :</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">گهر داشتی «ارج» نشناختی<br />
به نادانی از کف بینداختی</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">سرانجام باز هم از فردوسی است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">بر این داشتند «ارج» تخت و کلاه<br />
همه تاجداران که بودند , شاه</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br> </div>نمونه هایی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی‌«ارز» در چامه های نامداران سخن. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;"> از فردوسی است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">اَبا او یک انگشتری بود و بس<br />
که «ارج» نگینش ندانست کس</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">باز هم از فردوسی است: </font></strong></legend><span style="font-weight: bold;"><br />
</span><div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">وز آن جایگه شد به اندیو , شهر<br />
که بردارد از روز شادیش بهر<br />
که از کشورِ شورسان بود مرز<br />
کسی خاک آن را ندانست «ارز»</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">مسعود سعد سلمان می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">چو من به رشته کردم یاقوتِ مدح شاه<br />
یاقوت را به «ارز» کم از کهربا نبود</span></div></fieldset></td></table>
<br />
 دربار‌ه «ورج‌» نیز یکی - دو نمونه می آورم. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">عطارنیشابوری می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">زجمله فارغ و از جملگی « وَرج»<br />
دریغا گر ندانی خویش را «ورج»</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">«ابونصر احمد رافعی» سروده است :‌</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">سرافرازان دولت را به فّر ایزدی یاور<br />
ستمکاران ملت را به «ورج» حیدری قاهر </span></div></fieldset></td></table>
<br />
بر این پایه، هر ایرانی معنای ارز و ارج را به خوبی می داند ولی هنگامی که به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ورج» و «ارژ» برمی خورد ، در معنای آن دچار سردرگمی می شود. <br />
در جایی که نمونه هایی از چامه ها به ما گفتند که «ورج» ریشه ی راستین «ارز، ارج، ارژ» است. هنگامی که بپذیریم‌ «ارج و ارز و ورج‌» هر سه یک ریشه دارند ولی باگویش های جدا از یکدیگر ، آنگاه معنای «ارزآوند، ارج آوند» و «ورجاوند» هم برای ما روشن می شود زیرا پسوند «آوند‌» پسوند برآورنده ی معنای دارندگی ، مانندگی و پیوستگی است . مانند: آماوند و خداوند ، آراوند و مانند اینها. <br />
بر این پایه، هنگامی که می گوییم «ارزآوند یا ارجاوند‌» یعنی چیزی که دارای ارزش و بهای بالایی است. همچنین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های ‌«ارجمند ، ارزمند ، ارژمند ، وَرجمند‌» نیز درست هستند .<br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">لامعی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">«ورجمندی» که از او «ورج» همی گیرد «ورج»<br />
نامداری که از او «نام» همی گیرد نام </span></div></fieldset></td></table>
<br />
می بینیم که در این چامه ، چامه سرا ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ورج» را بکار برده است که درست معنای «ارجمند‌» و «ارزشمند‌» (دارای فرّه ایزدی) را دربردارد. <br />
برپایه ی همین بررسی، ‌«ورجاوند» نیز معنای ‌«بسیار پرارزش ، بسیار پربها ،گرانبها و ارزشمند‌» را می دهد. <br />
از چهل پنجاه سال پیش به اینسوی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ورجاوند» نخست از سوی روانشاد احمد کسروی درکاربرد «مقدس‌» نیز بکار برده شدکه بی چون و چرا درست است. روانشاد علی اکبر دهخدا در برگ ٢٣١٥٦ لغت نامه ، در برابر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ورجاوند» می نویسد «ارجمند ، برازنده ، دارای فرّه ایزدی ، خداوند ارج و ارزش‌». <br />
به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ارژ‌» می رسیم که کهن ترین ریشه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «ارج ، ارز و ورج» است . باید گفت که شاید در هیچ جا (بویژه درگفتار روزانه ی ما) این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> به تنهایی دیده نشده باشد و اگر هم دیده شود ، یک <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ، معنای راستین آن را نمی داند و شاید تنها نامی که با <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌«ارژ‌» دیده باشیم ، دو <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی‌ «ارژنگ» و «ارژن ‌» است. <br />
‌«ارژنگ» هم نام دیوی است در شاهنامه و هم نام کتاب ورجاوند‌ «مانی‌» است. <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ارژنگ از دو بخش (ارژ + اَنگ) پدید آمده است که «ارژ» ریشه ی کهن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ارج ، ورج و ارز» است (با همان معناهای گفته شده) و پسوند «اَنگ» که این پسوند برآورنده ی معنای «بسیار دارنده یا بسیار انجام دهنده» است . <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">مانند: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: RIGHT;">پلنگ ====== یعنی ====== بسیار لکه دار (پَل , پلید یعنی لکّه و خال)<br />
هوشنگ ====== یعنی ====== بسیار با هوش <br />
آونگ ====== یعنی ====== بسیار آویزان <br />
تفنگ ====== یعنی ====== بسیار تُف کننده <br />
فشنگ ====== یعنی ====== بسیا‌ر «فِش» کننده! <br />
و ....</div></fieldset></td></table>
<br />
بر این پایه ‌«ارژنگ‌» (کتاب مانی) یعنی «بسیار ارزشمند‌». <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">فرخی سیستانی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">هزاریک که نهان در سرشت او , هنر است<br />
نگار و نقش همانا که نیست در «ارژنگ»</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">فردوسی می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">نوشتند پر بوی و رنگ و نگار<br />
به خاقان یکی نامه , «ارژنگ» وار</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و نظامی گنجه ای سروده است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">به تیشه , صورت شیرین بر آن سنگ<br />
چنان برزد که مانی نقش «ارژنگ»</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و سرانجام ‌«امیر خسرو‌» سروده است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">که در چین دیدم از «ارژنگ» پرکار<br />
که کردی دایره , بی دُور پَرگار</span></div></fieldset></td></table>
<br />
برخی از پژوهشگران بر این باورند که نام راستین ‌«مانی‌» ارژنگ بوده است و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«مانی‌» که از ریشه ی کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ماندن‌» می آید . دعایی است که درباره ی این پیامبر ایرانی کرده اند و رفته رفته بجای نام او نشسته است . گذشته از کتاب ارزشمند مانی ، در کتاب «فرهنگ جهانگیری» نوشته شده است که «ارژنگ» نام پهلوانی است تورانی ، پسر ‌«زره‌» که بدست «توس» کشته شد <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و فردوسی در این زمینه نیز سروده است:</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">به پور «زره» گفت : نام تو چیست؟<br />
ز گُردان جنگی ترا نام کیست؟<br />
بدو گفت «ارژنگِ» جنگی منم<br />
سرافراز شیر درنگی منم</span></div></fieldset></td></table>
<br />
همچنین «ارژنگ‌» نام دیوی در شاهنامه نیز هست که شاید او را از دیدگاهی در میان دیوان پرارزش «ارژنگ» می دانستند زیرا فردوسی نیز او را ‌«سالار دیوان‌» نامیده است. <br />
دومین ساختی که با <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ارژ‌» ساخته شده است ، ساخت «اَرژن‌» یا «ارژنه‌» است که نام دشتی است در استان فارس که سی فرسنگ از ‌«شیراز‌» به دور است و گروهی برآنند که هنوز نژاد شیرهای ایرانی در این دشت هستند و گهگاه دیده شده اند. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">جهانگیری می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">سوار «ارژنه» را مدح گوی از دشمن<br />
جُوی مترس اگر پنجه زن , چو شیر نر است</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان بر این باورند که دشت ارژن ، در آغاز «دشت ارژان‌» بوده است ، به معنای ‌«ارزنده‌» زیرا «ارژا‌ن» نیز گونه ای از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی‌ «ارزان‌» است. <br />
درباره ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ارزان» نیز یادآوری این نکته شایسته است که این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> (ارزان) همان گونه که آمد ، در آغاز به معنای ‌«ارزنده و پربها‌» بوده ولی رفته رفته، بارِ معنای ‌«کم بها‌» را بر دوش این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> سوار کرده اند. <br />
هر چند هنگامی هم که می گویند: ‌«این کالا براستی ارزان» است یعنی با نگرش به بهایی که بر روی آن گذارده اند «ارزنده» است. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px gray;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «ارج , ورج , ارز و ارژ»</span></span></span></span></div>
<span style="font-weight: bold;">ارزوند , ارزآوند , ارجاوند , ورجاوند</span> <br />
<br />
بسیاری از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> هایی که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> امروزی بکارمی روند ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن و میانی ، ریشه هایی داشته اند که این ریشه ها ، درگفتارکنونی ما ایرانی ها دگرگون شده اند ولی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> بودن شان ، روشن است. <br />
به گفته ی دیگر ، بسیاری از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های روا درگفتار کنونی ما ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> اوستایی یا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن و یا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> میانی (پهلوانیک یا پارسیک) - <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> اشکانی یا ساسانی - به گونه ی دیگر گفته می شده و با اینکه برخی از شاخه ها و ریشه های راستین و کهن آنها نیز در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> امروزی مان ، هنوز هم بکارمی روند ، با این همه گروهی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> زبانان امروزی ، در معنای آنها ، در می مانند. از آن میان ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ورجاوند» است گه گروه چشمگیری از هم میهنان معنای آن را نمی دانند ، با اینکه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای است روشن ، زیبا و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> پاک. <br />
در پهلوی ساسانی «وَرج‌» به معنای پربها و گرانبها ، بوده و از این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، شاخه های: ارج . ارز . ارژ هم پدید آمدند ، با همان معنایی که برای ‌«ورج‌» می دانیم. در اینجا چند نمونه از این شاخه ها را که در چامه های بزرگان ادب ما بکار رفته است می آورم. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">فردوسی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">زمانه , به مردم شد آراسته<br />
وزو «ارج» گیرد همی خواسته</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">همچنین می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">درشتی مکن با گنهکار نیز<br />
که بی «ارج» شد بر دلم گنج و چیز</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">اسدی توسی سروده است :</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">گهر داشتی «ارج» نشناختی<br />
به نادانی از کف بینداختی</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">سرانجام باز هم از فردوسی است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">بر این داشتند «ارج» تخت و کلاه<br />
همه تاجداران که بودند , شاه</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br> </div>نمونه هایی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی‌«ارز» در چامه های نامداران سخن. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;"> از فردوسی است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">اَبا او یک انگشتری بود و بس<br />
که «ارج» نگینش ندانست کس</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">باز هم از فردوسی است: </font></strong></legend><span style="font-weight: bold;"><br />
</span><div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">وز آن جایگه شد به اندیو , شهر<br />
که بردارد از روز شادیش بهر<br />
که از کشورِ شورسان بود مرز<br />
کسی خاک آن را ندانست «ارز»</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">مسعود سعد سلمان می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">چو من به رشته کردم یاقوتِ مدح شاه<br />
یاقوت را به «ارز» کم از کهربا نبود</span></div></fieldset></td></table>
<br />
 دربار‌ه «ورج‌» نیز یکی - دو نمونه می آورم. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">عطارنیشابوری می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">زجمله فارغ و از جملگی « وَرج»<br />
دریغا گر ندانی خویش را «ورج»</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">«ابونصر احمد رافعی» سروده است :‌</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">سرافرازان دولت را به فّر ایزدی یاور<br />
ستمکاران ملت را به «ورج» حیدری قاهر </span></div></fieldset></td></table>
<br />
بر این پایه، هر ایرانی معنای ارز و ارج را به خوبی می داند ولی هنگامی که به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ورج» و «ارژ» برمی خورد ، در معنای آن دچار سردرگمی می شود. <br />
در جایی که نمونه هایی از چامه ها به ما گفتند که «ورج» ریشه ی راستین «ارز، ارج، ارژ» است. هنگامی که بپذیریم‌ «ارج و ارز و ورج‌» هر سه یک ریشه دارند ولی باگویش های جدا از یکدیگر ، آنگاه معنای «ارزآوند، ارج آوند» و «ورجاوند» هم برای ما روشن می شود زیرا پسوند «آوند‌» پسوند برآورنده ی معنای دارندگی ، مانندگی و پیوستگی است . مانند: آماوند و خداوند ، آراوند و مانند اینها. <br />
بر این پایه، هنگامی که می گوییم «ارزآوند یا ارجاوند‌» یعنی چیزی که دارای ارزش و بهای بالایی است. همچنین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های ‌«ارجمند ، ارزمند ، ارژمند ، وَرجمند‌» نیز درست هستند .<br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">لامعی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">«ورجمندی» که از او «ورج» همی گیرد «ورج»<br />
نامداری که از او «نام» همی گیرد نام </span></div></fieldset></td></table>
<br />
می بینیم که در این چامه ، چامه سرا ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ورج» را بکار برده است که درست معنای «ارجمند‌» و «ارزشمند‌» (دارای فرّه ایزدی) را دربردارد. <br />
برپایه ی همین بررسی، ‌«ورجاوند» نیز معنای ‌«بسیار پرارزش ، بسیار پربها ،گرانبها و ارزشمند‌» را می دهد. <br />
از چهل پنجاه سال پیش به اینسوی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ورجاوند» نخست از سوی روانشاد احمد کسروی درکاربرد «مقدس‌» نیز بکار برده شدکه بی چون و چرا درست است. روانشاد علی اکبر دهخدا در برگ ٢٣١٥٦ لغت نامه ، در برابر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ورجاوند» می نویسد «ارجمند ، برازنده ، دارای فرّه ایزدی ، خداوند ارج و ارزش‌». <br />
به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ارژ‌» می رسیم که کهن ترین ریشه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «ارج ، ارز و ورج» است . باید گفت که شاید در هیچ جا (بویژه درگفتار روزانه ی ما) این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> به تنهایی دیده نشده باشد و اگر هم دیده شود ، یک <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ، معنای راستین آن را نمی داند و شاید تنها نامی که با <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌«ارژ‌» دیده باشیم ، دو <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی‌ «ارژنگ» و «ارژن ‌» است. <br />
‌«ارژنگ» هم نام دیوی است در شاهنامه و هم نام کتاب ورجاوند‌ «مانی‌» است. <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ارژنگ از دو بخش (ارژ + اَنگ) پدید آمده است که «ارژ» ریشه ی کهن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ارج ، ورج و ارز» است (با همان معناهای گفته شده) و پسوند «اَنگ» که این پسوند برآورنده ی معنای «بسیار دارنده یا بسیار انجام دهنده» است . <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">مانند: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: RIGHT;">پلنگ ====== یعنی ====== بسیار لکه دار (پَل , پلید یعنی لکّه و خال)<br />
هوشنگ ====== یعنی ====== بسیار با هوش <br />
آونگ ====== یعنی ====== بسیار آویزان <br />
تفنگ ====== یعنی ====== بسیار تُف کننده <br />
فشنگ ====== یعنی ====== بسیا‌ر «فِش» کننده! <br />
و ....</div></fieldset></td></table>
<br />
بر این پایه ‌«ارژنگ‌» (کتاب مانی) یعنی «بسیار ارزشمند‌». <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">فرخی سیستانی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">هزاریک که نهان در سرشت او , هنر است<br />
نگار و نقش همانا که نیست در «ارژنگ»</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">فردوسی می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">نوشتند پر بوی و رنگ و نگار<br />
به خاقان یکی نامه , «ارژنگ» وار</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و نظامی گنجه ای سروده است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">به تیشه , صورت شیرین بر آن سنگ<br />
چنان برزد که مانی نقش «ارژنگ»</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و سرانجام ‌«امیر خسرو‌» سروده است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">که در چین دیدم از «ارژنگ» پرکار<br />
که کردی دایره , بی دُور پَرگار</span></div></fieldset></td></table>
<br />
برخی از پژوهشگران بر این باورند که نام راستین ‌«مانی‌» ارژنگ بوده است و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«مانی‌» که از ریشه ی کار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ماندن‌» می آید . دعایی است که درباره ی این پیامبر ایرانی کرده اند و رفته رفته بجای نام او نشسته است . گذشته از کتاب ارزشمند مانی ، در کتاب «فرهنگ جهانگیری» نوشته شده است که «ارژنگ» نام پهلوانی است تورانی ، پسر ‌«زره‌» که بدست «توس» کشته شد <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و فردوسی در این زمینه نیز سروده است:</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">به پور «زره» گفت : نام تو چیست؟<br />
ز گُردان جنگی ترا نام کیست؟<br />
بدو گفت «ارژنگِ» جنگی منم<br />
سرافراز شیر درنگی منم</span></div></fieldset></td></table>
<br />
همچنین «ارژنگ‌» نام دیوی در شاهنامه نیز هست که شاید او را از دیدگاهی در میان دیوان پرارزش «ارژنگ» می دانستند زیرا فردوسی نیز او را ‌«سالار دیوان‌» نامیده است. <br />
دومین ساختی که با <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ارژ‌» ساخته شده است ، ساخت «اَرژن‌» یا «ارژنه‌» است که نام دشتی است در استان فارس که سی فرسنگ از ‌«شیراز‌» به دور است و گروهی برآنند که هنوز نژاد شیرهای ایرانی در این دشت هستند و گهگاه دیده شده اند. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">جهانگیری می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">سوار «ارژنه» را مدح گوی از دشمن<br />
جُوی مترس اگر پنجه زن , چو شیر نر است</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان بر این باورند که دشت ارژن ، در آغاز «دشت ارژان‌» بوده است ، به معنای ‌«ارزنده‌» زیرا «ارژا‌ن» نیز گونه ای از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی‌ «ارزان‌» است. <br />
درباره ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«ارزان» نیز یادآوری این نکته شایسته است که این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> (ارزان) همان گونه که آمد ، در آغاز به معنای ‌«ارزنده و پربها‌» بوده ولی رفته رفته، بارِ معنای ‌«کم بها‌» را بر دوش این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> سوار کرده اند. <br />
هر چند هنگامی هم که می گویند: ‌«این کالا براستی ارزان» است یعنی با نگرش به بهایی که بر روی آن گذارده اند «ارزنده» است. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ریشه ی واژه ی «کاشمر»]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1488</link>
			<pubDate>Fri, 26 Dec 2014 14:15:43 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1488</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px gray;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کاشمر»</span></span></span></span></div>
<br />
نخست باید گفت که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> و شهر «کاشمر» از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> و شهر ‌«کاشغر‌» جدا است . شهر ‌«کاشغر» در چین و در مرز میان تبت و چین جای دارد ولی هیچ وابستگی ای به ‌«کاشمر‌» که یک شهر ایرانی است، ندارد. همچنین باید گفت که برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان برآنند که نام پیشین ‌«کاشمر» در زمانی ‌«کشمیر»! بوده است. <br />
اگر هم چنین باشد ، امروز ، «کشمیر‌» جایی بجز «کاشمر» است و در منطقه ای میان هند و پاکستان قرار دارد و مورد درخواست آن دو کشور است. بر این پایه شهر «کاشمر» که به آن ‌«ترشیز‌» هم می گویند ، از هر آنچه که در بالا گفتیم جدا است. <br />
«کاشمر» در استان خراسان جای دارد و از سوی خاور به ‌«تربت حیدریه‌». از شمال به شهرستان «نیشابور‌» از باختر و شمال باختری به شهرستان «سبزوار‌» و از جنوب به کوه «یَخاب» و «گناباد‌» می رسد. این شهر یا بهتر بگویم این بخش ازکشورمان ، رویدادهای سخت و دشواری را در <br />
درازای تاریخ آزموده است و از تک و تاخت اسکندر و تازیان و تیره های مغول و تاتار و دیگر ترکتازان ، سیلی ها خورده و آسیب ها بر چهره دارد. <br />
در دوران نادرشاه ، گروه هایی از تیره بختیاری به این بخش کوچانیده شدند و با ماندگان در آنجا درآمیختند و امروز نشانه هایی از هر دو تیره را در آن سرزمین می بینیم . امّا آنچه که از دیدگاه ما ایرانی ها درخور نگرش باید باشد ، داستان درختان کاشته شده از سوی «زرتشت‌» در این شهر است. <br />
<span style="color: #FF0000;">در تاریخ ها نوشته شده است که «زرتشت خردمند، پیام آور ایرانی» دو درخت کاج (یا سرو) را به نیت و خواست خجسته با دست خود در آنجا کاشت.</span> <br />
گروهی از پژوهندگان می گویند که از این دو درخت ، یکی را در شهرکاشمر و دومی را در روستایی نزدیک کاشمر به نام ‌«فارمَد‌» بر زمین نشانید. <br />
این دو درخت درگذشت زمان ، روزبروز تناورتر ، بلندتر و پرشاخ و برگ تر شدند و مرغان بسیاری بر شاخسارهای آنها لانه کردند و آوای آنها انگیزه ی خوشدلی مردم آن سامان می شد . <br />
مردم هر دو درخت را گرامی می داشتند و آنها را مایه خوشبختی و بهروزی خویش می شمردند ، تا اینکه روزی در نشستی که در پیشگاه «متوکل عباسی» پسر معتصم (زیرا نام متوکل جعفر بود ، به همین انگیزه معتصم پدر او ر‌ا «ابوجعفر» هم می گفتند) سخن از این دو سرو (یا کاج) به میان آمد و خلیفه تازی به «عبدالله فرزند طاهر» فرماندار خراسان دستور داد آن درختان را ببرد و درگردونه ها بگذارد و به سامره بفرستد . <br />
هنگامی که «عبدالله» خواست دستور خلیفه را انجام دهد و درخت ها را ببرد ، گروهی از توانگران زرتشتی ، پیشنهاد پرداخت پنجاه هزار دینار را به عبدالله دادند که این کار را نکند. <br />
ولی ‌«عبدالله» که بدبختانه ایرانی هم بود و همان کسی است که قرار بود اگر «افشین‌» به جنگ بابک نرود ، او با بابک بحنگد ، آن پول را نپذیرفت و به در خواست و حتّا التماس و لابه ی مردم که درختان را یادگار و نشانی آشکار از زرتشت و بزرگواری های او می دانستند نگرشی نکرد و به بریدن درخت فرمان داد. <br />
آن گونه که تاریخ نویسان نوشته اند ، از عمر این دو درخت در آن هنگام ، یکهزار و چهارسد و پنجاه سال می گذشت . همین تاریخ نویسان می گویند: گرداگرد کُلفت ترین بخش هریک از این درختان ٢٧ تازیانه بود) که هر تازیانه نزدیک به هشتاد سانت به اندازه ی امروزی می شد. <br />
به گفته ی دیگر ، گرداگرد تنه درخت ، بیست و یک متر و شست سانت بود و نوشته اند که در سایه ی آن ده هزار گوسفند و گاو می آرامیدند (که اندکی افزون گویی است). <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>تاریخ نویسان نوشته اند:  هنگامی که درخت بیفتاد ، تا نیم فرسنگ ، زمین لرزید و کاریزها (قنات ها) فرو ریخت و برخی از ساختمان ها ترک برداشت و مرغان هراسان جیغ می کشیدند و می گریختند و گویی ناله و نفرین می کردند. <br />
استاد بهمنیار ، استاد ممتاز دانشگاه تهران ، بر این باور بود که سرو یا کاج نمی تواند چنان سایه ای داشته باشد که ده هرار گوسفند و گاو در سایه ی آن بیارامند . بسیاری از پژوهندگان می گویند درخت ها بی گمان ‌«کاج‌» بوده اند. <br />
زیرا اگر به نام «کاشمر» بنگریم ، همچنین بدانیم که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> میانی به این گونه درخت ‌«کاچ‌» یا «کاش‌» می گفتند ، پی می بریم که نام باستانی این شهر به انگیزه نام این دو درخت ‌«کاچ غر» یا ‌«کاش غر‌» بوده که «کاچ‌» در پهلوی ساسانی «کاش» گفته شد و پسوند «غر» هم از ریشه ‌ «غرس‌» به معنای کاشتن آمده و‌ «کاشغر‌» یعنی جایی که درخت کاج در آن نشانیده شده است و برای اینکه با «کاشغر‌»در مرز چین و تبت اشتباه نشود، آن را «کاشمر» گفتند. <br />
در نوشته های کهن آمده است که شاخه ها و تنه ی درخت را به تکه های دو - سه متری بریدند و بار یکهزار و سیسد شترکردند و بسوی سامرا فرستادند و از شگفتی های تاریخ آنکه ، زمانی که شتران حامل کاج به یک فرسنگی شهر «سامره‌» رسیدند ، غلامان ترک خلیفه المتوکل که از او ناخوشنود بودند ، شب هنگام به خوابگاهش تاختند و پیکر او را پاره پاره کردند و آن گونه که برخی نوشته اند پیکر خلیفه را هفت تکه کردند و وی نتوانست تکه تکه های این دو درخت ورجاوند تاریخی را ببیند . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px gray;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریشه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «کاشمر»</span></span></span></span></div>
<br />
نخست باید گفت که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> و شهر «کاشمر» از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> و شهر ‌«کاشغر‌» جدا است . شهر ‌«کاشغر» در چین و در مرز میان تبت و چین جای دارد ولی هیچ وابستگی ای به ‌«کاشمر‌» که یک شهر ایرانی است، ندارد. همچنین باید گفت که برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان برآنند که نام پیشین ‌«کاشمر» در زمانی ‌«کشمیر»! بوده است. <br />
اگر هم چنین باشد ، امروز ، «کشمیر‌» جایی بجز «کاشمر» است و در منطقه ای میان هند و پاکستان قرار دارد و مورد درخواست آن دو کشور است. بر این پایه شهر «کاشمر» که به آن ‌«ترشیز‌» هم می گویند ، از هر آنچه که در بالا گفتیم جدا است. <br />
«کاشمر» در استان خراسان جای دارد و از سوی خاور به ‌«تربت حیدریه‌». از شمال به شهرستان «نیشابور‌» از باختر و شمال باختری به شهرستان «سبزوار‌» و از جنوب به کوه «یَخاب» و «گناباد‌» می رسد. این شهر یا بهتر بگویم این بخش ازکشورمان ، رویدادهای سخت و دشواری را در <br />
درازای تاریخ آزموده است و از تک و تاخت اسکندر و تازیان و تیره های مغول و تاتار و دیگر ترکتازان ، سیلی ها خورده و آسیب ها بر چهره دارد. <br />
در دوران نادرشاه ، گروه هایی از تیره بختیاری به این بخش کوچانیده شدند و با ماندگان در آنجا درآمیختند و امروز نشانه هایی از هر دو تیره را در آن سرزمین می بینیم . امّا آنچه که از دیدگاه ما ایرانی ها درخور نگرش باید باشد ، داستان درختان کاشته شده از سوی «زرتشت‌» در این شهر است. <br />
<span style="color: #FF0000;">در تاریخ ها نوشته شده است که «زرتشت خردمند، پیام آور ایرانی» دو درخت کاج (یا سرو) را به نیت و خواست خجسته با دست خود در آنجا کاشت.</span> <br />
گروهی از پژوهندگان می گویند که از این دو درخت ، یکی را در شهرکاشمر و دومی را در روستایی نزدیک کاشمر به نام ‌«فارمَد‌» بر زمین نشانید. <br />
این دو درخت درگذشت زمان ، روزبروز تناورتر ، بلندتر و پرشاخ و برگ تر شدند و مرغان بسیاری بر شاخسارهای آنها لانه کردند و آوای آنها انگیزه ی خوشدلی مردم آن سامان می شد . <br />
مردم هر دو درخت را گرامی می داشتند و آنها را مایه خوشبختی و بهروزی خویش می شمردند ، تا اینکه روزی در نشستی که در پیشگاه «متوکل عباسی» پسر معتصم (زیرا نام متوکل جعفر بود ، به همین انگیزه معتصم پدر او ر‌ا «ابوجعفر» هم می گفتند) سخن از این دو سرو (یا کاج) به میان آمد و خلیفه تازی به «عبدالله فرزند طاهر» فرماندار خراسان دستور داد آن درختان را ببرد و درگردونه ها بگذارد و به سامره بفرستد . <br />
هنگامی که «عبدالله» خواست دستور خلیفه را انجام دهد و درخت ها را ببرد ، گروهی از توانگران زرتشتی ، پیشنهاد پرداخت پنجاه هزار دینار را به عبدالله دادند که این کار را نکند. <br />
ولی ‌«عبدالله» که بدبختانه ایرانی هم بود و همان کسی است که قرار بود اگر «افشین‌» به جنگ بابک نرود ، او با بابک بحنگد ، آن پول را نپذیرفت و به در خواست و حتّا التماس و لابه ی مردم که درختان را یادگار و نشانی آشکار از زرتشت و بزرگواری های او می دانستند نگرشی نکرد و به بریدن درخت فرمان داد. <br />
آن گونه که تاریخ نویسان نوشته اند ، از عمر این دو درخت در آن هنگام ، یکهزار و چهارسد و پنجاه سال می گذشت . همین تاریخ نویسان می گویند: گرداگرد کُلفت ترین بخش هریک از این درختان ٢٧ تازیانه بود) که هر تازیانه نزدیک به هشتاد سانت به اندازه ی امروزی می شد. <br />
به گفته ی دیگر ، گرداگرد تنه درخت ، بیست و یک متر و شست سانت بود و نوشته اند که در سایه ی آن ده هزار گوسفند و گاو می آرامیدند (که اندکی افزون گویی است). <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>تاریخ نویسان نوشته اند:  هنگامی که درخت بیفتاد ، تا نیم فرسنگ ، زمین لرزید و کاریزها (قنات ها) فرو ریخت و برخی از ساختمان ها ترک برداشت و مرغان هراسان جیغ می کشیدند و می گریختند و گویی ناله و نفرین می کردند. <br />
استاد بهمنیار ، استاد ممتاز دانشگاه تهران ، بر این باور بود که سرو یا کاج نمی تواند چنان سایه ای داشته باشد که ده هرار گوسفند و گاو در سایه ی آن بیارامند . بسیاری از پژوهندگان می گویند درخت ها بی گمان ‌«کاج‌» بوده اند. <br />
زیرا اگر به نام «کاشمر» بنگریم ، همچنین بدانیم که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> میانی به این گونه درخت ‌«کاچ‌» یا «کاش‌» می گفتند ، پی می بریم که نام باستانی این شهر به انگیزه نام این دو درخت ‌«کاچ غر» یا ‌«کاش غر‌» بوده که «کاچ‌» در پهلوی ساسانی «کاش» گفته شد و پسوند «غر» هم از ریشه ‌ «غرس‌» به معنای کاشتن آمده و‌ «کاشغر‌» یعنی جایی که درخت کاج در آن نشانیده شده است و برای اینکه با «کاشغر‌»در مرز چین و تبت اشتباه نشود، آن را «کاشمر» گفتند. <br />
در نوشته های کهن آمده است که شاخه ها و تنه ی درخت را به تکه های دو - سه متری بریدند و بار یکهزار و سیسد شترکردند و بسوی سامرا فرستادند و از شگفتی های تاریخ آنکه ، زمانی که شتران حامل کاج به یک فرسنگی شهر «سامره‌» رسیدند ، غلامان ترک خلیفه المتوکل که از او ناخوشنود بودند ، شب هنگام به خوابگاهش تاختند و پیکر او را پاره پاره کردند و آن گونه که برخی نوشته اند پیکر خلیفه را هفت تکه کردند و وی نتوانست تکه تکه های این دو درخت ورجاوند تاریخی را ببیند . <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[واژه ی پول در جهان و در ایران چگونه پیدا شد؟]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1476</link>
			<pubDate>Tue, 16 Dec 2014 11:07:42 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1476</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px gray;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">واژه ی پول در جهان و در ایران چگونه پیدا شد؟</span></span></span></span></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">آیا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «پول» یا «تومان» و مانند اینها <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> هستند؟ <br />
در آینده بجای اسکناس وقِران و تومان و ریال چه بگوییم؟ </span><br />
<br />
بی گمان ایرانیان ازنخستین کسانی بوده اندکه ‌«پول‌» رادر سرزمین خود ، روا کردند . به گفته ی دیگر، پیش از آنکه «کوروش» در سال ۵٤٦ پیش از زایش مسیح ‌«لیدیا‌» را زیر چیرگی خود درآورد ، از داد و ستد در آن سرزمین آگاه بود. <br />
پس از افتادن ‌«لیدیا» بدست کوروش ، این سرزمین یکی از بخش های ایران شد و کوروش کارگاه چکّه (سکّه) زنی و زرآب خانه (ضرابخانه) رادر آنجا بنیاد نهاد. <br />
برای اینکه روشن شود چرا در اینجا بجای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «سکّه» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«چکّه‌» بکار رفته است ، بخشی از نوشته ی بخش دوّم در «ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها» برگ ٢٩٩ را در اینجا دوباره می آورم: <br />
...در این جستار، اشاره ای به معنای دیگری از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«چِک» کردم و آن کاربرد «برخورد دو فلز به یکدیگر» است. <br />
باید بیفزایم که در روزگاران گذشته و کنونی ، در «زرآب خانه‌» (ضرابخانه)ها هنگامی که می خواستند پول فلزی بسازند ، نقشی را بر روی فلزی می کندند و آن مهر را به سختی بر فلزی که باید پول از آن ساخته شود ، می کوبیدند یعنی مهر به سختی بر فلز زیرین می خورد و دو فلز ‌«چک‌» می شدند. یکی از معناهای «چک» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> بهم خوردن دو فلز است مانند «چکاچک شمشیرها‌». <br />
به همین انگیزه فلز زیرین را که نقش مهر در آن برجای می ماند ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پارسی‌ «چک» یا «چکّه‌» می گفتند و همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> با آمدن تازیان به ایران ، دگرگون و ‌«سکّه‌» گفته و نوشته شد زیرا تازیان نمی توانستند بندواژه ی ‌«چ» را بر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> بیاورند (بر این پایه ، ریشه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «سکّه» نیز ، همان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چِک‌» است و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است. <br />
پس ازکورش، این داریوش بزرگ ، سومین پادشاه هخامنشی بود که پس از آرام کردن کشور پهناور ایران ، دستور داد پول های محلی را گرد آورند زیرا این گونه چکّه ها در مرزهای ایران برای داد و ستد روا بود و این چکه ها از آن پادشاهان ماد و هخامنش نبود. <br />
بدنبال این فرمان، دستور داد پولی را چکّه بزنندکه در سراسرکشور پذیرفتنی بوده و شایسته ی شاهنشاهی هخامنشی باشد و همه ی تیره های زیر چیرگی هخامنشیان آن را بپذیرند و این چکّه از زرناب بود. <br />
پس نحستین چکّه (سکّه) زرین که در ایران زده شد، همان چکه ی زرین داریوش بزرگ بود که در جهان نامور شد. <br />
این چکّه را نویسندگان یونانی و تاریخ نویسان آن کشور ، به نام خود داریوش (دریکوس) می نامیدند یعنی از نام ایرانی ‌«دارید وَهو‌» که به گویش ایرانی ‌«داربوش‌» گفته می شد و یونانیان آ ن را «داری یوس» می نامیدند، نام این چکّه را ساختند. <br />
این نام به همه ی برگه های بهادار ، چه کاغذی و چه فلزی گفت می شد ولی چکّه ی پول هخامنشیان نام دیگری داشت که در دنباله ی این جستار، بدان می پردازیم. <br />
پیش از اینکه جستار بالا را دنبال کنیم ، شایسته می دانم ، همه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> هایی که از آغاز تا امروز برای نامیدن رده های گوناگون پول ایران میان ما ، روا بود ریشه یابی کنم. <br />
استاد دهخدا و استاد معین ‌ «اِشتنگا‌س» و نزدیک به همه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نویسان ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «پو‌ل» را <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> دانسته اند ولی سه - چهار تن از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان و ریشه یابان ، با اینکه می پذیرند که این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسا نی و پهلوی اشکانی هم روا بوده و به آن ۵۶«پول» گفته می شد. بر این باورند که ریشه ی این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> یونانی به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> میانی رسیده است و یونانیان به این پدیده‌ «اوبولوس» یا‌ «اوپولوس‌» می گفتند. <br />
استاد دهخدا نیز با اینکه در آغاز ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«پول» را <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> می داند، بدنبال آن می افزاید: <br />
ظاهراً این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> از زمان اشکانیان از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«بولوس» یونانی به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ما آمده است . به هر روی ، آنچه روشن است ایرانیان این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را از زمان ساسانیان بکار می بردند .<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;"> نزاری می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">باز حسرت می کشم از بی کسی<br />
خاک بر سر می کنم از بی «پولی»</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">ابوسعید ابوالخیر می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">اسرار ملک بین که به غول افتادست<br />
وان سکه ی زربین که به «پول» افتادست</span> </div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">مولوی می گوید:</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">بجای لقمه و «پول» ار خدای را جُستی<br />
نشسته بر لب خندق ندیدمی یک کور</span></div></fieldset></td></table>
<br />
از ساسانیان و اشکانیان دورتر و به ژرفای تاریخ می رویم و می بینیم در زمان هخامنشیان که هنوز یونانیان به ایرانیان نتاخته بودند . ایرانی ها بجای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی پول ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«پارَک» را داشتندکه با نگرش به شیوه ی دستوری <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ، پسوندهای (اَک) به (اِک) دگرگون شد و ‌«پارَک» هم ‌«پاره‌» گفته شد و هنوز هم در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> به «رشوه‌» پار‌ه» می گویند. <br />
<br />
پارک ستان ===== پاره ستان  ===== رشوه گیر <br />
پارَک دِه ===== پاره دِه =====  رشوه دهنده <br />
<br />
همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ، به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ترکی رفت و در زمان شاهنشاهی عثمانیان ترک ها به یکه ی پول خود «پارام‌» یا «پا‌رَه» می گفتند. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">درهم </span></span></span><br />
از هخامنشیان می گذریم نگاهی گذرا به ساسانیان و اشکانیان می کنیم و نزدیک تر می آییم و به پس از تاختن تازیان به ایران می رسیم. <br />
دِرهَم یا دِرهام (هر «درهم» یکدهم دینار بود) به پول سیمین گفته می شد و پول زرین را «دینار‌» می گفتند. <br />
واژه ی ‌«دِرهم‌» از زمان اسکندر در ایران روا شد و به پول زمان اشکانیان و ساسانیان ‌«درهم» می گفتند. <br />
در یونان ، این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را «دراخَمه‌» یا‌ «دراخ‌ما» می گفتند و هنوز هم می گویند. <br />
واژه ی ‌«درهَم‌» حتا پس از تاختن تازیان به ایران ، به یکه های پولی گفته شد و تازیان نیز به چکّه های سیمینی که خود چاپ کردند ، ‌«درهم» گفتند. <br />
پادشاهان ایرانی پس از اسلام نیز مانند «آل بویه ، قراخانیان ، خوارزمشاهیان و مانند آنها» نیز ، چکّه های نقره ی خود را «درهم‌» می گفتند پس این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، ریشه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ندارد. <br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">دینار </span></span></span><br />
واژه ی «دینار‌» در آغاز ‌«دِنّار» گفته می شد ولی برای آسان تر بر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> راندن‌ «دینار» گفتند . این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، ریشه ی «رومی‌» دارد و رومیان به آن «دناریوس» می گفتند و آن چکّه (سکّه) های زرین روا در میان مردم بود. <br />
این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را نیز تازیان پس از تاخت به ایران ، درباره ی پول هایی که چه در سرزمین خود و چه در ایران پس از اسلام زدند ، بکار بردند. <br />
امّا در زمان قاجاریان و پهلوی‌ «دینار» به کمترین ارزش پولی گفته شدکه یک بیستم ریال بود . <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">سعدی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">آنکس که به دینار و درم مال بیندوخت<br />
سر عاقبت اندر سرِ «دینار و درم» کرد </span></div></fieldset></td></table>
<br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">تومان </span></span></span><br />
‌«تومان» هم <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای است بیگانه و از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> مغولی به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ما آمد. <br />
این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> مغولی معنای «ده هزار‌» را می دهد و کسی را که فرمانده ده هزار تن بود ، ‌«امیرتومان‌» می گفتند. <br />
پس ، این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، از ره آوردهای تک و تاخت مغول به ایران است. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">رشیدالدین فضل الله ، درجامع التوارخ ، می نویسد: </font></strong></legend>چون آنجا رسید، قاآن سی «تومان» لشکر مغول و هشتا‌د «تومان» لشکر ختای ترتیب فرمود ...</fieldset></td></table>
 <br />
انگیزه اینکه ما این نام را به ‌«پول کاغذی» (اسکناس) خود دادیم ، این بود که هر یک «شاهی‌» از زمان قاجاریان ، 50 دینار بود و بیست «شاهی» (یک قران) را «یکهزار» می گفتند (20x50) و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های‌ «دو زار، سه زار، چهار زار» کوتاه شده ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «دوهزار ، سه هزار ، چهارهزار ، و ...» بود. <br />
همچنین دو شاهی راکه «سددینا‌ر» می شد ، به کوتاهی ‌«صنار» می گفتند. ده تا ‌«قِران‌» را که «ده هزار دینار‌» آن زمان بود ، یک ‌«تومان» می گفتند پس ‌«تومان» یعنی ‌«ده هزار دینار. به هر روی ، این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نیز <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> نیست .<br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">قِران</span></span></span> <br />
واژه ی ‌«قِران» یک <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی تازی است و از ریشه ی ‌«صاحبقران» گرفته و بر روی یکی از یکه های پول ایرانی گذارده شده .<br />
زیرا بر روی چکّه های بیشتر شاهان ایرانی از صفویان تا ناصرالدین شاه (شاه عباس دوم , شاه تهماسب دوّم , شاه سلیمان , ابراهیم شاه برادر عادلشاه , نادرشاه , شاهرخ شاه , فتحعلی شاه و ناصرالذین شاه) <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «صاحبقران» کنده شده است . به همین انگیزه یکی از یکه های پولی ایرانیان در زمان قاجاریان (که ده تای آن یک تومان بود) «قِران» نامیده شد .<br />
ریشه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «قِران» (درساخت صاحبقران) به معنای «نزدیک بودن» است و انگیزه ی آنکه برخی از شاهان را صاحبقران می دانستند جز چاپلوسی چیز دیگری نبود . زیرا  این باور در مغز ایرانی ها بود که می گفتند : «اگر به هنگام زاده شدن شاهزاده ای (که سپس شاه شده است) دو ستاره آسمانی (برای نمونه کیوان و برجیس) نزدیک بهم آیند , آن شاهزاده , پادشاهی دادگستر و جهانگیر خواهد شد !! و روی این برآورد بی پایه , او را «صاحبقران» می نامیدند . (نزدیک شدن دو ستاره بهم به هنگام زایش).<br />
واژه ی «قِران» تا آغاز پادشاهی رضا شاه , در گفتار مردم بکار می رفت پس از آن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ریال» را جانشین آن کردند که این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نیز <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> نبود .<br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریال</span></span></span><br />
واژه ی «ریال» همان گونه که آمد , <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> نیست و از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> اسپانیایی در بیش از چهار سد سال پیش که پرتغالی ها به ایران تاختند (120 قمری = 1514 ترسایی ) و دریاسالار «آلبوکرک» آبخوست (جزیره) هرمز را گرفت , این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> به ایران آمد و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ما روا شد و حتا با اینکه شاه عباس پرتغالی ها را بیرون راند , چون ناگزیر از دادوستد با پرتغالی ها و اسپانیایی ها بودیم <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ریال» را بکار بردیم و در گفتارمان جا باز کرد .<br />
بر این پایه در هیچ یک از نوشته های <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> پیش از آن , جای پایی از این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نمی بینیم.<br />
واژه ی «ریال» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> اسپانیایی به معنای «شاهی» است و همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> فرانسه «رو یّال» و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> انگلیسی «رویال» گفته می شود , در همان معنای «شاه» و «شاهی» .<br />
<br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">اسکناس</span></span></span><br />
این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نیز <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> نیست و از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> روسی به ایران آمده است و روس ها به هر پول کاغذی اسکناس Acignats می گویند . <br />
برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان بر این باورند که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «اسکناس‌» از ریشه ، فرانسوی است و از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «اسینیات‌» می آید که به گونه ای کاغذ گفته می شود. <br />
بر این پایه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «اسکناس» دگرگون شده ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای است که از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> فرانسه به روس رفته و از آنجا به ایران آمده . به هر روی ، هرچه که باشد ، این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> هم <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> نیست . <br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">کَرشَه</span></span></span><br />
بازمی گردیم به زمان هخامنشی . <br />
در تاریخ ها می خوانیم که به یکه ی پول زمان هخامنشیان «کِرشَه» یا (کَرشَه) گفته می شده و این تنها <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی درست <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است که از دو هزار و پنجسد و اندی سال پیش تا امروز ، برای یکه ی پول ایران بکار رفته است . <br />
دیگر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> هایی که در این جستار گفته شد ، هر یک به گونه ای از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> های بیگانه به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ما آمد و ای کاش به هنگامی که در آغاز پادشاهی رضاشاه می خواستند سامان و روال پول ایران را دگرگون کنند ، آدم های فرهیخته و ایران دوست ، کار را بدست می گرفتند و بجای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های بیگانه ی ریال ، قران و تومان و ... که یا مغولی بودند و یا اسپانیایی یا تازی یا یونانی و یا روسی و فرانسوی ، از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«کَرشَه‌» سود می بردند و این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی کهنسال و ایرانی ، زنده می شد. <br />
به هر روی ، هم اکنون چند ‌«کِرشَه» یا‌ «کَرشَه‌» از زمان هخامنشیان بجای مانده که یکی از آنها در موزه ی ایران باستان نگهداری می شود. <br />
این کرشه ، از یک پاره سنگ سخت سبر تراشیده شده است و به سه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ، بابلی و عیلامی ، به خط میخی روی آن کنده شده و یادگاری است از زمان داریوش بزرگ کسی که برای نخستین بار در ایران ، پول را «چکّه‌» زد . <br />
این پول ١٢٠ کرشه است و در سال ١٣١٦ و به هنگام خاک برداری از یکی از اتاق های تخت جمشید پیدا شد. <br />
روی آ ن نوشته شده است: «یکسدو بیست کَرشَه ، منم داریوش ، شاه بزرگ ، شاه شاهان . شاه کشورها . شاه این مرز و بوم . پسر ویشتاسب هخامنشی‌» یکی دیگر از چِکّه (سکّه) های زمان هخامنشی (شِکِل) است که به ارزش یکدهم کرشه است. <br />
واژه شناسان برآنند که ‌«شِکِل‌» یک <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی سامی است و در همه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> های سامی مانند ‌«آکدی ، بابلی ، آشوری ، فنیقی ، آرامی ، سریانی و عِبری‌» این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> بکارمی رود و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> بابلی درکاربرد معنای ‌«سنجش‌» بکارمی رود. <br />
این دیدگاه درست است زیرا هم اکنون یکه ی پول روا درکشور اسراییل را نیز ‌«شِکِل‌» می گویند. ولی برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان برآنند که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«شِکِل» از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«سیگلُس» یونانی گرفته شده است و ‌«سامی‌» نیست. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px gray;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">واژه ی پول در جهان و در ایران چگونه پیدا شد؟</span></span></span></span></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">آیا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «پول» یا «تومان» و مانند اینها <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> هستند؟ <br />
در آینده بجای اسکناس وقِران و تومان و ریال چه بگوییم؟ </span><br />
<br />
بی گمان ایرانیان ازنخستین کسانی بوده اندکه ‌«پول‌» رادر سرزمین خود ، روا کردند . به گفته ی دیگر، پیش از آنکه «کوروش» در سال ۵٤٦ پیش از زایش مسیح ‌«لیدیا‌» را زیر چیرگی خود درآورد ، از داد و ستد در آن سرزمین آگاه بود. <br />
پس از افتادن ‌«لیدیا» بدست کوروش ، این سرزمین یکی از بخش های ایران شد و کوروش کارگاه چکّه (سکّه) زنی و زرآب خانه (ضرابخانه) رادر آنجا بنیاد نهاد. <br />
برای اینکه روشن شود چرا در اینجا بجای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «سکّه» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«چکّه‌» بکار رفته است ، بخشی از نوشته ی بخش دوّم در «ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها» برگ ٢٩٩ را در اینجا دوباره می آورم: <br />
...در این جستار، اشاره ای به معنای دیگری از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«چِک» کردم و آن کاربرد «برخورد دو فلز به یکدیگر» است. <br />
باید بیفزایم که در روزگاران گذشته و کنونی ، در «زرآب خانه‌» (ضرابخانه)ها هنگامی که می خواستند پول فلزی بسازند ، نقشی را بر روی فلزی می کندند و آن مهر را به سختی بر فلزی که باید پول از آن ساخته شود ، می کوبیدند یعنی مهر به سختی بر فلز زیرین می خورد و دو فلز ‌«چک‌» می شدند. یکی از معناهای «چک» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> بهم خوردن دو فلز است مانند «چکاچک شمشیرها‌». <br />
به همین انگیزه فلز زیرین را که نقش مهر در آن برجای می ماند ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پارسی‌ «چک» یا «چکّه‌» می گفتند و همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> با آمدن تازیان به ایران ، دگرگون و ‌«سکّه‌» گفته و نوشته شد زیرا تازیان نمی توانستند بندواژه ی ‌«چ» را بر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> بیاورند (بر این پایه ، ریشه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «سکّه» نیز ، همان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «چِک‌» است و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است. <br />
پس ازکورش، این داریوش بزرگ ، سومین پادشاه هخامنشی بود که پس از آرام کردن کشور پهناور ایران ، دستور داد پول های محلی را گرد آورند زیرا این گونه چکّه ها در مرزهای ایران برای داد و ستد روا بود و این چکه ها از آن پادشاهان ماد و هخامنش نبود. <br />
بدنبال این فرمان، دستور داد پولی را چکّه بزنندکه در سراسرکشور پذیرفتنی بوده و شایسته ی شاهنشاهی هخامنشی باشد و همه ی تیره های زیر چیرگی هخامنشیان آن را بپذیرند و این چکّه از زرناب بود. <br />
پس نحستین چکّه (سکّه) زرین که در ایران زده شد، همان چکه ی زرین داریوش بزرگ بود که در جهان نامور شد. <br />
این چکّه را نویسندگان یونانی و تاریخ نویسان آن کشور ، به نام خود داریوش (دریکوس) می نامیدند یعنی از نام ایرانی ‌«دارید وَهو‌» که به گویش ایرانی ‌«داربوش‌» گفته می شد و یونانیان آ ن را «داری یوس» می نامیدند، نام این چکّه را ساختند. <br />
این نام به همه ی برگه های بهادار ، چه کاغذی و چه فلزی گفت می شد ولی چکّه ی پول هخامنشیان نام دیگری داشت که در دنباله ی این جستار، بدان می پردازیم. <br />
پیش از اینکه جستار بالا را دنبال کنیم ، شایسته می دانم ، همه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> هایی که از آغاز تا امروز برای نامیدن رده های گوناگون پول ایران میان ما ، روا بود ریشه یابی کنم. <br />
استاد دهخدا و استاد معین ‌ «اِشتنگا‌س» و نزدیک به همه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نویسان ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «پو‌ل» را <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> دانسته اند ولی سه - چهار تن از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان و ریشه یابان ، با اینکه می پذیرند که این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسا نی و پهلوی اشکانی هم روا بوده و به آن ۵۶«پول» گفته می شد. بر این باورند که ریشه ی این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> یونانی به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> میانی رسیده است و یونانیان به این پدیده‌ «اوبولوس» یا‌ «اوپولوس‌» می گفتند. <br />
استاد دهخدا نیز با اینکه در آغاز ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«پول» را <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> می داند، بدنبال آن می افزاید: <br />
ظاهراً این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> از زمان اشکانیان از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«بولوس» یونانی به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ما آمده است . به هر روی ، آنچه روشن است ایرانیان این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را از زمان ساسانیان بکار می بردند .<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;"> نزاری می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">باز حسرت می کشم از بی کسی<br />
خاک بر سر می کنم از بی «پولی»</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">ابوسعید ابوالخیر می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">اسرار ملک بین که به غول افتادست<br />
وان سکه ی زربین که به «پول» افتادست</span> </div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">مولوی می گوید:</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">بجای لقمه و «پول» ار خدای را جُستی<br />
نشسته بر لب خندق ندیدمی یک کور</span></div></fieldset></td></table>
<br />
از ساسانیان و اشکانیان دورتر و به ژرفای تاریخ می رویم و می بینیم در زمان هخامنشیان که هنوز یونانیان به ایرانیان نتاخته بودند . ایرانی ها بجای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی پول ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«پارَک» را داشتندکه با نگرش به شیوه ی دستوری <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ، پسوندهای (اَک) به (اِک) دگرگون شد و ‌«پارَک» هم ‌«پاره‌» گفته شد و هنوز هم در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> به «رشوه‌» پار‌ه» می گویند. <br />
<br />
پارک ستان ===== پاره ستان  ===== رشوه گیر <br />
پارَک دِه ===== پاره دِه =====  رشوه دهنده <br />
<br />
همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ، به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ترکی رفت و در زمان شاهنشاهی عثمانیان ترک ها به یکه ی پول خود «پارام‌» یا «پا‌رَه» می گفتند. <br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">درهم </span></span></span><br />
از هخامنشیان می گذریم نگاهی گذرا به ساسانیان و اشکانیان می کنیم و نزدیک تر می آییم و به پس از تاختن تازیان به ایران می رسیم. <br />
دِرهَم یا دِرهام (هر «درهم» یکدهم دینار بود) به پول سیمین گفته می شد و پول زرین را «دینار‌» می گفتند. <br />
واژه ی ‌«دِرهم‌» از زمان اسکندر در ایران روا شد و به پول زمان اشکانیان و ساسانیان ‌«درهم» می گفتند. <br />
در یونان ، این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را «دراخَمه‌» یا‌ «دراخ‌ما» می گفتند و هنوز هم می گویند. <br />
واژه ی ‌«درهَم‌» حتا پس از تاختن تازیان به ایران ، به یکه های پولی گفته شد و تازیان نیز به چکّه های سیمینی که خود چاپ کردند ، ‌«درهم» گفتند. <br />
پادشاهان ایرانی پس از اسلام نیز مانند «آل بویه ، قراخانیان ، خوارزمشاهیان و مانند آنها» نیز ، چکّه های نقره ی خود را «درهم‌» می گفتند پس این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، ریشه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ندارد. <br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">دینار </span></span></span><br />
واژه ی «دینار‌» در آغاز ‌«دِنّار» گفته می شد ولی برای آسان تر بر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> راندن‌ «دینار» گفتند . این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، ریشه ی «رومی‌» دارد و رومیان به آن «دناریوس» می گفتند و آن چکّه (سکّه) های زرین روا در میان مردم بود. <br />
این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را نیز تازیان پس از تاخت به ایران ، درباره ی پول هایی که چه در سرزمین خود و چه در ایران پس از اسلام زدند ، بکار بردند. <br />
امّا در زمان قاجاریان و پهلوی‌ «دینار» به کمترین ارزش پولی گفته شدکه یک بیستم ریال بود . <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">سعدی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">آنکس که به دینار و درم مال بیندوخت<br />
سر عاقبت اندر سرِ «دینار و درم» کرد </span></div></fieldset></td></table>
<br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">تومان </span></span></span><br />
‌«تومان» هم <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای است بیگانه و از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> مغولی به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ما آمد. <br />
این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> مغولی معنای «ده هزار‌» را می دهد و کسی را که فرمانده ده هزار تن بود ، ‌«امیرتومان‌» می گفتند. <br />
پس ، این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، از ره آوردهای تک و تاخت مغول به ایران است. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">رشیدالدین فضل الله ، درجامع التوارخ ، می نویسد: </font></strong></legend>چون آنجا رسید، قاآن سی «تومان» لشکر مغول و هشتا‌د «تومان» لشکر ختای ترتیب فرمود ...</fieldset></td></table>
 <br />
انگیزه اینکه ما این نام را به ‌«پول کاغذی» (اسکناس) خود دادیم ، این بود که هر یک «شاهی‌» از زمان قاجاریان ، 50 دینار بود و بیست «شاهی» (یک قران) را «یکهزار» می گفتند (20x50) و <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های‌ «دو زار، سه زار، چهار زار» کوتاه شده ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «دوهزار ، سه هزار ، چهارهزار ، و ...» بود. <br />
همچنین دو شاهی راکه «سددینا‌ر» می شد ، به کوتاهی ‌«صنار» می گفتند. ده تا ‌«قِران‌» را که «ده هزار دینار‌» آن زمان بود ، یک ‌«تومان» می گفتند پس ‌«تومان» یعنی ‌«ده هزار دینار. به هر روی ، این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نیز <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> نیست .<br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">قِران</span></span></span> <br />
واژه ی ‌«قِران» یک <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی تازی است و از ریشه ی ‌«صاحبقران» گرفته و بر روی یکی از یکه های پول ایرانی گذارده شده .<br />
زیرا بر روی چکّه های بیشتر شاهان ایرانی از صفویان تا ناصرالدین شاه (شاه عباس دوم , شاه تهماسب دوّم , شاه سلیمان , ابراهیم شاه برادر عادلشاه , نادرشاه , شاهرخ شاه , فتحعلی شاه و ناصرالذین شاه) <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «صاحبقران» کنده شده است . به همین انگیزه یکی از یکه های پولی ایرانیان در زمان قاجاریان (که ده تای آن یک تومان بود) «قِران» نامیده شد .<br />
ریشه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «قِران» (درساخت صاحبقران) به معنای «نزدیک بودن» است و انگیزه ی آنکه برخی از شاهان را صاحبقران می دانستند جز چاپلوسی چیز دیگری نبود . زیرا  این باور در مغز ایرانی ها بود که می گفتند : «اگر به هنگام زاده شدن شاهزاده ای (که سپس شاه شده است) دو ستاره آسمانی (برای نمونه کیوان و برجیس) نزدیک بهم آیند , آن شاهزاده , پادشاهی دادگستر و جهانگیر خواهد شد !! و روی این برآورد بی پایه , او را «صاحبقران» می نامیدند . (نزدیک شدن دو ستاره بهم به هنگام زایش).<br />
واژه ی «قِران» تا آغاز پادشاهی رضا شاه , در گفتار مردم بکار می رفت پس از آن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ریال» را جانشین آن کردند که این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نیز <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> نبود .<br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ریال</span></span></span><br />
واژه ی «ریال» همان گونه که آمد , <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> نیست و از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> اسپانیایی در بیش از چهار سد سال پیش که پرتغالی ها به ایران تاختند (120 قمری = 1514 ترسایی ) و دریاسالار «آلبوکرک» آبخوست (جزیره) هرمز را گرفت , این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> به ایران آمد و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ما روا شد و حتا با اینکه شاه عباس پرتغالی ها را بیرون راند , چون ناگزیر از دادوستد با پرتغالی ها و اسپانیایی ها بودیم <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «ریال» را بکار بردیم و در گفتارمان جا باز کرد .<br />
بر این پایه در هیچ یک از نوشته های <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> پیش از آن , جای پایی از این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نمی بینیم.<br />
واژه ی «ریال» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> اسپانیایی به معنای «شاهی» است و همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> فرانسه «رو یّال» و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> انگلیسی «رویال» گفته می شود , در همان معنای «شاه» و «شاهی» .<br />
<br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">اسکناس</span></span></span><br />
این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نیز <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> نیست و از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> روسی به ایران آمده است و روس ها به هر پول کاغذی اسکناس Acignats می گویند . <br />
برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان بر این باورند که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «اسکناس‌» از ریشه ، فرانسوی است و از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «اسینیات‌» می آید که به گونه ای کاغذ گفته می شود. <br />
بر این پایه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «اسکناس» دگرگون شده ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای است که از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> فرانسه به روس رفته و از آنجا به ایران آمده . به هر روی ، هرچه که باشد ، این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> هم <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> نیست . <br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">کَرشَه</span></span></span><br />
بازمی گردیم به زمان هخامنشی . <br />
در تاریخ ها می خوانیم که به یکه ی پول زمان هخامنشیان «کِرشَه» یا (کَرشَه) گفته می شده و این تنها <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی درست <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> است که از دو هزار و پنجسد و اندی سال پیش تا امروز ، برای یکه ی پول ایران بکار رفته است . <br />
دیگر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> هایی که در این جستار گفته شد ، هر یک به گونه ای از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> های بیگانه به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ما آمد و ای کاش به هنگامی که در آغاز پادشاهی رضاشاه می خواستند سامان و روال پول ایران را دگرگون کنند ، آدم های فرهیخته و ایران دوست ، کار را بدست می گرفتند و بجای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های بیگانه ی ریال ، قران و تومان و ... که یا مغولی بودند و یا اسپانیایی یا تازی یا یونانی و یا روسی و فرانسوی ، از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«کَرشَه‌» سود می بردند و این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی کهنسال و ایرانی ، زنده می شد. <br />
به هر روی ، هم اکنون چند ‌«کِرشَه» یا‌ «کَرشَه‌» از زمان هخامنشیان بجای مانده که یکی از آنها در موزه ی ایران باستان نگهداری می شود. <br />
این کرشه ، از یک پاره سنگ سخت سبر تراشیده شده است و به سه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ، بابلی و عیلامی ، به خط میخی روی آن کنده شده و یادگاری است از زمان داریوش بزرگ کسی که برای نخستین بار در ایران ، پول را «چکّه‌» زد . <br />
این پول ١٢٠ کرشه است و در سال ١٣١٦ و به هنگام خاک برداری از یکی از اتاق های تخت جمشید پیدا شد. <br />
روی آ ن نوشته شده است: «یکسدو بیست کَرشَه ، منم داریوش ، شاه بزرگ ، شاه شاهان . شاه کشورها . شاه این مرز و بوم . پسر ویشتاسب هخامنشی‌» یکی دیگر از چِکّه (سکّه) های زمان هخامنشی (شِکِل) است که به ارزش یکدهم کرشه است. <br />
واژه شناسان برآنند که ‌«شِکِل‌» یک <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی سامی است و در همه ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> های سامی مانند ‌«آکدی ، بابلی ، آشوری ، فنیقی ، آرامی ، سریانی و عِبری‌» این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> بکارمی رود و در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> بابلی درکاربرد معنای ‌«سنجش‌» بکارمی رود. <br />
این دیدگاه درست است زیرا هم اکنون یکه ی پول روا درکشور اسراییل را نیز ‌«شِکِل‌» می گویند. ولی برخی از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان برآنند که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«شِکِل» از <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«سیگلُس» یونانی گرفته شده است و ‌«سامی‌» نیست. <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بررسی واژه ها ی «گیتی , جهان , کیهان , گیتا و گیهان»]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1469</link>
			<pubDate>Mon, 15 Dec 2014 10:50:32 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1469</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px gray;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها ی «گیتی , جهان , کیهان , گیتا و گیهان»</span></span></span></span></div>
<br />
در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ، سه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> هست که هر چند هرسه یک برآورد رادر اندیشه آدمی پدید می آورند ولی در ژرفای آن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها معنای شان از یکدیگر جدا هستند. بیشتر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان کهن بر این باورندکه ‌«گیتی» تنها و تنها به کره خاکی یعنی گویالی که ما در آن بسرمی بریم گفته می شود. <br />
<span style="font-weight: bold;">آنندراج می نویسد:</span> گیتی یعنی عالم پایین. (کره خاکی)<br />
<span style="font-weight: bold;">ناظم الاطبا نیز آورده است:</span> گیتی به کره ارض (کره خاکی) گفته می شود. <br />
همین گونه در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نامه های دیگر، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «گیتی» را ‌«گویال خاکی‌» (کره زمین) دانسته اند. به همین انگیزه هرگاه خواست گوینده، جهان دیگر (عالم آخرت) باشد ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «آن گیتی‌» را بکار می برد. ولی به تازگی ، دیده شده است که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «گیتا» را نیز در کاربرد <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«گیتی‌» بکار می برند که در هیچ یک از فرهنگنامه هایی که در دسترس نویسنده بود، چنین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای دیده نشد. <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">رودکی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">اَبا خورشید سالاران «گیتی»<br />
سوار رزم ساز و گُرد نستوه</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و باز از رودکی است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">هموار خواهی کرد  «گیتی» را؟<br />
«گیتی» است , کی پذیرد همواری؟ </span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">دقیقی سروده است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">دقیقی چار خصلت برگزیدست<br />
به «گیتی» در , زخویی ها و زشتی</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و سرانجام از فردوسی است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">زبهر جهاندار شاه کیان<br />
ببستند گُردان «گیتی» میان </span></div></fieldset></td></table>
<br />
گهگاه ‌«گیتی» را در کاربرد معنای ‌«زمانه» نیز بکار برده اند. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">از آن میان از عنصری می خوانیم: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">یکی مهره باز است «گیتی» که دیو<br />
ندارد به ترفند او , هیچ «تیو» </span></div></fieldset></td></table>
<br />
‌(«تیو‌» به معنای ‌«تاب و توان» است) .<br />
 و در این کاربرد، ساخت های ‌«سفله گیتی . گیتی دون . کگیتی آدمی کش. گیتی سفله پسند‌» را درزبان خود داریم . <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">فردوسی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">که «گیتی» سپنج است و جاوید نیست<br />
فری برتر از فرّجمشید نیست</span></div></fieldset></td></table>
<br />
(سپنج به معنای ‌«عاریتی‌»، ‌«موقت‌» و‌ «ناپایدار» است) . <br />
<br />
<span style="color: #0000CD;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">جهان: </span></span></span><br />
پیش از بررسی معنای این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، شایسته است گفته شود که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌ «جهان‌» از دیدگاه دستوری «نام کننده» (اسم فاعل) است ، ازکار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «جهیدن‌» . مانند: دوان ، گویان ، پرسان ، روان ، گریان ، خندان و ... و ... ‌«جهان‌» <br />
<br />
پس ‌«جهان» یعنی چیزی یا پدیده ای که پیوسته در حا‌ل «جهیدن» و گذشتن است . ولی بر پایه ی روشی که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> روا است ، این صفت (سرشت) بجای «نام» (اسم) نشسته است و فردوسی به شیوایی آن را نشان داده است. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">فردوسی:</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">بیامد به تخت کیان برنشست<br />
گرفت این جهانِ «جهان» را بدست </span></div></fieldset></td></table>
<br />
واژه ی ‌«جهان‌» به باور بیشترینه پژوهشگران ، هم به ‌«گویال زمین» (کره خاکی) گفته می شود و هم به جهان گسترده ی کنونی ، ازستارگان وکهکشان ها و همه ی جهان و هستی و هر چیز که ما در زمین و آسمان می بینیم و یا هست اما از چشم ما دور است . به همه ی اینها در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پارسیِ درست «جهان‌» می گویند. <br />
باز هم برای استواری سخن خود ، از چند کاروان سالار ادب پارسی، دو - سه نمونه می آورم :<br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">کسایی مروزی می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">خدای عرش «جهان» را چنین نهاد , نهاد<br />
که گاه مردم آن شادمان و گه ناشاد </span></div></fieldset></td></table>
<br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div><table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">رودکی سروده است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">جمله صید این جهانیم پسر<br />
ما چو صَعوه , مرگ بر سان زغن</span> </div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و فردوسی بزرگ می گوید:</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">«جهان» آزموده دلاور سران<br />
گشادند یک یک به پاسخ زبان</span></div></fieldset></td></table>
<br />
از این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ساخت های فراوانی پدید آمده است، از آن میان: جهان آشوب ، جهانگیر ، جهانبخش ، جهان پیما، جهان آفرین ، جهانگرد ، جهاندار ، جهانبان ، جهان بانو ، جهانشاه، جهان بین ، جهانخوار ، جهان پرست ، جهان پرور و ... و ... <br />
<br />
<span style="color: #0000CD;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">کیهان:</span></span></span><br />
پیش از بررسی معنا وکاربرد این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، شایسته است بدانیم که این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را هم ‌«کیهان‌» می نویسند و هم ‌«‌گیهان» . . . <br />
به همین انگیزه در برآورد معنای آن، میان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان دودستگی است . <br />
<span style="font-weight: bold;">گروه نخست</span> که بیشترینه را در برمی گیرد ، برآنندکه «کیهان» به آسمان ها و گویال ها و گردنده هایی که در آن سرگردانند ، گفته می شود نه به زمین خاکی و تازی این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نیز (فضا) است . ) <br />
در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی به آنچه که امروز کیهان و فضا گفته می شود: ‌«اِسپاش» می گفتند و همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> انگلیسی رفت و <i><abbr title="فضا" style="cursor:help;font-weight:bold;font-style:italic;color:navy; ">Space</abbr></i> (اِسپِیس) گفته شد. <br />
<span style="font-weight: bold;">گروه دوّم</span> برآنند که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌ «کیهان‌» در آغاز ‌«گیهان» بوده است و ‌«گیهان‌» هم دگرگون شده ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«گهان» ‌ «جهان‌» است . بر این پایه، همان معنایی را که برای جهان می دانیم (که کره زمین و آسمان ها را دربرمی گیرد) ، باید برای «کیهان‌» و ‌«گیهان» هم بکار ببریم. ولی این گروه نگفته اند که آیا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای داریم که تنها به آسمان ها و ستارگان و همه ی آنچه که در آسمان است گفته شود؟! . بویژه آنکه ، برخی از استادان ادب جدایی چشمگیری میان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های ‌«جهان» و ‌«کیهان» از دیدگاه معنا ، قایل هستند. برای نمونه: . <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">ناصر خسرو می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">بگوی شان که «جهان» سروِ من چو چنبر کرد<br />
به مَکر خویش خود این است کار , «کیهان» را</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;"> باز هم از ناصر خسرو است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">رو , دل ز «جهان» بازکش که «کیهان»<br />
بسیار کشیده چون تو در دام</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;"> و فردوسی می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">چو نیکی نُمایدت «کیهان» خدای<br />
تو با هرکسی نیز , نیکی نمای</span></div></fieldset></td></table>
<br />
به هر روی ، امروز درگفتار و نوشتار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> زبانان ، جدایی چشمگیری میان معنای ‌«گیتی»  و «جها‌ن» و  «کیهان» است: گیتی به هرچه که روی کره ی خاکی است گفته می شود. <br />
جهان، هم به آنچه که روی کره خاکی است و هم به آنچه که در سراسر آسمان ها است گفته می شود (سراسرکائنات). و کیهان، تنها جهان آسمان ها وستارگان است. <br />
<br />
<style>dt{margin: 0 auto;width:87%;border:15px solid transparent;padding:5px 20px;}#round{-webkit-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Safari 5 */-o-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Opera */border-image:url(images/border.png) 30 30 round;}</style><br />
<dt id="round">براین پایه ، هیچگاه :<br />
 بجای کیهان نورد نمی گوییم جهان نورد یاگیتی نورد <br />
بجای پرتوهای کیهانی نمی گوییم پرتوهای جهانی یا پرتوهای گیتی <br />
بجای کیهان پیما نمی گوییم جهان پیما یاگیتی پیما <br />
بجای کیهانگرد نمی گوییم جهانگرد یاگیتی گرد </dt><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px gray;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها ی «گیتی , جهان , کیهان , گیتا و گیهان»</span></span></span></span></div>
<br />
در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ، سه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> هست که هر چند هرسه یک برآورد رادر اندیشه آدمی پدید می آورند ولی در ژرفای آن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها معنای شان از یکدیگر جدا هستند. بیشتر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان کهن بر این باورندکه ‌«گیتی» تنها و تنها به کره خاکی یعنی گویالی که ما در آن بسرمی بریم گفته می شود. <br />
<span style="font-weight: bold;">آنندراج می نویسد:</span> گیتی یعنی عالم پایین. (کره خاکی)<br />
<span style="font-weight: bold;">ناظم الاطبا نیز آورده است:</span> گیتی به کره ارض (کره خاکی) گفته می شود. <br />
همین گونه در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نامه های دیگر، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «گیتی» را ‌«گویال خاکی‌» (کره زمین) دانسته اند. به همین انگیزه هرگاه خواست گوینده، جهان دیگر (عالم آخرت) باشد ، <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «آن گیتی‌» را بکار می برد. ولی به تازگی ، دیده شده است که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «گیتا» را نیز در کاربرد <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«گیتی‌» بکار می برند که در هیچ یک از فرهنگنامه هایی که در دسترس نویسنده بود، چنین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای دیده نشد. <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">رودکی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">اَبا خورشید سالاران «گیتی»<br />
سوار رزم ساز و گُرد نستوه</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و باز از رودکی است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">هموار خواهی کرد  «گیتی» را؟<br />
«گیتی» است , کی پذیرد همواری؟ </span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">دقیقی سروده است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">دقیقی چار خصلت برگزیدست<br />
به «گیتی» در , زخویی ها و زشتی</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و سرانجام از فردوسی است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">زبهر جهاندار شاه کیان<br />
ببستند گُردان «گیتی» میان </span></div></fieldset></td></table>
<br />
گهگاه ‌«گیتی» را در کاربرد معنای ‌«زمانه» نیز بکار برده اند. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">از آن میان از عنصری می خوانیم: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">یکی مهره باز است «گیتی» که دیو<br />
ندارد به ترفند او , هیچ «تیو» </span></div></fieldset></td></table>
<br />
‌(«تیو‌» به معنای ‌«تاب و توان» است) .<br />
 و در این کاربرد، ساخت های ‌«سفله گیتی . گیتی دون . کگیتی آدمی کش. گیتی سفله پسند‌» را درزبان خود داریم . <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">فردوسی می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">که «گیتی» سپنج است و جاوید نیست<br />
فری برتر از فرّجمشید نیست</span></div></fieldset></td></table>
<br />
(سپنج به معنای ‌«عاریتی‌»، ‌«موقت‌» و‌ «ناپایدار» است) . <br />
<br />
<span style="color: #0000CD;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">جهان: </span></span></span><br />
پیش از بررسی معنای این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، شایسته است گفته شود که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌ «جهان‌» از دیدگاه دستوری «نام کننده» (اسم فاعل) است ، ازکار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «جهیدن‌» . مانند: دوان ، گویان ، پرسان ، روان ، گریان ، خندان و ... و ... ‌«جهان‌» <br />
<br />
پس ‌«جهان» یعنی چیزی یا پدیده ای که پیوسته در حا‌ل «جهیدن» و گذشتن است . ولی بر پایه ی روشی که در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> روا است ، این صفت (سرشت) بجای «نام» (اسم) نشسته است و فردوسی به شیوایی آن را نشان داده است. <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">فردوسی:</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">بیامد به تخت کیان برنشست<br />
گرفت این جهانِ «جهان» را بدست </span></div></fieldset></td></table>
<br />
واژه ی ‌«جهان‌» به باور بیشترینه پژوهشگران ، هم به ‌«گویال زمین» (کره خاکی) گفته می شود و هم به جهان گسترده ی کنونی ، ازستارگان وکهکشان ها و همه ی جهان و هستی و هر چیز که ما در زمین و آسمان می بینیم و یا هست اما از چشم ما دور است . به همه ی اینها در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پارسیِ درست «جهان‌» می گویند. <br />
باز هم برای استواری سخن خود ، از چند کاروان سالار ادب پارسی، دو - سه نمونه می آورم :<br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">کسایی مروزی می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">خدای عرش «جهان» را چنین نهاد , نهاد<br />
که گاه مردم آن شادمان و گه ناشاد </span></div></fieldset></td></table>
<br />
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div><table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">رودکی سروده است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">جمله صید این جهانیم پسر<br />
ما چو صَعوه , مرگ بر سان زغن</span> </div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">و فردوسی بزرگ می گوید:</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">«جهان» آزموده دلاور سران<br />
گشادند یک یک به پاسخ زبان</span></div></fieldset></td></table>
<br />
از این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ساخت های فراوانی پدید آمده است، از آن میان: جهان آشوب ، جهانگیر ، جهانبخش ، جهان پیما، جهان آفرین ، جهانگرد ، جهاندار ، جهانبان ، جهان بانو ، جهانشاه، جهان بین ، جهانخوار ، جهان پرست ، جهان پرور و ... و ... <br />
<br />
<span style="color: #0000CD;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">کیهان:</span></span></span><br />
پیش از بررسی معنا وکاربرد این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، شایسته است بدانیم که این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را هم ‌«کیهان‌» می نویسند و هم ‌«‌گیهان» . . . <br />
به همین انگیزه در برآورد معنای آن، میان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان دودستگی است . <br />
<span style="font-weight: bold;">گروه نخست</span> که بیشترینه را در برمی گیرد ، برآنندکه «کیهان» به آسمان ها و گویال ها و گردنده هایی که در آن سرگردانند ، گفته می شود نه به زمین خاکی و تازی این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نیز (فضا) است . ) <br />
در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> پهلوی ساسانی به آنچه که امروز کیهان و فضا گفته می شود: ‌«اِسپاش» می گفتند و همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> به <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> انگلیسی رفت و <i><abbr title="فضا" style="cursor:help;font-weight:bold;font-style:italic;color:navy; ">Space</abbr></i> (اِسپِیس) گفته شد. <br />
<span style="font-weight: bold;">گروه دوّم</span> برآنند که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌ «کیهان‌» در آغاز ‌«گیهان» بوده است و ‌«گیهان‌» هم دگرگون شده ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«گهان» ‌ «جهان‌» است . بر این پایه، همان معنایی را که برای جهان می دانیم (که کره زمین و آسمان ها را دربرمی گیرد) ، باید برای «کیهان‌» و ‌«گیهان» هم بکار ببریم. ولی این گروه نگفته اند که آیا <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ای داریم که تنها به آسمان ها و ستارگان و همه ی آنچه که در آسمان است گفته شود؟! . بویژه آنکه ، برخی از استادان ادب جدایی چشمگیری میان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های ‌«جهان» و ‌«کیهان» از دیدگاه معنا ، قایل هستند. برای نمونه: . <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">ناصر خسرو می گوید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">بگوی شان که «جهان» سروِ من چو چنبر کرد<br />
به مَکر خویش خود این است کار , «کیهان» را</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;"> باز هم از ناصر خسرو است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">رو , دل ز «جهان» بازکش که «کیهان»<br />
بسیار کشیده چون تو در دام</span></div></fieldset></td></table>
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;"> و فردوسی می سراید: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">چو نیکی نُمایدت «کیهان» خدای<br />
تو با هرکسی نیز , نیکی نمای</span></div></fieldset></td></table>
<br />
به هر روی ، امروز درگفتار و نوشتار <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> زبانان ، جدایی چشمگیری میان معنای ‌«گیتی»  و «جها‌ن» و  «کیهان» است: گیتی به هرچه که روی کره ی خاکی است گفته می شود. <br />
جهان، هم به آنچه که روی کره خاکی است و هم به آنچه که در سراسر آسمان ها است گفته می شود (سراسرکائنات). و کیهان، تنها جهان آسمان ها وستارگان است. <br />
<br />
<style>dt{margin: 0 auto;width:87%;border:15px solid transparent;padding:5px 20px;}#round{-webkit-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Safari 5 */-o-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Opera */border-image:url(images/border.png) 30 30 round;}</style><br />
<dt id="round">براین پایه ، هیچگاه :<br />
 بجای کیهان نورد نمی گوییم جهان نورد یاگیتی نورد <br />
بجای پرتوهای کیهانی نمی گوییم پرتوهای جهانی یا پرتوهای گیتی <br />
بجای کیهان پیما نمی گوییم جهان پیما یاگیتی پیما <br />
بجای کیهانگرد نمی گوییم جهانگرد یاگیتی گرد </dt><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بررسی واژه های «مَهَستی , مِهَستی , مِهسَتی و مَهسَتی»]]></title>
			<link>http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1468</link>
			<pubDate>Mon, 15 Dec 2014 09:09:53 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.midorinco.ir/showthread.php?tid=1468</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px gray;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «مَهَستی , مِهَستی , مِهسَتی و مَهسَتی»</span></span></span></span></div>
 <br />
<span style="font-weight: bold;">کدام درست است؟ </span><br />
درباره <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ‌«مهستی» و اینکه چگونه باید آن را خواند و بر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> راند، میان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان و استادان ریشه یابی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها، چندگانگی چشمگیری دیده می شود و چون با دگرگون کردن آواهای بالا و پایین بر روی بند <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های ‌«م‌» و «ه‌» و ‌«س‌» معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نیز دگرگون می شود بر این پایه میان استادان در زمینه معنای این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نیز چندگانگی دیده می شود. <br />
استاد علی اکبر دهخدا، بر این باور است که این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، کوتاه شده ی «ماه سِتی‌» است و «سِتی‌» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن معنای ‌«بانو‌» را می دهد. (سپس استاد می افزایدکه ‌«سِتی‌» کوتاه شده ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی تازی ‌«سَیّدَتی‌» است یعنی ‌«خانم من!!» و روشن نیست اگر «سِتی‌» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> معنای «بانو‌» و &lt;«خانم‌» را می دهد پس ‌«سیّدتی» تازی در اینجا چه می کند؟) به هر روی استاد دهخدا بر این باور است که «مَهسِتی» گویش درست این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> است یعنی ‌«ماه بانو‌» یا «مهبانو» و یا «ماه خانم». <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">سپس از سنایی نمونه می آورد: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">داشت زالی به روستای تکاو<br />
مَهسِتی نام دختری و سه گاو</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">همچنین از سعدی نمونه آورده است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">دختر اندر شکم پسر نشود<br />
مَهسِتی را که دل پسرخواهد</span></div></fieldset></td></table>
<br />
ولی استاد سعید نغیسی بر این باور است که گویش درست این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌«مِهسَتی» است که از دو بخش ‌«مه + ستی‌» ساخته شده است که ‌«مِه‌» به معنای بزرگ است و «سَتی‌» نیز معنای ‌«بانو» را می دهد. بر این پایه «مِهسَتی‌» یعنی ‌«بانوی بزرگ» (استاد سعید نفیسی گویش «سِتی» را درست تراز «سِتی» می داند ولی معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را همان ‌«بانو» می داند.)<br />
استاد نفیسی بویژه پافشاری می کندکه بی چون وچرا «مِهسَتی»‌ درست است و او نیز چامه «سنایی‌» را نمونه آورده است و می گوید در این چامه: <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">سنایی:</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;">
<span style="font-weight: bold;">داشت زالی به روستای تکاو<br />
مِهَستی نام دختری و سه گاو</span></div></fieldset></td></table>
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>اگر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را جز «مِهَستی» بخوانیم وزن چامه بهم می خورد. <br />
استاد می افزاید، در نامگذاری کسان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «مِه‌» و ‌«کِه‌» (در معنای بزرگ و کوچک) بسیار آورده شده ولی «مَه» به معنا‌ی «ماه» دیده نشده است. (گویا استاد نام های مَهبانو ، مهوش ، مَه سیا ، مهیار ، مَهپاره ، مهتاب ، مَهدخت ، مهشید و ... را فراموس کرده اند.)<br />
گذشته از این دو استاد نامدار ، گروهی دیگر هستندکه می گویند در این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌«سَتی» معنای بانو را نمی دهد و برآنند که باید «مَهَستی‌» گفته شود که از «مَه + اَستی‌» ساخته شده یعنی ‌«ماه هستی»! و سرانجام دسته ای دیگر می گویند ‌«مِهَستی‌» درست است یعنی «بزرگ هستی!»  و می افزاید بی گما‌ن «مِهَستی‌» در معنای ‌«بزرگ هستی» درست است بویژه درگذشته به شاهان ‌«مِهَستی‌» هم گفته می شدکه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «اعلاحضرت‌» است. <br />
این دسته بر این باورند که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> «ماژِسته» فرانسه ‌ «مَجِستی» انگلیسی که در آن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ها به شاهان گفته می شود . از همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«مِهَستی» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> گرفته شده است. <br />
به هر روی ، هنوز هیچ یک از پژوهندگان نتوانسته اند، گروه های دیگر را با خود همداستان کنند . بر این پایه در پایان این گفتار، هر چهار گویش این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را می آورم و معنای آنها را نیز در برابرشان می نویسم تا خوانندگان هرکدام را که درست تر دانستند بکار برند. <br />
<br />
<style>dt{margin: 0 auto;width:87%;border:15px solid transparent;padding:5px 20px;}#round{-webkit-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Safari 5 */-o-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Opera */border-image:url(images/border.png) 30 30 round;}</style><br />
<dt id="round">مَهَستی ========== ماه هستی <br />
مِهَستی ========== بزرگ هستی<br />
مِهسَتی ========== بانوی بزرگ <br />
مَهسِتی ========== ماه بانو </dt><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="text-shadow: 0px 5px 2px gray;"><span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">بررسی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های «مَهَستی , مِهَستی , مِهسَتی و مَهسَتی»</span></span></span></span></div>
 <br />
<span style="font-weight: bold;">کدام درست است؟ </span><br />
درباره <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> ‌«مهستی» و اینکه چگونه باید آن را خواند و بر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> راند، میان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> شناسان و استادان ریشه یابی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها، چندگانگی چشمگیری دیده می شود و چون با دگرگون کردن آواهای بالا و پایین بر روی بند <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> های ‌«م‌» و «ه‌» و ‌«س‌» معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نیز دگرگون می شود بر این پایه میان استادان در زمینه معنای این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> نیز چندگانگی دیده می شود. <br />
استاد علی اکبر دهخدا، بر این باور است که این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ، کوتاه شده ی «ماه سِتی‌» است و «سِتی‌» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> کهن معنای ‌«بانو‌» را می دهد. (سپس استاد می افزایدکه ‌«سِتی‌» کوتاه شده ی <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی تازی ‌«سَیّدَتی‌» است یعنی ‌«خانم من!!» و روشن نیست اگر «سِتی‌» در <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> معنای «بانو‌» و &lt;«خانم‌» را می دهد پس ‌«سیّدتی» تازی در اینجا چه می کند؟) به هر روی استاد دهخدا بر این باور است که «مَهسِتی» گویش درست این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> است یعنی ‌«ماه بانو‌» یا «مهبانو» و یا «ماه خانم». <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">سپس از سنایی نمونه می آورد: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">داشت زالی به روستای تکاو<br />
مَهسِتی نام دختری و سه گاو</span></div></fieldset></td></table>
 <br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">همچنین از سعدی نمونه آورده است: </font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">دختر اندر شکم پسر نشود<br />
مَهسِتی را که دل پسرخواهد</span></div></fieldset></td></table>
<br />
ولی استاد سعید نغیسی بر این باور است که گویش درست این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌«مِهسَتی» است که از دو بخش ‌«مه + ستی‌» ساخته شده است که ‌«مِه‌» به معنای بزرگ است و «سَتی‌» نیز معنای ‌«بانو» را می دهد. بر این پایه «مِهسَتی‌» یعنی ‌«بانوی بزرگ» (استاد سعید نفیسی گویش «سِتی» را درست تراز «سِتی» می داند ولی معنای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را همان ‌«بانو» می داند.)<br />
استاد نفیسی بویژه پافشاری می کندکه بی چون وچرا «مِهسَتی»‌ درست است و او نیز چامه «سنایی‌» را نمونه آورده است و می گوید در این چامه: <br />
<br />
<table style="margin: 0 auto;width:98%;"><td><fieldset style="background: #F5F5F5;border:3px solid #1F497D;border-radius:8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px;"><legend style="background:#E1E1E1;padding: 0.2em 0.5em;border:2px solid #999919;color:red;font-size:14px;text-align:right;border-radius: 8px;-moz-border-radius:8px;-webkit-border-radius:8px"><strong><font style="font-weight:bold;font-style:italic;color:navy;">سنایی:</font></strong></legend><br />
<div style="text-align: CENTER;">
<span style="font-weight: bold;">داشت زالی به روستای تکاو<br />
مِهَستی نام دختری و سه گاو</span></div></fieldset></td></table>
<div style="text-align: CENTER;"><br><br><img src="http://dl.midorinco.ir/picts/01/mJC5OxKfuiv3.jpg" alt="picture" title="تصویر" style="max-width:100%;height:auto;box-shadow:0 0 0 2px #5F0308,0 0 0 4px #6F030A,0 0 0 6px #8B030D,0 0 0 8px #B4030F,0 0 0 10px #8B030D,0 0 0 12px #6F030A,0 0 0 14px #5F0308,5px 6px 6px 18px rgba(0,0,0,0.5);border-radius:4px;"/><br><br><br></div>اگر <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را جز «مِهَستی» بخوانیم وزن چامه بهم می خورد. <br />
استاد می افزاید، در نامگذاری کسان <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «مِه‌» و ‌«کِه‌» (در معنای بزرگ و کوچک) بسیار آورده شده ولی «مَه» به معنا‌ی «ماه» دیده نشده است. (گویا استاد نام های مَهبانو ، مهوش ، مَه سیا ، مهیار ، مَهپاره ، مهتاب ، مَهدخت ، مهشید و ... را فراموس کرده اند.)<br />
گذشته از این دو استاد نامدار ، گروهی دیگر هستندکه می گویند در این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ‌«سَتی» معنای بانو را نمی دهد و برآنند که باید «مَهَستی‌» گفته شود که از «مَه + اَستی‌» ساخته شده یعنی ‌«ماه هستی»! و سرانجام دسته ای دیگر می گویند ‌«مِهَستی‌» درست است یعنی «بزرگ هستی!»  و می افزاید بی گما‌ن «مِهَستی‌» در معنای ‌«بزرگ هستی» درست است بویژه درگذشته به شاهان ‌«مِهَستی‌» هم گفته می شدکه <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی «اعلاحضرت‌» است. <br />
این دسته بر این باورند که <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> «ماژِسته» فرانسه ‌ «مَجِستی» انگلیسی که در آن <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="زبان" >زبان</a> ها به شاهان گفته می شود . از همین <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ی ‌«مِهَستی» <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="پارسی" >پارسی</a> گرفته شده است. <br />
به هر روی ، هنوز هیچ یک از پژوهندگان نتوانسته اند، گروه های دیگر را با خود همداستان کنند . بر این پایه در پایان این گفتار، هر چهار گویش این <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> را می آورم و معنای آنها را نیز در برابرشان می نویسم تا خوانندگان هرکدام را که درست تر دانستند بکار برند. <br />
<br />
<style>dt{margin: 0 auto;width:87%;border:15px solid transparent;padding:5px 20px;}#round{-webkit-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Safari 5 */-o-border-image:url(images/border.png) 30 30 round; /* Opera */border-image:url(images/border.png) 30 30 round;}</style><br />
<dt id="round">مَهَستی ========== ماه هستی <br />
مِهَستی ========== بزرگ هستی<br />
مِهسَتی ========== بانوی بزرگ <br />
مَهسِتی ========== ماه بانو </dt><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برگرفته از کتاب :</span> در ژرفای <a href="http://www.midorinco.ir/index.php" title="واژه" >واژه</a> ها اثر دکتر ناصر انقطاع]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>