gol
gol

«ابوسعید ابوالخیر»

hardy
گیرم که هزار مصحف از بر داری

با آن چه کنی؟ که نفس کافر داری!

سر را به زمین چه می‌نهی بهر نماز؟

آنرا به زمین بنه که بر سر داری!!

×

توجه : دو ارسال نخستِ کاربرانِ جدید در تالار میدوری , پیش از نمایش , نیاز به تایید مدیریت دارند.

Latest Threads  آخرین ارسال ها :
نمایش آخرین ارسال این موضوع
 
امتیاز موضوع:
  • 6 رأی - میانگین امیتازات : 2.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
 
  
1 کاربر حاضر در تاپیک: (0 عضو, و 1 مهمان). 1 مهمان
نویسنده:میدوری
آخرین ارسال:میدوری
پاسخ: 1
بازدید: 650
subscription
quickreply advancequickreply report



( گوناگون ) واژه های " ج " تا "س"
  نویسنده پیام  | تغییر اندازه ی متن:  zoomin zoomout default
admin میدوری profile  
آفلاین
مدیر کل تالار
مدالهای میدوری1000500
1001011720
168241051
دسترسی به میدوری
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
اطلاعات میدوری


تاریخ عضویت: 05 November 2011

ارسال ها: 1,720
شماره کاربری: 1
میزان اعتبار:

محل سکونت: تهران
ماه تولد:
جنسيت:
تماس با میدوری
حالت میدوری
صفحه های میدوری
گوگل پلاس فیس بوک توییتر یوتیوب کلوب
اینستاگرام تلگرام
سپاس های میدوری
سپاس کرده 30 بار
سپاس شده 311 بار
گپی با میدوری
ارسال: #1
Heart واژه های " ج " تا "س"

rightarrow
در این بخش ریشه ی واژه ها را گرد آوری کرده و مینویسم
<< میدوری >>
( ح - س )

حُقه باز : حُقه ( جعبه مخصوص نگهداری اشیای قیمتی که سر باز بود) + باز: فرد متخصص در بازی و جابه جایی حقه ها.* در قدیم افرادی به عنوان تردستی چند حُقه را با رنگ های مختلف، واژگون بر زمین می گذاشتند و مهره ای در زیر یکی از آنها می نهادند سپس با جابه جایی حُقه، مهره را ازحُقه ای به حُقه ی دیگر منتقل می کردند که مایه ی شگفتی تماشاگران می شد. این واژه بعدها بار منفی یافت و امروزه مترادف با واژهای نیرنگ باز و فریبکار می باشد.

خدا :
یعنی کسی که خودش آمده و آفریدگار ندارد و در اثر مخفف شدن (خود آی ) به خدا تبدیل شده است .
خدا در اصل ( خـْود آی ) است . ( خــْـود ) همان ( خود ) است و ( آی) بن مضارع آمدن . پس ( خوَد آی ) یا ( خُدای ) یا ( خدا ) یعنی ( خود آمده ) ؛ ( کسی که آفریننده ندارد و خودش آمده است)
شاید واژه ی گاد God در انگلیسی در اصل گُدا یا گادا باشد که همان خُدا است .( البته این تنها یک گمان است.)
بدانید که تورانیان دیو پرست بودند و ایرانیان خدا پرست . و در متون کهن دیو یک موجود هیولایی نیست . بلکه خدای تورانیان است . امروزه می بینیم در بسیاری از زبانهای هند و اروپایی واژه خدا به همین دیو شباهت دارد . زئوس ، تئوس ، دیوس ، دییو ... حتی در کردی جنوبی به هنگام دعا می گویند ( کِــر داو دَه دَورتَـو ) یعنی داو خط سلامت به دورت بکشد. داو همان دیو است که به خطا برخی آنرا اود می پندارند حال آنکه داو است.

خراسان :
واژه ی خراسان از دو بهر خور و آسان ایجاد شده است. خور به معنی خورشید و آفتاب است و دلیل این نامگذاری این است که این ناحیه در خاوری ترین بهر ایران جای داشته و خورشید در آنجا زودتر از سایر جاها دیده می شده است. البته خراسان ناحیه ای به مراتب بزرگتر از جایی که امروزه خراسان می نامیمش بوده است. خراسان بزرگ شامل بخشهایی از افغانستان، تاجیکستان و ازبکستان امروزی بوده است. خراسان در زمان پارتیان به این روی که نزدیک خاستگاه آنان (و به عقیده ی برخی دانشمندان خاستگاه آنان) بود، ارزش و اهمیت فراوان داشت. در زمان ساسانیان نیز بسیاری از پادشاهان ساسانی برای جلو گیری از هجوم ترکان و هپتالیان به این ناحیه اهمیت فراوان می دادند. پس از اسلام سردار رشید ایرانی ابومسلم خراسانی ازین ناحیه قیام کرد و مروان، آخرین خلیفه ی اموی را برکنار نمود و عباسیان را به جای آنان بر کار نمود. به همین روی در همه ی دوره ی پانسدساله ی خلافت عباسی این منطقه، مهم و حیاتی به شمار می آمد. شوربختانه این منطقه ی دانش پرور و این زادگاه فارسی دری با هجوم مغولان آسیب فراوان دید و تا مدتها پس از هجوم مغول، کمر راست نکرد.

خندق : این واژه مانند بسیاری از واژه ها، از زبان پارسی به تازی رفته است و گونه ی پارسی آن کندک بوده است. در واقع در زبان پارسی میانه به جای حرف ه پایانی، از ک استفاده می شده و به همین روی واژه هایی که در آن زمان به زبان تازی رفته، چنین ویژگی را با خود نگه داشته اند. واژه هایی چون برنامج و فالوذج، نمونه هایی ازین دستند. در نبرد احزاب یا خندق سلمان پارسی به پیامبر پیشنهاد کندن خندق را داد و چون تازیان از این حربه ی جنگی آگاهی نداشتند، نام آن را از پارسی و به گونه ی تازی شده گرفتند.


خواهر : خواهر ( خواهَر ) از ریشه «خواه » است یعنی آنکه خواهان خانواده و آسایش آن است . خواه + ــَر یا ــار . در اوستا خواهر به صورت خْـوَنــگْـهَر آمده است .

خیلی :
ریشه واژه ی خِیلی از « خَیل » است . خیل یعنی گله ی اسبان . از آنجا که گله ی اسبان پر جمعیت است ؛ خیلی به معنی « بسیار» در زبان فارسی به کار رفته است . در فارسی این واژه از معنای اصلی اش بیرون رفته است و معنای نوینی یافته است .

داوطلب
: داو ( هر دست بازی نرد ) + طلب ( بن مضارع طلبیدن) = کسی که خواستار بازی کردن بازی نرد باشد. این کلمه بعدها عمومیت یافت.

دبستان
: دب ( خط) + ستان ( پسوند مکان ) = محل آموزش خط و کتابت
* جزء اول این واژه در اصل مشتق از کلمه
dipi است که در فارسی باستان به معنای خط می باشد. این واژه که به شکل « دیپ » در کتیبه های هخامنشی آمده است در حقیقت یادگاری از زبان سومر می باشد که به صورت dub به معنای لوح و خط بود. بعدها این کلمه به زبان اکدی وارد شد و به صورت duppu و tuppu ملفوظ و مکتوب شد. سپس با ورود به زبان آرامی به شکل dup درآمد و وقتی به زبان فارسی باستان آمد به شکل های مختلف: دب ، دیب ، دیو تغییر یافت و ما امروزه این صورت ها را می توانیم در کلماتی چون: دبیر ، دیباچه ، دیبا و دیوان ببینیم.

دختر :
دُختر از ریشه « دوغ » است که در میان مردمان آریایی به معنی« شیر « بوده و ریشه واژه‌ی دختر « دوغ دَر » بوده به معنی « شیر دوش » زیرا در جامعه کهن ایران باستان کار اصلی او شیر دوشیدن بود . به daughter در انگلیسی توجه کنید . واژه daughter نیز همین دختر است gh در انگلیس کهن تلفظی مانند تلفظ آلمانی آن داشته و « خ » گفته می شده. در اوستا این واژه به صورت دوغْــذَر doogh thar و در پهلوی دوخت آمده است. دوغ‌در در اثر فرسایش کلمه به دختر تبدیل شد.

دشوار : دش( ضد) + خوار( ضد آسان) = ضد آسان
*جزء اول این واژه را به صورت دش و دژ در واژهایی چون؛ دشنام ، دشمن و دژخیم می توان دید.


دُشمن ، دُشنام ، دُشوار ، دُژخیم :

این چهار واژه که با دُش آغاز شده اند چه همانندی ای با همدیگر دارند ؟
دُش همان دُژ است به معنی « بد » دُشمن که در کردی دُژمِن گفته می شود یعنی آدم بد در برابر بَهمَن که آدم خوب است .البته بیشتر بهمن را بِهمنش یعنی دارای منش و اندیشه ی نیک معنی می کنند.
دُشوار در ریشه دُشخوار بوده به معنی سخت و چیزی که آسان نیست . خوار در دُشخوار به معنی پست و پایین است .دشنام به معنی نام بد است که همان ناسزا باشد .
دُژخیم به دِژخیم تغییر تلفّظ داده است و در برابر خوش خیم است. امروزه دژخیم به معنای خونریز و آدمکُش به کار می رود

دلقک :
کسی که در دربارهای قدیم کارهای خنده آور برای تفریح دیگران می کرد . در اصل تلخک بوده که تازی آنرا به دلقک تبدیل کرده و همان گونه وارد زبان پارسی کرده است .

دمار
Dammar : ( دم+مار ) [دم=لحظه ؛ مار=حساب کردن]

دوشیزه : مصدر «دوشیدن» از ریشه دوش و آن خود از دوغ به معنی دوشیدن شیر، است. دوغ خود نیز به معنی شیر است. کلمه دوخ که صورت جدید دوغ است در واژه دختر دیده می شود. دختر در زبان انگلیسی و آلمانی با تغییری جزیی وجود دارد. وجه تسمیه دوشیزه این است که دختران اغلب کار دوشیدن شیر از گاو و گوسفند را انجام می دادند، به همین دلیل دوشیزه نامیده شدند.

زِپرتی :
واژة روسی Zeperti به معنی زندانی است و استفاده از آن یادگار زمان قزاق‌های روسی در ایران است در آن دوران هرگاه سربازی به زندان می‌افتاد دیگران می‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریخته است.

زن :
زَن از زادن است و زِندگی نیز از زن است .

زمستان :
زمستان یعنی سردستان . زِم و زَم و سِم و شِم پیشوندهای به معنای سرد هستند. زم در واژه هایی چون زمستان و زمین و زمهریر یافت می شود .

زمین :
زم(سرد) + ین( پسوندنسبی)= سرد شده.
* زمین در آغاز آفرینش گوی آتشینی از گدازه ها بود که در پی چند میلیون سال بارش باران به سردی و خشکی گرایید. جز اول این واژه را می توان در کلماتی چون؛ زمهریر(باد سرد)، زمستان نیز مشاهده کرد.

زمهریر
: زم ( سرما) + هریر( موجب )= موجب و دلیل سرما –بادسرد

زنبیل :
زنبیل در اصل زنبال بوده یعنی وسیله ای که بر بال زن قرار دارد . توجه داشته باشید که هنوز در بسیاری از شهرستانها به دست می گویند "بال" . لفظ "بالا" نیز از همین ریشه است زیرا با بلند کردن دست می توان آن را بر فراز بقیه جاهای بدن برد.
گاهی الف به ی تبدیل می شود . مانند طرح اسلامی که به اسلیمی تبدیل شده است . زنبیل در متون کهن عربی نیز وارد شده است . اما امروزه واژه های دیگری برای زنبیل در عربی ساخته شده . مانند عَــلّــاقة در عراق.
هر واژه ای که در نظر بگیرید . چنین داستانی دارد

سارافون :
این واژه در اصل «سراپا» ی فارسی بوده است که از راه ترکی وارد روسی شده و شکل آن دگرگون شده است. امروزه سارافون به نوعی جامهٔ ملی زنانهٔ روسی گفته می‌شود که بلند و بی آستین می باشد.
سارافون دقیقاً مانند پیجامه و بالکُن است . این دو هم پاجامه و بالاخانه هستند که با ورود به زبانهای غربی دوباره به شکل دیگری به فارسی برگشته اند . این واژه ستانی در همه زبانها وجود دارد و این غیر از شباهت فارسی و زبانهای غربی به خاطر ریشه مشترک آنهاست.

سالار:
سالار هم ریشه و هم معنی سردار می باشد به این صورت که در این کلمه دال افتاده و «را» به «لام» بدل شده است.

سپهبد
:
سپهبد از سپه (سپاه)+ بد (پسوند به معنی؛ سرور، صاحب). در کلماتی مانند: دهبد، موبد، هیربد. بد به بد تغییر تلفظ داده است. سپهبد مخفف سپاهبد، اسپهبد، اسپاهبد. سپه سالار و صاحب لشکر را گویند زیرا سپه به معنی لشکر و بد معنی صاحب باشد و به عربی اصفهبد خوانند.

ستوان
:
ستوان درجه ای از درجات ارتش، بالاتر از استوار و پایین تر از سروان، می باشد.
ستوان در آغاز به شکل استوان بوده است که به مرور زمان ا از
ابتدای آن افتاده است، و امروزه به شکل ستوان گفته و نوشته می شود.
ظاهرا حذف الف از آغاز استوان (به قیاس اشتر و شتر، ا شکم، و
شکم) ساخته شده است. استوان به معنی برقرار و محکم و استوار و مستحکم و قابل اعتماد و شایسته اعتبار، مومن، معتقد. این واژه از ریشه «ا ستو» (ستودن) می باشد، استوان به معنی «معترف (به دین)، مق ر» می باشد. ستوان امروز به درجه نظامی اطلاق شود که شامل سه رتبه است، ستوان یکم (نایب اول)، ستوان دوم ( نایب دوم (, ستوان سوم ( نایب سوم )

سردار
:
سردار در زبان پهلوی «سردهار» (قائد، پیشوا، رئیس)، بوده است که به معنی فرمانده قشون، سالار، رئیس، سرور، می باشد.

سردار مرکب از: سر (راس، ریاست) + دار (از داشتن)، روی هم به
معنی دارنده ریاست، به منزله سر است در پیکره ، تن و سپاه. به عربی مقدمه گویند و او پیشرو همه سپاه و لشکر است.

سروان
:سروان مخفف ساروان }از سار (سر) + وان (بان)، دارای سری و ریاست { که به معنی ساربان، نگهبان شتر، اشتربان، شتربان باشد. ||رئیس. سرور.|| افسر ارتش بالاتر از ستوان یکم و پائین تر از سرگرد. ساروان. به معنی ساربان است که شتردار باشد، که نگه دارنده و محافظت کننده شتر است. در فارسی «با» را به «واو» تبدیل می کنند. شتربان. اشتربان. اشتروان. شتروان شتردار. جمال. حفیظ. حداء.
سکنجبین : همان سرکه انگبین بوده که تازی ها به سکنجبین تبدیل و تحویل پارسی زبانان داده اند .
سکه : در اصل چکه بوده است . در زمان قدیم برای درست کردن پول فلزی یک فلز را شکل داده و سرد میکردند و فلز دیگر را آب کرده و بر روی فلز سرد شده می چکاندند تا پول فلزی ساخته شود . تازیان چون "چ" ندارند بجای چکه به پول فلزی سکه گفتند . و ما هم چکه خود را به سکه تغییر دادیم .

سنجیدن : مصدر سختن، سنجیدن، از سخ که خود از ریشه سنگ (به معنی کشیدن، وزن کردن) گرفته شده است. از این ریشه است واژه های سنج، سنجش، سنجه (سنگ توزین)، تنگ، هنگ (سنگینی، وقار) بهنگ: باهنگ؛ باوقار. آهنگ (قصد، عزم)، دودهنگ(دودکش) همچنین فرهیختن و سنجیدن از ریشه ای مشترک گرفته شده است.

سور و سات :
یا سیوروسات واژه ای مغولی است و به معنی خواروبار است . در زمان قدیم به مواد غذایی که ارتش ها در هنگام لشکر کشی از مردم در شهرها و دهات میگرفتند سوروسات یا سیوروسات میگفتند .




امضای میدوری :
[تصویر: mvd09b5.gif]
[تصویر: midori-sign-400.png]
( آخرین ویرایش در این ارسال: 16 - February - 2012 07 : 09 AM، توسط : میدوری .::. دلیل ویرایش: )
محل حضور کاربر در تالار :  admin میدوری در تالار ميدوری حضور ندارد .
ديدگاه کاربران برای مطلب : help (روی آیکون مورد نظر کلیک کنید تا دیدگاه شما ثبت شود . در صورت انصراف تا دوبار می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید . برای پاک کردن دیدگاه روی همان آیکون یک بار کلیک کنید تا دیدگاه شما پاک شود .)

برچسب ها :

16 - February - 2012 04 : 09 AM
نقل قول این ارسال در یک پاسخ


subscription
quickreply advancequickreply report

موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Heart selection واژه های " ق " تا " ی " میدوری 0 871 16 - February - 2012 33 : 09 AM
آخرین ارسال: میدوری
Heart selection واژه های " ش" تا " ف " میدوری 0 674 16 - February - 2012 11 : 09 AM
آخرین ارسال: میدوری
Heart selection واژه های " آ " تا " ث " میدوری 0 782 16 - February - 2012 01 : 09 AM
آخرین ارسال: میدوری




1 کاربر حاضر در تاپیک: (0 عضو, و 1 مهمان). 1 مهمان